Saturday, November 25, 2006

خدا

اتفاق های کوچیک کوچیک منو زیاد زیاد خوشحال می کنه!
مثل این روان نویسی که به من حس نوشتن می ده....
مثل پیدا کردن شال گردن های زمستون پارسال.....
مثل جلوی آتیش نشستن و چایی خوردن...
مثل کیک یزدی هایی که الیکا خریده....

کاشکی من پیش خدا زندگی می کردم . از اون بالا همه رو می دیدم ....
چنارای بلند توی حیاط مون...الیکا که همیشه می خنده....هامون و شهر کتاب کوچیکه ٬ شادی که روی سن داره یازی می کنه ٬ مامان و بابا که می شینن و کتاب می خونن ( چقدر از بچگی این سکوت رو دوست داشتم)٬.......
همه ی مردم شهر ... همه ی مردم دنیا ...!
اگر خدا بودم می گذاشتم هر کس هر وقت که خواست به میل خود بمیرد .
اگر خدا بودم بهشت را به زمین می آوردم .
توی دنیای من شیطان نیست....عشق است و نور....ساز است و نوای بی همتای تک تک آلبالوهای تابستانی!
در دنیای من هیچ کس تنها نیست !
در دنیای من فرمول های ریاضی طرفداری ندارند .
توی این دنیا کسی خدایش را نمی پرستد ....بلکه انسان ها به هم عشق می ورزند!
دنیای من پاک است ...
ریشه ی درخت انار در دنیای من از بین نمی رود!
ای کاش خدا بودم....ای کاش پیش خدا بودم!

No comments: