Sunday, November 26, 2006

دفتر خاطراتم

این جا داره می شه یه جورایی مثه دفتر خاطراتم.....کسی هم به اون صورت به اتاق عصبانی من سر نمی زنه ! هیچ کس حتی فکرشو هم نمی کنه که من این قدر از دست خودم عصبانی باشم .
پس....
هر چه می خواهد دل تنگت بگو!
روزا از صبح زود درس خوندن شروع می شه .... درس با چایی ٬ درس با موسیقی ٬ درس با امید ٬ درس با...
نمی دونم عاقبت کار ما چیه ؟ همیشه دلم می خواسته همه چیز سر جاش باشه ٬ هیچ وقت نشد .
این وسط کنسرواتوار خیلی انرژی مثبت می ده .... دوستام برام مثه خانواده ام شدن! خنده داره....می دونم! یکشنبه ها شده روز مقدس . یکشنبه ها شده امید برای 6 روز دیگه .... یکشنبه ها!
دارم پوست میندازم ....یادمه توی یکی از نوشته هام نوشته بودم : چه تاوانی باید پس بدی الینا جان! (هنوز ادامه داره.....)
یادمه نقاشی می کردم .... یادمه می رفتم توی اون استخر متروک ته حیاط بلند بلند شعر می خوندم و همسایه مون چپ چپ منو نگاه می کرد . یادمه قلبم تند تند می زد ٬ یادمه دست بند درست می کردم برای خیریه ٬ یادمه همه می گفتن الینا بچه اس ٬
یادمه تنها بودم ...یادم میاد عاشق ماه بودم ٬ آتیش رو می پرستیدم و آسمون برام دلیل زندگی بود ....چقدر گذشته از اون زمان ؟ از زمانی که عاشق لباس محلی بودم..کی بود آخرین باری که برای کسی مهم بودم ؟ یادم نمی آد .....حیف!
دیگه خودمم یادم نمی آد ....!
هیچ چیز عوض نشده ٬ هممون هموناییم !!!!!!

No comments: