Sunday, November 12, 2006

پویا نیک منش

نظاره گر ایستاده ای
به آن جا که می خواند دلت را
به آن جا که دلت می خواند او را
بدانجا که صدای قلب تپنده ی توست
آن جا که جاریست همچون تو
بدانسو که می نگری
ز خاک بر می خیزی
روح بر جسم چیره گشته
و آن را ز بند زمین رهانیده
حال عنصر وجودت را عشق فرا گرفته
بین تو و آنجا پرده ایست
که با نگاه تو گشاده می شود
دستت را دراز کن ... آینه ایست آنجا
آینه تصویری ز تو دارد
و تصویر تو پر ز رگه هایی سرخ ٬
رگه هایی از زندگی
......
آینه ز حجم بسیارت ترک برداشته
آینه شکست و ریخت .
حال خود آینه ای
و تصویری نقش بسته بر تو
زآن سوی آینه شکسته
مرا نیز برکنده ز زمین
آن تصویر آینه است .


نوشته ی بالا از دوست خوب و هنرمندم پویا نیک منش هستش .... دوست خوبی که این شعر رو برای من گفته و من عاجز از سپاسگزاریی که لایق این کار بزرگ باشه !
باز هم ممنون .
6/6/1385

No comments: