Thursday, November 30, 2006
Monday, November 27, 2006
یادم می آید

یادم می آید عروسکی داشتم که دلیل زندگیم بود .
یادم می آید بلند بلند می خندیدم ٬
یادم می آید در استخر متروک ته حیاط ٬ با آسمان حرف می زدم و همسایه ٬ غریبانه به من خیره می شد .
پدربزرگم یادم نیست !
یادم می آید نقاشی می کردم ٬ زندگیم رنگ بود .
یادم می آید می رقصیدم ٬ گویی کسی حواسش به من نبود .
یادم می آید کودک بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ آرزوها داشتم .
یادم می آید سبک بودم .... نا خواسته در آغوش پدر جای می گرفتم ...
چه آرامشی و من از آن گریزان بودم .
یادم می آید گریه می کردم .
یادم می آید شعر می خواندم .
یادم می آید دوست داشتم.....سیب ٬ انار و آلبالوهای قرمز حیاط مان را !
یادم می آید دندان هایم تک به تک افتاد ...مادرم می گفت : توی حیاط چالشون کن !
یادم می آید تابستان شد ٬ لباس های سال پیش دیگر کوچک بود !
خوشحال بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ گوش می دادم .
یادم می آید تنها شدم .
یادم می آید نا امید بودم .
رنگ می خواستم ٬ نبود ؛
دوست می خواستم ٬ نبود ؛
زمستان بود ٬ آلبالو های قرمز دیگر در کار نبود .
باد سرد می آمد .
تابستان شده بود .
یادم می آید برف بارید .
من ٬
درس می خواندم ٬ ساز می زدم ٬ می نوشتم .
یادم می آید پدرم می گفت : زندگی زیباست ...
نمی فهمیدم .
درخت آلبالوی حیاط خشکید .
قطره های اشک می ریخت .
موها سپید می شد .
دست ها چروکید .
دل ها لرزید .
من ٬
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم .
یادم می آید راه می رفتم .
یادم می آید دعا می کردم .
یادم می آید بزرگ می شدم .
شب یلدا شده بود .
حافظ می خواندم .
انار می خوردم و به صدای باد گوش می دادم .
دیگر نقاشی نمی کردم ٬ اما
یادم می آید درخت ها را گاه نمی دیدم .
غفلت می کردم .
پشیمان می شدم .
یادم می آید ٬ فکر می کردم .
فکر می کردم عاشق شدم .
یادم می آید زندگی زیبا شده بود .
یادم می آید انتظار می کشیدم .
یادم می آید انتظار شیرین و دردناک بود .
یادم می آید تلاش کردم فراموش کنم .
یادم می آید ساز می زدم ٬
می نوشتم ٬
می گریستم .
یادم می آید فراموش کردم .
شب عید نوروز به خود گفتم : عشق نبود ٬ فراموش شد .....
خوابیدم .
روز ها گذشت ....
باز آفتاب ٬
باز سرما ٬
باز برگ ٬
باز گل نرگس !
بیدار شدم .
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم ٬ عکس می گرفتم .
عکس می گرفتم .
زندگی و رنگ های بی انتهایش را برای دیگران ثبت می کردم .
یادم می آید به پدرم گفتم : زندگی زیباست ....
پدرم خندید ٬
و گفت : زیبه اندیشان به زیبایی رسند .
یادم می آید بلند بلند می خندیدم ٬
یادم می آید در استخر متروک ته حیاط ٬ با آسمان حرف می زدم و همسایه ٬ غریبانه به من خیره می شد .
پدربزرگم یادم نیست !
یادم می آید نقاشی می کردم ٬ زندگیم رنگ بود .
یادم می آید می رقصیدم ٬ گویی کسی حواسش به من نبود .
یادم می آید کودک بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ آرزوها داشتم .
یادم می آید سبک بودم .... نا خواسته در آغوش پدر جای می گرفتم ...
چه آرامشی و من از آن گریزان بودم .
یادم می آید گریه می کردم .
یادم می آید شعر می خواندم .
یادم می آید دوست داشتم.....سیب ٬ انار و آلبالوهای قرمز حیاط مان را !
یادم می آید دندان هایم تک به تک افتاد ...مادرم می گفت : توی حیاط چالشون کن !
یادم می آید تابستان شد ٬ لباس های سال پیش دیگر کوچک بود !
خوشحال بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ گوش می دادم .
یادم می آید تنها شدم .
یادم می آید نا امید بودم .
رنگ می خواستم ٬ نبود ؛
دوست می خواستم ٬ نبود ؛
زمستان بود ٬ آلبالو های قرمز دیگر در کار نبود .
باد سرد می آمد .
تابستان شده بود .
یادم می آید برف بارید .
من ٬
درس می خواندم ٬ ساز می زدم ٬ می نوشتم .
یادم می آید پدرم می گفت : زندگی زیباست ...
نمی فهمیدم .
درخت آلبالوی حیاط خشکید .
قطره های اشک می ریخت .
موها سپید می شد .
دست ها چروکید .
دل ها لرزید .
من ٬
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم .
یادم می آید راه می رفتم .
یادم می آید دعا می کردم .
یادم می آید بزرگ می شدم .
شب یلدا شده بود .
حافظ می خواندم .
انار می خوردم و به صدای باد گوش می دادم .
دیگر نقاشی نمی کردم ٬ اما
یادم می آید درخت ها را گاه نمی دیدم .
غفلت می کردم .
پشیمان می شدم .
یادم می آید ٬ فکر می کردم .
فکر می کردم عاشق شدم .
یادم می آید زندگی زیبا شده بود .
یادم می آید انتظار می کشیدم .
یادم می آید انتظار شیرین و دردناک بود .
یادم می آید تلاش کردم فراموش کنم .
یادم می آید ساز می زدم ٬
می نوشتم ٬
می گریستم .
یادم می آید فراموش کردم .
شب عید نوروز به خود گفتم : عشق نبود ٬ فراموش شد .....
خوابیدم .
روز ها گذشت ....
باز آفتاب ٬
باز سرما ٬
باز برگ ٬
باز گل نرگس !
بیدار شدم .
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم ٬ عکس می گرفتم .
عکس می گرفتم .
زندگی و رنگ های بی انتهایش را برای دیگران ثبت می کردم .
یادم می آید به پدرم گفتم : زندگی زیباست ....
پدرم خندید ٬
و گفت : زیبه اندیشان به زیبایی رسند .
Sunday, November 26, 2006
دفتر خاطراتم
این جا داره می شه یه جورایی مثه دفتر خاطراتم.....کسی هم به اون صورت به اتاق عصبانی من سر نمی زنه ! هیچ کس حتی فکرشو هم نمی کنه که من این قدر از دست خودم عصبانی باشم .
پس....
هر چه می خواهد دل تنگت بگو!
روزا از صبح زود درس خوندن شروع می شه .... درس با چایی ٬ درس با موسیقی ٬ درس با امید ٬ درس با...
نمی دونم عاقبت کار ما چیه ؟ همیشه دلم می خواسته همه چیز سر جاش باشه ٬ هیچ وقت نشد .
این وسط کنسرواتوار خیلی انرژی مثبت می ده .... دوستام برام مثه خانواده ام شدن! خنده داره....می دونم! یکشنبه ها شده روز مقدس . یکشنبه ها شده امید برای 6 روز دیگه .... یکشنبه ها!
دارم پوست میندازم ....یادمه توی یکی از نوشته هام نوشته بودم : چه تاوانی باید پس بدی الینا جان! (هنوز ادامه داره.....)
یادمه نقاشی می کردم .... یادمه می رفتم توی اون استخر متروک ته حیاط بلند بلند شعر می خوندم و همسایه مون چپ چپ منو نگاه می کرد . یادمه قلبم تند تند می زد ٬ یادمه دست بند درست می کردم برای خیریه ٬ یادمه همه می گفتن الینا بچه اس ٬
یادمه تنها بودم ...یادم میاد عاشق ماه بودم ٬ آتیش رو می پرستیدم و آسمون برام دلیل زندگی بود ....چقدر گذشته از اون زمان ؟ از زمانی که عاشق لباس محلی بودم..کی بود آخرین باری که برای کسی مهم بودم ؟ یادم نمی آد .....حیف!
دیگه خودمم یادم نمی آد ....!
هیچ چیز عوض نشده ٬ هممون هموناییم !!!!!!
پس....
هر چه می خواهد دل تنگت بگو!
روزا از صبح زود درس خوندن شروع می شه .... درس با چایی ٬ درس با موسیقی ٬ درس با امید ٬ درس با...
نمی دونم عاقبت کار ما چیه ؟ همیشه دلم می خواسته همه چیز سر جاش باشه ٬ هیچ وقت نشد .
این وسط کنسرواتوار خیلی انرژی مثبت می ده .... دوستام برام مثه خانواده ام شدن! خنده داره....می دونم! یکشنبه ها شده روز مقدس . یکشنبه ها شده امید برای 6 روز دیگه .... یکشنبه ها!
دارم پوست میندازم ....یادمه توی یکی از نوشته هام نوشته بودم : چه تاوانی باید پس بدی الینا جان! (هنوز ادامه داره.....)
یادمه نقاشی می کردم .... یادمه می رفتم توی اون استخر متروک ته حیاط بلند بلند شعر می خوندم و همسایه مون چپ چپ منو نگاه می کرد . یادمه قلبم تند تند می زد ٬ یادمه دست بند درست می کردم برای خیریه ٬ یادمه همه می گفتن الینا بچه اس ٬
یادمه تنها بودم ...یادم میاد عاشق ماه بودم ٬ آتیش رو می پرستیدم و آسمون برام دلیل زندگی بود ....چقدر گذشته از اون زمان ؟ از زمانی که عاشق لباس محلی بودم..کی بود آخرین باری که برای کسی مهم بودم ؟ یادم نمی آد .....حیف!
دیگه خودمم یادم نمی آد ....!
هیچ چیز عوض نشده ٬ هممون هموناییم !!!!!!
Saturday, November 25, 2006
خدا
اتفاق های کوچیک کوچیک منو زیاد زیاد خوشحال می کنه!
مثل این روان نویسی که به من حس نوشتن می ده....
مثل پیدا کردن شال گردن های زمستون پارسال.....
مثل جلوی آتیش نشستن و چایی خوردن...
مثل کیک یزدی هایی که الیکا خریده....
کاشکی من پیش خدا زندگی می کردم . از اون بالا همه رو می دیدم ....
چنارای بلند توی حیاط مون...الیکا که همیشه می خنده....هامون و شهر کتاب کوچیکه ٬ شادی که روی سن داره یازی می کنه ٬ مامان و بابا که می شینن و کتاب می خونن ( چقدر از بچگی این سکوت رو دوست داشتم)٬.......
همه ی مردم شهر ... همه ی مردم دنیا ...!
اگر خدا بودم می گذاشتم هر کس هر وقت که خواست به میل خود بمیرد .
اگر خدا بودم بهشت را به زمین می آوردم .
توی دنیای من شیطان نیست....عشق است و نور....ساز است و نوای بی همتای تک تک آلبالوهای تابستانی!
در دنیای من هیچ کس تنها نیست !
در دنیای من فرمول های ریاضی طرفداری ندارند .
توی این دنیا کسی خدایش را نمی پرستد ....بلکه انسان ها به هم عشق می ورزند!
دنیای من پاک است ...
ریشه ی درخت انار در دنیای من از بین نمی رود!
ای کاش خدا بودم....ای کاش پیش خدا بودم!
مثل این روان نویسی که به من حس نوشتن می ده....
مثل پیدا کردن شال گردن های زمستون پارسال.....
مثل جلوی آتیش نشستن و چایی خوردن...
مثل کیک یزدی هایی که الیکا خریده....
کاشکی من پیش خدا زندگی می کردم . از اون بالا همه رو می دیدم ....
چنارای بلند توی حیاط مون...الیکا که همیشه می خنده....هامون و شهر کتاب کوچیکه ٬ شادی که روی سن داره یازی می کنه ٬ مامان و بابا که می شینن و کتاب می خونن ( چقدر از بچگی این سکوت رو دوست داشتم)٬.......
همه ی مردم شهر ... همه ی مردم دنیا ...!
اگر خدا بودم می گذاشتم هر کس هر وقت که خواست به میل خود بمیرد .
اگر خدا بودم بهشت را به زمین می آوردم .
توی دنیای من شیطان نیست....عشق است و نور....ساز است و نوای بی همتای تک تک آلبالوهای تابستانی!
در دنیای من هیچ کس تنها نیست !
در دنیای من فرمول های ریاضی طرفداری ندارند .
توی این دنیا کسی خدایش را نمی پرستد ....بلکه انسان ها به هم عشق می ورزند!
دنیای من پاک است ...
ریشه ی درخت انار در دنیای من از بین نمی رود!
ای کاش خدا بودم....ای کاش پیش خدا بودم!
Wednesday, November 22, 2006
چند شب پیش
Tuesday, November 14, 2006
بیست و سوم آبان

امروز 23 آبانه ...
هوا خیلی خوبه .
دلم جنگل می خواد . دلم سبزه و گل می خواد . دلم برگای پاییز رو می خواد . دلم لبخند می خواد . دلم کویر می خواد . دلم هوای تازه می خواد . دلم کتابای خوب خوب می خواد . دلم عشق می خواد . دلم بارون می خواد . دلم آفتاب می خواد .
می خوام بشنوم .
می خوام راه برم .
می خوام برقصم . دلم می خواد وسط دشت برقصم . دلم می خواد آواز بخونم .
دلم لحظه لحظه ی زندگی رو می خواد .
هوا خیلی خوبه .
دلم جنگل می خواد . دلم سبزه و گل می خواد . دلم برگای پاییز رو می خواد . دلم لبخند می خواد . دلم کویر می خواد . دلم هوای تازه می خواد . دلم کتابای خوب خوب می خواد . دلم عشق می خواد . دلم بارون می خواد . دلم آفتاب می خواد .
می خوام بشنوم .
می خوام راه برم .
می خوام برقصم . دلم می خواد وسط دشت برقصم . دلم می خواد آواز بخونم .
دلم لحظه لحظه ی زندگی رو می خواد .
Sunday, November 12, 2006
هر کجا هستم باشم
هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر
پویا نیک منش
نظاره گر ایستاده ای
به آن جا که می خواند دلت را
به آن جا که دلت می خواند او را
بدانجا که صدای قلب تپنده ی توست
آن جا که جاریست همچون تو
بدانسو که می نگری
ز خاک بر می خیزی
روح بر جسم چیره گشته
و آن را ز بند زمین رهانیده
حال عنصر وجودت را عشق فرا گرفته
بین تو و آنجا پرده ایست
که با نگاه تو گشاده می شود
دستت را دراز کن ... آینه ایست آنجا
آینه تصویری ز تو دارد
و تصویر تو پر ز رگه هایی سرخ ٬
رگه هایی از زندگی
......
آینه ز حجم بسیارت ترک برداشته
آینه شکست و ریخت .
حال خود آینه ای
و تصویری نقش بسته بر تو
زآن سوی آینه شکسته
مرا نیز برکنده ز زمین
آن تصویر آینه است .
نوشته ی بالا از دوست خوب و هنرمندم پویا نیک منش هستش .... دوست خوبی که این شعر رو برای من گفته و من عاجز از سپاسگزاریی که لایق این کار بزرگ باشه !
باز هم ممنون .
6/6/1385
به آن جا که می خواند دلت را
به آن جا که دلت می خواند او را
بدانجا که صدای قلب تپنده ی توست
آن جا که جاریست همچون تو
بدانسو که می نگری
ز خاک بر می خیزی
روح بر جسم چیره گشته
و آن را ز بند زمین رهانیده
حال عنصر وجودت را عشق فرا گرفته
بین تو و آنجا پرده ایست
که با نگاه تو گشاده می شود
دستت را دراز کن ... آینه ایست آنجا
آینه تصویری ز تو دارد
و تصویر تو پر ز رگه هایی سرخ ٬
رگه هایی از زندگی
......
آینه ز حجم بسیارت ترک برداشته
آینه شکست و ریخت .
حال خود آینه ای
و تصویری نقش بسته بر تو
زآن سوی آینه شکسته
مرا نیز برکنده ز زمین
آن تصویر آینه است .
نوشته ی بالا از دوست خوب و هنرمندم پویا نیک منش هستش .... دوست خوبی که این شعر رو برای من گفته و من عاجز از سپاسگزاریی که لایق این کار بزرگ باشه !
باز هم ممنون .
6/6/1385
Monday, November 06, 2006
تو بخشنده باش
بگذار عاشق باشم .
بگذار کتابم را بخوانم.
" اتاق آبی"
بگذار بنویسم .
سیاهی های بی معنی ام ٬ مقدس ترین نوشته ها برای من اند .
بگذار نفس بکشم .
بگذار بلند بلند لبخند بزنم
و
یواش یواش قهقهه ی بی خیالی سر بدهم .
بگذار با مرده ها زندگی کنم .
بگذار زنده ها را انسان نشمارم .
بگذار باغبانی بکنم .
بگذار از محوترین اشیا عکاسی بکنم ٬
چرا که برای من واضح ترین اشکال است .
بگذار من تنها زنده ی مرده ی عاشق این دنیای آفتابی باشم .......
بگذار دل من گاه گاه از روی کودکی دل به پسر تازه بالغ کوچه ی پشت بسپارد .
بگذار موسیقی را حس کنم .
بگذار آرام آرام داد بزنم و تمام دخترانی را که از سرد شدن قهوه ی عشقشان نگرانند را مسخره کنم .
به خدا .
بگذار ساعت ها تو کتاب هایم باشم .
بگذار ساعت ها توی موسیقی کتاب هایم غرق باشم .
تو فقط بگذار ....
قول می دهم من هم فقط و فقط لحظه لحظه ی زندگی ام را به
تو فکر کنم .
بگذار کتابم را بخوانم.
" اتاق آبی"
بگذار بنویسم .
سیاهی های بی معنی ام ٬ مقدس ترین نوشته ها برای من اند .
بگذار نفس بکشم .
بگذار بلند بلند لبخند بزنم
و
یواش یواش قهقهه ی بی خیالی سر بدهم .
بگذار با مرده ها زندگی کنم .
بگذار زنده ها را انسان نشمارم .
بگذار باغبانی بکنم .
بگذار از محوترین اشیا عکاسی بکنم ٬
چرا که برای من واضح ترین اشکال است .
بگذار من تنها زنده ی مرده ی عاشق این دنیای آفتابی باشم .......
بگذار دل من گاه گاه از روی کودکی دل به پسر تازه بالغ کوچه ی پشت بسپارد .
بگذار موسیقی را حس کنم .
بگذار آرام آرام داد بزنم و تمام دخترانی را که از سرد شدن قهوه ی عشقشان نگرانند را مسخره کنم .
به خدا .
بگذار ساعت ها تو کتاب هایم باشم .
بگذار ساعت ها توی موسیقی کتاب هایم غرق باشم .
تو فقط بگذار ....
قول می دهم من هم فقط و فقط لحظه لحظه ی زندگی ام را به
تو فکر کنم .
Tuesday, October 24, 2006
داستان این دل و اون ساز

روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم، سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جار
خواهم زد: اي شبنم، شبنم،شبنم.
رهگذر خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش.
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او
خواهم آويخت.
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را با
عشق ، سايه را با آب، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد
***
خواهم آمدپيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش
خواهم ريخت
ماديان تشنه، سطل شبنم را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم، سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جار
خواهم زد: اي شبنم، شبنم،شبنم.
رهگذر خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش.
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او
خواهم آويخت.
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را با
عشق ، سايه را با آب، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد
***
خواهم آمدپيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش
خواهم ريخت
ماديان تشنه، سطل شبنم را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
Saturday, October 21, 2006
آیا؟

اي قامت بلند
اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سر بلند بسي پاكبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاك تر
از برفهاي قله الوند،
تو مهربانتر از،
لطف نسيم ساكت شيرازي
درسينه خيز دشت دماوند
و دست تو،
دست ظريف تو، گلهاي باغ را
زيور گرفته ست
و شعرهاي من،
- اين بركه زلال -
تصوير پر شكوه تو را،
در بر گرفته است .
من كاشف اصالت زيبايي توام .
مفتون روح پاك و فريبايي توام .
***
تو،
با نوشخند مهر،
با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي كني .
و با نوازشت،
اين خشكزار خاطره ام را،
آباد مي كني .
با سدي از سكوت،
در من رساترين تلاطم ساكن را.
بنياد مي كني .
با اين سكوت سخت هراس انگيز،
بيداد مي كني .
اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سر بلند بسي پاكبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاك تر
از برفهاي قله الوند،
تو مهربانتر از،
لطف نسيم ساكت شيرازي
درسينه خيز دشت دماوند
و دست تو،
دست ظريف تو، گلهاي باغ را
زيور گرفته ست
و شعرهاي من،
- اين بركه زلال -
تصوير پر شكوه تو را،
در بر گرفته است .
من كاشف اصالت زيبايي توام .
مفتون روح پاك و فريبايي توام .
***
تو،
با نوشخند مهر،
با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي كني .
و با نوازشت،
اين خشكزار خاطره ام را،
آباد مي كني .
با سدي از سكوت،
در من رساترين تلاطم ساكن را.
بنياد مي كني .
با اين سكوت سخت هراس انگيز،
بيداد مي كني .
Thursday, October 19, 2006
یه نوشته از یه روز داغ مرداد
Wednesday, October 18, 2006
نوشته ی من....اینبار نه!
الان که با تو سخن می گویم
همه آبها از آسیاب افتاده اند
الان بعضی ها بار خودشان را بسته اند و در خوابند
بعضی ها درخیال سفر با آینه ای که بعدا خواهند خرید گفتگو می کنند
من گیج گیجم مبادا شمارش ستاره های امشب را فراموش کنم
اما این را حتما از یاد نخواهم برد
که در مدرسه شبانه آسمان امشب ماه غایب است
بغل دست من روی نیمکت پوسیده ته کلاس خستگی
سکوت نشسته و بروبر مرا نگاه می کند
تا ببیند برای تو چه می نویسم
من چشم خورده ام
باور کن من از همین سکوت چشم خورده ام
وگرنه شمارش تمام نمره های فریادم خوب بود
گاهی اوقات آنقدر دلم کوچک می شود
که می خواهم بزنم به دریا
دلم تنگ بازگشتن به کوچه باغ خاطرات آشنایی توست
آنجا که می شود آنچه را که می خواهی دید دید
آنجا که می شود آنچه را که می خواهی شنید شنید
آنجا که می شود بوی نان حلال دیروز را
با خیال پنیرک های وحشی بوته زار فردا
بعلاوه کرد و در آغوش تو صبحانه نور خورد
گاهی اوقات آنقدر دلم کوچک می شود
که می خواهم بزنم به دریا و با تو سخن بگویم
با چشم های تو
با لب های تو
با خیال گیسوان یلدایی تو سخن بگویم
حالا هی تو هیچ مگو
یاد آن روزها که یک وعده دیدار تو را با هزار آینه عوض نمی کردم
نماز من پر بود از تو
همه چیزهای پاک پر بود از تو
همه چیز بوی گند نا می دهد بی تو امروز
اما من پرم از اعتراف اگر سکوت بگذارد
بغل بغل خاطراتم را به آب ریختم که با تو سخن بگویم
ای آشنا سلام همه کسانی که حتی نام تو را هم نشنیده اند
برایت با خودم آوردم
حالا هی تو هیچ مگو
به جان طلعت ماه قسم که امشب غایب است
دلم برای دیدنت لک می زند
حالا هی تو هیچ مگوبه جان همین سکوت که دلم را ریش ریش کرده است
هوای صحبت جز تو با هیچ کس را ندارم
حالا هی تو هیچ مگو
کور شوم اگر دروغ بگویم
تنها به بهانه یک لحظه گفتگو با تو
یک عمر شاعر شدم
حالا هی تو هیچ مگو
اگر بهانه هیچ نگفتن تو
رفتن بی وقت من است از سر قرار
گمان کن رفته بودم تا جراحت پاهای خسته ام را شستشو دهم
یا آن شرم نگاهم در نگاه تو را به شور بنشینم
یا اصلا گمان کن مادرم مرا فرستاده بود
به دنبال صف بی انتهای نان
که هنوز هم انتهایش را نمی دانم کجاست
ولی نشانیت را همیشه می دانسته امحتی حالا
حالا هی تو هیچ مگو
آنقدر دور شدی از من که دیگر ملاحظه هم از یادت رفت
مرا در وسعت تجزیه آنقدر توان ماندگاری نیست
که اینهمه
که اینهمه برای لحظه دیدار شاید نا ممکن بال و پر بزنم
همه آبها از آسیاب افتاده اند
الان بعضی ها بار خودشان را بسته اند و در خوابند
بعضی ها درخیال سفر با آینه ای که بعدا خواهند خرید گفتگو می کنند
من گیج گیجم مبادا شمارش ستاره های امشب را فراموش کنم
اما این را حتما از یاد نخواهم برد
که در مدرسه شبانه آسمان امشب ماه غایب است
بغل دست من روی نیمکت پوسیده ته کلاس خستگی
سکوت نشسته و بروبر مرا نگاه می کند
تا ببیند برای تو چه می نویسم
من چشم خورده ام
باور کن من از همین سکوت چشم خورده ام
وگرنه شمارش تمام نمره های فریادم خوب بود
گاهی اوقات آنقدر دلم کوچک می شود
که می خواهم بزنم به دریا
دلم تنگ بازگشتن به کوچه باغ خاطرات آشنایی توست
آنجا که می شود آنچه را که می خواهی دید دید
آنجا که می شود آنچه را که می خواهی شنید شنید
آنجا که می شود بوی نان حلال دیروز را
با خیال پنیرک های وحشی بوته زار فردا
بعلاوه کرد و در آغوش تو صبحانه نور خورد
گاهی اوقات آنقدر دلم کوچک می شود
که می خواهم بزنم به دریا و با تو سخن بگویم
با چشم های تو
با لب های تو
با خیال گیسوان یلدایی تو سخن بگویم
حالا هی تو هیچ مگو
یاد آن روزها که یک وعده دیدار تو را با هزار آینه عوض نمی کردم
نماز من پر بود از تو
همه چیزهای پاک پر بود از تو
همه چیز بوی گند نا می دهد بی تو امروز
اما من پرم از اعتراف اگر سکوت بگذارد
بغل بغل خاطراتم را به آب ریختم که با تو سخن بگویم
ای آشنا سلام همه کسانی که حتی نام تو را هم نشنیده اند
برایت با خودم آوردم
حالا هی تو هیچ مگو
به جان طلعت ماه قسم که امشب غایب است
دلم برای دیدنت لک می زند
حالا هی تو هیچ مگوبه جان همین سکوت که دلم را ریش ریش کرده است
هوای صحبت جز تو با هیچ کس را ندارم
حالا هی تو هیچ مگو
کور شوم اگر دروغ بگویم
تنها به بهانه یک لحظه گفتگو با تو
یک عمر شاعر شدم
حالا هی تو هیچ مگو
اگر بهانه هیچ نگفتن تو
رفتن بی وقت من است از سر قرار
گمان کن رفته بودم تا جراحت پاهای خسته ام را شستشو دهم
یا آن شرم نگاهم در نگاه تو را به شور بنشینم
یا اصلا گمان کن مادرم مرا فرستاده بود
به دنبال صف بی انتهای نان
که هنوز هم انتهایش را نمی دانم کجاست
ولی نشانیت را همیشه می دانسته امحتی حالا
حالا هی تو هیچ مگو
آنقدر دور شدی از من که دیگر ملاحظه هم از یادت رفت
مرا در وسعت تجزیه آنقدر توان ماندگاری نیست
که اینهمه
که اینهمه برای لحظه دیدار شاید نا ممکن بال و پر بزنم
این نوشته رو از توی یه وبلاگ پیدا کردم....فقط همین بود و نوشته ی دیگه ای نداشت ...شرمنده! آدرس وبلاگ رو هم یادم نیست.امیدوارم که نویسنده اش از من راضی باشه!
Tuesday, October 17, 2006
ناشناس
در میان گریه هایم می خندم .
ایمان می آورم به تمام بادهای
سرد پاییزی که حسرتشان را گاه
به خواب می برم .
ایمان می آورم به تک تک
اصوات خوش صدایی مه با من
سخن از حرف های پشت سکوت
می گویند .
نامم : ناشناس
ایمان می آورم به تمام بادهای
سرد پاییزی که حسرتشان را گاه
به خواب می برم .
ایمان می آورم به تک تک
اصوات خوش صدایی مه با من
سخن از حرف های پشت سکوت
می گویند .
نامم : ناشناس
Monday, October 16, 2006
قصه ی درخت

زمانی ست که دلم از مرور خاطرات بارانی ٬ پر از سبزه و گل می شود .
این نگاه ابری ٬ این خاطرات بارانی ٬ کویر خشک دلم را آب می دهد و با من بلند بلند فکر می کند .
کم کمک سبزه ها و گل ها ی رنگارنگی در دلم می روید و من می نویسم .
من می نویسم از موسم دلگیری که دلم راز تنهایی خود را با ابر های پنبه ای می گفت .
انعکاس صدایش را بوته های خار به این سو و آن سو می بردند و
گاه نیز فراموش می کردم ......
آبی نبود .
آسمان مرده بود .
زمین سکوت کرده بود .
خدا خواب بود .
و من
بغض فرو خورده ی خود را با صدای او ٬ بیرون راندم .
چشمه ی پنهان زیر چشمم جوشید و این کویر خشک را تر کرد .
سبزه ی مهر تو می ترسید سر از خاک برون آورد ....
یادت هست؟
و من باز گریستم...تو همچنان می ترسیدی.
درختی رویید. برگ هایش همه تازه بود . بوی دستانت را می داد ٬
نسیم که از میان برگ هایش چرخ زنان به دنبال راه گریز بود ٬ صدای
تو را برایم زنده می کرد....
این درخت حاصل عشق تو بود.
تک تیغ های تنه ی تنومند درخت عشق ما ٬ دست های مرا نمی آزرد و
من هر روز از قصه ی پر سکوت عشقمان برای درختمان می گفتم .....
پاییز شده است ٬ اما
جویبار ها جاریست .
آسمان نفس می کشد .
برگ ها سبزند .
زمین بلند بلند می خواند .
خدا بیدار شده است
این نگاه ابری ٬ این خاطرات بارانی ٬ کویر خشک دلم را آب می دهد و با من بلند بلند فکر می کند .
کم کمک سبزه ها و گل ها ی رنگارنگی در دلم می روید و من می نویسم .
من می نویسم از موسم دلگیری که دلم راز تنهایی خود را با ابر های پنبه ای می گفت .
انعکاس صدایش را بوته های خار به این سو و آن سو می بردند و
گاه نیز فراموش می کردم ......
آبی نبود .
آسمان مرده بود .
زمین سکوت کرده بود .
خدا خواب بود .
و من
بغض فرو خورده ی خود را با صدای او ٬ بیرون راندم .
چشمه ی پنهان زیر چشمم جوشید و این کویر خشک را تر کرد .
سبزه ی مهر تو می ترسید سر از خاک برون آورد ....
یادت هست؟
و من باز گریستم...تو همچنان می ترسیدی.
درختی رویید. برگ هایش همه تازه بود . بوی دستانت را می داد ٬
نسیم که از میان برگ هایش چرخ زنان به دنبال راه گریز بود ٬ صدای
تو را برایم زنده می کرد....
این درخت حاصل عشق تو بود.
تک تیغ های تنه ی تنومند درخت عشق ما ٬ دست های مرا نمی آزرد و
من هر روز از قصه ی پر سکوت عشقمان برای درختمان می گفتم .....
پاییز شده است ٬ اما
جویبار ها جاریست .
آسمان نفس می کشد .
برگ ها سبزند .
زمین بلند بلند می خواند .
خدا بیدار شده است
عکس : ایمان اردکانیان.
Thursday, October 12, 2006
I carry your heart with me
I carry your heart with me,
I carry it in my heart,
I'm never without it.
Anywhere I go, you go, my dear.
And whatever is done by only me is your doing, my darling.
I fear no fate, for you are my fate, my sweet.
I want no world, for beautiful you are my world, my true.
Here is the deepest secret no one knows.
Here is the root of the root,
And the bud of the bud,
And the sky of the sky of a tree called life,
Which grows higher than the soul can hope or mind can hide.
It's the wonder that's keeping the stars apart.
I carry your heart.
I carry it in my heart.
I carry it in my heart,
I'm never without it.
Anywhere I go, you go, my dear.
And whatever is done by only me is your doing, my darling.
I fear no fate, for you are my fate, my sweet.
I want no world, for beautiful you are my world, my true.
Here is the deepest secret no one knows.
Here is the root of the root,
And the bud of the bud,
And the sky of the sky of a tree called life,
Which grows higher than the soul can hope or mind can hide.
It's the wonder that's keeping the stars apart.
I carry your heart.
I carry it in my heart.
Tuesday, October 10, 2006
Monday, October 09, 2006
سکوت تو

از آن همه لبخند
از آن همه نگاه
از آن همه سکوت
صدایی برای من است.
از میان تمام اصوات
زمزمه ی پر صدایی برای من است
که من آن را به زیبا ترین
گل نرگس نمی فروشم .
این صدا...
این صدا را صبحدم
با حافظ آغاز می کنم
با سیب سبز پاییزی
که بر درخت حاشیه ی خیابان روییده
تکرار می کنم...
زمزمه ی پر از سکوت شبانه ام را
با این صدا
پر نور می کنم.
از آن همه نگاه
از آن همه سکوت
صدایی برای من است.
از میان تمام اصوات
زمزمه ی پر صدایی برای من است
که من آن را به زیبا ترین
گل نرگس نمی فروشم .
این صدا...
این صدا را صبحدم
با حافظ آغاز می کنم
با سیب سبز پاییزی
که بر درخت حاشیه ی خیابان روییده
تکرار می کنم...
زمزمه ی پر از سکوت شبانه ام را
با این صدا
پر نور می کنم.
Sunday, October 08, 2006
Subscribe to:
Posts (Atom)




