نظاره گر ایستاده ای
به آن جا که می خواند دلت را
به آن جا که دلت می خواند او را
بدانجا که صدای قلب تپنده ی توست
آن جا که جاریست همچون تو
بدانسو که می نگری
ز خاک بر می خیزی
روح بر جسم چیره گشته
و آن را ز بند زمین رهانیده
حال عنصر وجودت را عشق فرا گرفته
بین تو و آنجا پرده ایست
که با نگاه تو گشاده می شود
دستت را دراز کن ... آینه ایست آنجا
آینه تصویری ز تو دارد
و تصویر تو پر ز رگه هایی سرخ ٬
رگه هایی از زندگی
......
آینه ز حجم بسیارت ترک برداشته
آینه شکست و ریخت .
حال خود آینه ای
و تصویری نقش بسته بر تو
زآن سوی آینه شکسته
مرا نیز برکنده ز زمین
آن تصویر آینه است .
نوشته ی بالا از دوست خوب و هنرمندم پویا نیک منش هستش .... دوست خوبی که این شعر رو برای من گفته و من عاجز از سپاسگزاریی که لایق این کار بزرگ باشه !
باز هم ممنون .
6/6/1385
به آن جا که می خواند دلت را
به آن جا که دلت می خواند او را
بدانجا که صدای قلب تپنده ی توست
آن جا که جاریست همچون تو
بدانسو که می نگری
ز خاک بر می خیزی
روح بر جسم چیره گشته
و آن را ز بند زمین رهانیده
حال عنصر وجودت را عشق فرا گرفته
بین تو و آنجا پرده ایست
که با نگاه تو گشاده می شود
دستت را دراز کن ... آینه ایست آنجا
آینه تصویری ز تو دارد
و تصویر تو پر ز رگه هایی سرخ ٬
رگه هایی از زندگی
......
آینه ز حجم بسیارت ترک برداشته
آینه شکست و ریخت .
حال خود آینه ای
و تصویری نقش بسته بر تو
زآن سوی آینه شکسته
مرا نیز برکنده ز زمین
آن تصویر آینه است .
نوشته ی بالا از دوست خوب و هنرمندم پویا نیک منش هستش .... دوست خوبی که این شعر رو برای من گفته و من عاجز از سپاسگزاریی که لایق این کار بزرگ باشه !
باز هم ممنون .
6/6/1385
No comments:
Post a Comment