بهترین دقایق روزم ، صبح خیلی زود ِ که از در ِ خونه میام بیرون و تصمیم می گیرم امروز چه موسیقی ای گوش بدم وقتی دارم می رم بدوم . این لحظه بهتر هم می شه وقتی داری می دوی و موسیقی تمام کله ات رو پر کرده و هوا کمی سوز داره و اشک توی چشات جمع می شه . وقتی توی این قبرستون این قدر می تونم شاد باشم پس همون بهتر که اعتقادی به بهشت و جهان برتر نداشته باشم .
از خوش شانسی من مبل هفتصدهزار تومنی رو دو شب ، موقعی آوردن که به جز من کسی این جا نیست که ازش استفاده کنه . برای همین دیروز رفتم و چند تا فیلم مشتی سفارش دادم که بتونم تا قبل نوروز استفاده ی کامل رو ازش بکنم . من در استراحت کامل به سر می برم و فقط کسی که مثل من این مدت خر حمالی کرده لذت مبل و آب ِ پرتغال تو سرخ رو می فهمه .
وقتی از استراحت لبریز شدم ، رفتم خرید . اول خرید خوراکی ، یکی از کارهایی که همیشه لذت می برم از انجامش . میوه ، سبزیجات ، مربا ، شیر ، آبمیوه ، چیپس ، ماست ، نون و .... بعد خرت و پرت های دیگه که در نام بردنش هیچ ضرورتی احساس نمی کنم . بعد از اپیلاسیون و رنگ کردن ِ موهام ، یه دوش ِ طولانی فردوس ِ برین رو پیش چشمام رقصوند . شب چند نفری رو که خیلی دوست دارم ، اومدن این جا که تشریف فرمایی ِ مبل ِ محترم رو جشن بگیریم . من هم بلوز و دامن کوتاهی پوشیدم با صندل خیلی راحت .
شاید مردها هیچ وقت فلسفه ی لباس پوشیدن ِ ما زن ها رو نفهمن ولی مطمئنا ازش لذت می برن . اون شب هم یه دست ِ خیلی بزرگ دور کمرم حلقه شد و فهمیدم یه نفر ِ دیگه هم از این فلسفه لذت برده .
بهترین دقایق روزم رو می گذرونم . حتی با این که الیکا دیشب از کسی حرف زد که بهش گفته بودم جلوی من درباره اش حرف نزنه
از خوش شانسی من مبل هفتصدهزار تومنی رو دو شب ، موقعی آوردن که به جز من کسی این جا نیست که ازش استفاده کنه . برای همین دیروز رفتم و چند تا فیلم مشتی سفارش دادم که بتونم تا قبل نوروز استفاده ی کامل رو ازش بکنم . من در استراحت کامل به سر می برم و فقط کسی که مثل من این مدت خر حمالی کرده لذت مبل و آب ِ پرتغال تو سرخ رو می فهمه .
وقتی از استراحت لبریز شدم ، رفتم خرید . اول خرید خوراکی ، یکی از کارهایی که همیشه لذت می برم از انجامش . میوه ، سبزیجات ، مربا ، شیر ، آبمیوه ، چیپس ، ماست ، نون و .... بعد خرت و پرت های دیگه که در نام بردنش هیچ ضرورتی احساس نمی کنم . بعد از اپیلاسیون و رنگ کردن ِ موهام ، یه دوش ِ طولانی فردوس ِ برین رو پیش چشمام رقصوند . شب چند نفری رو که خیلی دوست دارم ، اومدن این جا که تشریف فرمایی ِ مبل ِ محترم رو جشن بگیریم . من هم بلوز و دامن کوتاهی پوشیدم با صندل خیلی راحت .
شاید مردها هیچ وقت فلسفه ی لباس پوشیدن ِ ما زن ها رو نفهمن ولی مطمئنا ازش لذت می برن . اون شب هم یه دست ِ خیلی بزرگ دور کمرم حلقه شد و فهمیدم یه نفر ِ دیگه هم از این فلسفه لذت برده .
بهترین دقایق روزم رو می گذرونم . حتی با این که الیکا دیشب از کسی حرف زد که بهش گفته بودم جلوی من درباره اش حرف نزنه
آیا ما دخترها احتیاج به دامن ِ کوتاه داریم تا دستی دور ِ کمرمون حلقه شه؟ یا دامن کوتاه صرفا باعث شده بود دوباره خورم رو احساس کنم؟ .
No comments:
Post a Comment