هنگام ِ سحر ،
ابتدای روز ،
وقتی که گرگ و میش است زمان ،
به تو می اندیشم .
طوفان آغاز می شود
رگباری تند که پیچک های حیاط را به جنون می کشاند
برگ های سبز بهار
که هر کدام پهنه ی دل خوشی های من اند
می لرزند
من به تو محتاج شده ام
دیگر حتی یاد تلخی هایت هم دلم را می لرزاند
این رگبار و طوفان از من است
و این آتش
از تو
من دوباره در بهار محتاج ِ آتش ام .
ابتدای روز ،
وقتی که گرگ و میش است زمان ،
به تو می اندیشم .
طوفان آغاز می شود
رگباری تند که پیچک های حیاط را به جنون می کشاند
برگ های سبز بهار
که هر کدام پهنه ی دل خوشی های من اند
می لرزند
من به تو محتاج شده ام
دیگر حتی یاد تلخی هایت هم دلم را می لرزاند
این رگبار و طوفان از من است
و این آتش
از تو
من دوباره در بهار محتاج ِ آتش ام .
No comments:
Post a Comment