
یادم می آید عروسکی داشتم که دلیل زندگیم بود .
یادم می آید بلند بلند می خندیدم ٬
یادم می آید در استخر متروک ته حیاط ٬ با آسمان حرف می زدم و همسایه ٬ غریبانه به من خیره می شد .
پدربزرگم یادم نیست !
یادم می آید نقاشی می کردم ٬ زندگیم رنگ بود .
یادم می آید می رقصیدم ٬ گویی کسی حواسش به من نبود .
یادم می آید کودک بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ آرزوها داشتم .
یادم می آید سبک بودم .... نا خواسته در آغوش پدر جای می گرفتم ...
چه آرامشی و من از آن گریزان بودم .
یادم می آید گریه می کردم .
یادم می آید شعر می خواندم .
یادم می آید دوست داشتم.....سیب ٬ انار و آلبالوهای قرمز حیاط مان را !
یادم می آید دندان هایم تک به تک افتاد ...مادرم می گفت : توی حیاط چالشون کن !
یادم می آید تابستان شد ٬ لباس های سال پیش دیگر کوچک بود !
خوشحال بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ گوش می دادم .
یادم می آید تنها شدم .
یادم می آید نا امید بودم .
رنگ می خواستم ٬ نبود ؛
دوست می خواستم ٬ نبود ؛
زمستان بود ٬ آلبالو های قرمز دیگر در کار نبود .
باد سرد می آمد .
تابستان شده بود .
یادم می آید برف بارید .
من ٬
درس می خواندم ٬ ساز می زدم ٬ می نوشتم .
یادم می آید پدرم می گفت : زندگی زیباست ...
نمی فهمیدم .
درخت آلبالوی حیاط خشکید .
قطره های اشک می ریخت .
موها سپید می شد .
دست ها چروکید .
دل ها لرزید .
من ٬
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم .
یادم می آید راه می رفتم .
یادم می آید دعا می کردم .
یادم می آید بزرگ می شدم .
شب یلدا شده بود .
حافظ می خواندم .
انار می خوردم و به صدای باد گوش می دادم .
دیگر نقاشی نمی کردم ٬ اما
یادم می آید درخت ها را گاه نمی دیدم .
غفلت می کردم .
پشیمان می شدم .
یادم می آید ٬ فکر می کردم .
فکر می کردم عاشق شدم .
یادم می آید زندگی زیبا شده بود .
یادم می آید انتظار می کشیدم .
یادم می آید انتظار شیرین و دردناک بود .
یادم می آید تلاش کردم فراموش کنم .
یادم می آید ساز می زدم ٬
می نوشتم ٬
می گریستم .
یادم می آید فراموش کردم .
شب عید نوروز به خود گفتم : عشق نبود ٬ فراموش شد .....
خوابیدم .
روز ها گذشت ....
باز آفتاب ٬
باز سرما ٬
باز برگ ٬
باز گل نرگس !
بیدار شدم .
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم ٬ عکس می گرفتم .
عکس می گرفتم .
زندگی و رنگ های بی انتهایش را برای دیگران ثبت می کردم .
یادم می آید به پدرم گفتم : زندگی زیباست ....
پدرم خندید ٬
و گفت : زیبه اندیشان به زیبایی رسند .
یادم می آید بلند بلند می خندیدم ٬
یادم می آید در استخر متروک ته حیاط ٬ با آسمان حرف می زدم و همسایه ٬ غریبانه به من خیره می شد .
پدربزرگم یادم نیست !
یادم می آید نقاشی می کردم ٬ زندگیم رنگ بود .
یادم می آید می رقصیدم ٬ گویی کسی حواسش به من نبود .
یادم می آید کودک بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ آرزوها داشتم .
یادم می آید سبک بودم .... نا خواسته در آغوش پدر جای می گرفتم ...
چه آرامشی و من از آن گریزان بودم .
یادم می آید گریه می کردم .
یادم می آید شعر می خواندم .
یادم می آید دوست داشتم.....سیب ٬ انار و آلبالوهای قرمز حیاط مان را !
یادم می آید دندان هایم تک به تک افتاد ...مادرم می گفت : توی حیاط چالشون کن !
یادم می آید تابستان شد ٬ لباس های سال پیش دیگر کوچک بود !
خوشحال بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ گوش می دادم .
یادم می آید تنها شدم .
یادم می آید نا امید بودم .
رنگ می خواستم ٬ نبود ؛
دوست می خواستم ٬ نبود ؛
زمستان بود ٬ آلبالو های قرمز دیگر در کار نبود .
باد سرد می آمد .
تابستان شده بود .
یادم می آید برف بارید .
من ٬
درس می خواندم ٬ ساز می زدم ٬ می نوشتم .
یادم می آید پدرم می گفت : زندگی زیباست ...
نمی فهمیدم .
درخت آلبالوی حیاط خشکید .
قطره های اشک می ریخت .
موها سپید می شد .
دست ها چروکید .
دل ها لرزید .
من ٬
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم .
یادم می آید راه می رفتم .
یادم می آید دعا می کردم .
یادم می آید بزرگ می شدم .
شب یلدا شده بود .
حافظ می خواندم .
انار می خوردم و به صدای باد گوش می دادم .
دیگر نقاشی نمی کردم ٬ اما
یادم می آید درخت ها را گاه نمی دیدم .
غفلت می کردم .
پشیمان می شدم .
یادم می آید ٬ فکر می کردم .
فکر می کردم عاشق شدم .
یادم می آید زندگی زیبا شده بود .
یادم می آید انتظار می کشیدم .
یادم می آید انتظار شیرین و دردناک بود .
یادم می آید تلاش کردم فراموش کنم .
یادم می آید ساز می زدم ٬
می نوشتم ٬
می گریستم .
یادم می آید فراموش کردم .
شب عید نوروز به خود گفتم : عشق نبود ٬ فراموش شد .....
خوابیدم .
روز ها گذشت ....
باز آفتاب ٬
باز سرما ٬
باز برگ ٬
باز گل نرگس !
بیدار شدم .
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم ٬ عکس می گرفتم .
عکس می گرفتم .
زندگی و رنگ های بی انتهایش را برای دیگران ثبت می کردم .
یادم می آید به پدرم گفتم : زندگی زیباست ....
پدرم خندید ٬
و گفت : زیبه اندیشان به زیبایی رسند .
3 comments:
Just to let you know :I always read your posts and your angry room is not that lonely + I loveeeeeeeee this post. this piece is beyond imagination...keep on writing plz ..you are just so so so so talented, unbelievably talented..good for you ;)
cheghad khub bud!
rade paye sohrab dasht..
por az tabiAto taAbire dust dashtani,por az khatere,mese axi ke toosh barf bashe!
man sheraam hamisheh booye sohraab midade!!!na?!:P
Post a Comment