Sunday, August 15, 2010
اندر احوالات ِ من ِ بی تو
چاهار قدم از ور دل من بری اونورتر من اونقدر حسودی میکنم که معنی حسودی برام کمرنگ میشه. بعد کم کم نفسم بالا نمیاد. قلبم میره پشت ریهام میزنه واسه همین اکسیژن نمیرسه به مغزم. خون میریزه تو چشام. داغ میشم اما دستام یخ میکنن. لکنت میگیرم و فعلها رو اشتباهی میچینم ته جملههام. کتفم ترق ترق صدا میده و چشمام آلبالو گیلاس میچینه. از گلوم هیچی نمیره پایین، بغض هم قر و قاطی میشه با عضلات گردن و گونههام. اشکام از روی چونهام میچکه اونقدر که مجبورم برم توی زیر دوشی حموم بشینم. بعد میام لرزون لرزون خودمو جمع میکنم گوشه اتاق میشم اندازه یه بالش.
خب چه کاریه؟ آقا جان، نرو جایی . بمون همینجا. جات خیلیام خوبه.
نبودت قتل غیر ِعمده به خدا!
پی نوشت: ما که دلمون به گوز بند ِ به چُس پیوند، دچار که میشیم، پرونده پزشکیمونم قطور میشه
Saturday, August 14, 2010
مرا که با تو شادم
دلم آشوبه. دلشوره اس یا دل پیچه، نمیدونم. هر چی هس از اون دسته دل چیزایی ِ که به سنگ مستراح نرسیده خوب میشه. شایدم از دلخوشیه! دل خوشی ِ امروز و امشب. دیروز.
دیشب از خونه اومدم بیرون. از تهران -تقریبا- زدم بیرون. میشینم توی بالکن، این باد خنکی که میاد چشمامو گرد میکنم تا اونقدر بسوزه که اشک ازش بیاد.
تکلیف یه دختری که امروز حال کار کردن نداشته باشه چیه؟ عصر که بشه میرم پیش هامون ازش چند تا کتاب میگیرم. هوس کردم یه چایی بگیرم برم یه جای بلند که تهرون زیر پام باشه.
حالا نشستم روی این مُبلای قرمز. مرد جوونی توی خونه بغلی سهتار میزنه و میخونه:«مرا که با تو شادم، پریشان مکن....»
عجیب خوب میخونه. من دلشوره خوبی دارم.
Tuesday, August 10, 2010
خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشیهاست
با تو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم امّا
تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم
چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم امّا
به هوای تو نمردم.
Monday, August 09, 2010
نمی بینی که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
Sunday, August 08, 2010
پنبه در گوشهایم فرو میکنم
با مختار رفتیم تو انباری دنبال یه سه پایه قدیمی .
اشک جمع میشه توی چشام. میگم:«چه گرد و خاکیه ها. اشکمون رو درآورد.»
کارتونی رو که بلند کرده میذاره رو زمین و میگه:« نه مال گرد و خاکه، نه مال پیازی که میخوای ظهر رنده کنی. غصهاس دختر. گریه داری.»
دیشب اینجا پشت سر هم صدای شلیک اومد. تنها بودم. از ترس قالب تهی کردم.
الینا- مرداد 89
Friday, August 06, 2010
اواسط مرداد هشتاد و نه
آروم و مطمئن در رو باز میکنم و میرم تو. تعداد آدمهایی که میشناسم زیاد نیست. شراب خوش طمعی رو مزه مزه میکنم. همینطوری که وایستادم گوشهام داغ میشه.
بعد یه دفعه میبینم که داره میاد طرفم. من حرکتی نمیکنم. سرش رو آروم میکنه تو گوشم و میگه:«اونقدرآ هم بدقلق نیستی. دلتنگی فقط.»
فردا شده. دیگه دلتنگ نیستم. بدقلق هم نیستم.
به آدمایی که خوشم میاد ازشون، چشمک میزنم.
دستبند میبافیم.
«خود غلط بود آنچه میپنداشتیم»
Tuesday, August 03, 2010
Sunday, August 01, 2010
آینده دور و نزدیک
مادربزرگ مادریم از اون زنهای قدیمی ِ تهرونیه که برای خودش برو بیایی داشته. هنوز هم کسی جرئت نداره روی حرف فرح بانو (مادربزرگم) حرفی بزنه. پیر شده و با عصا راه میره، موهاش ریخته و اونایی هم که مونده سفیده اما عکساش روی دیوار چیز دیگهای میگن. اون زمان که جوون بوده ازدواج میکنه و طلاق میگیره. اون زمانی که طلاق، حکم مرگ رو داشته. بعد با پدربزرگم ازدواج میکنه که از سالها پیشش همسایه و عاشق و شیفته هم بودن.
وقتی میرم بهشون سر بزنم، نمیدونم از کجا و چطور مطمئنه که دختر بیست و چاهار ساله که من باشم کلی خواستگار داره و باید ازدواج کنه. هر چی من میگم که دنیا عوض شده مامانی. به یه حالتی که تو هیچی نمیدونی میگه یه چیزایی هیچ وقت تو دنیا عوض نمیشه. هربار میشینه جوری با آب و تاب از این چیزآ حرف میزنه که مثلا منم یخم وا شه و بگم:«آره مامانی، حالا یکی هست دکتره و....» که هیچ وقتم نوبت به این جمله من نمیرسه و بلند میشه عصا زنون میره تو اتاقش. از اونجا صداش رو میشنوم که میگه دختره فکر میکنه همیشه همینقدر جوون میمونه.
اینبار بهش گفتم که تصمیم گرفتم درس و دانشگاه (هزار ساله) که تموم شه برم شمال زندگی کنم. یا حالا یه جای دیگه، به جز تهرون. اما ایروون. برم اونجا و یه خونه بگیرم و دور از جنجال شهر زندگی کنم. اونقدر کتاب هست که آدم باید بخونه، اونقدر فیلم هست که آدم باید ببینه. اونقدر موزیک هست که آدم باید گوش بده. تو این شولوغی تهرون نمیشه. اما اونجا دیگه آدم راحته. الیکا رو ببینین، اینم نتونست دیگه اینجا دووم بیاره. رفت. منم برم اونجا سرم رو با محلیهای اونجا گرم میکنم و یه ذره که بگذره عادت میشه. خسته هم که شدم یه ماشین میگیرم راه میفتم تو ایران میگردم. از این شهر به اون شهر. عکاسی میکنم. داستان مینویسم. طراحی میکنم. یه پول بخور نمیری هم در میاد دیگه.
مادربزرگم یه نیم نگاهی کرد بهم و گفت:«نگران شوهرم نباش. همیشه یه گُهی پیدا میشه که بیاد بگیردت.»
یعنی خیلی ناامیدش کردم؟
Saturday, July 31, 2010
لرزش دست و دلم از آن بود
یه مبل پت و پهن تو خونهاش داره که پارچهاش چارخونه ریز و درشت آبی خاکستریه. وسط اون همه خرت و پرت و پنجرههای قدی که پیچکها نمیذارن دیگه بسته شه، این مبل ِ خیلی تو ذوق میخوره. اما به جاش عجیب راحته. آدم توش که فرو میره انگار دیگه نمی خواد بلند شه. همیشه اونوری میشینه که من نمیشینم. میز چوبی بزرگی جلوی این مبل هستش که روش پر از کتاب و سی دی و کنترل تلویزیون و ماهوارهست.
من همینطوری که اینور مبل نشستم به طنین صداش گوش میدم که پشت مبل رو میلرزونه و به پشت من میرسه.
اینم از او لحظههاست که از خودم خجالت میکشم.
تقویم
اینقدر تقویم زیر و رو نکن
اوایل ِ مردادیم
نزدیکتر بیا.
نزدیکتر بیا تا شاید دستِکم
بارانی ببارد،
بارانی که تن خیس کند
از آن قطرههای درشت.
شاید پس از آن کمی باد بوزد
بین برگها
و این ملافه سفید روی طناب
کمتر بیقراری کند،
مثل من.
آری، این تقویم را رها کن
از روزهای بد بگذر
این گرمای مرداد نیست
حرارت تقدیر است.
الینا
نهم مُرداد 89
Tuesday, July 27, 2010
Wednesday, July 21, 2010
نوستالژی قِر
......
هر دم تو ازم دوری
من از زندگی سیرم
من دوسِت دارم، عاشقتم، برات میمیرم
ای راحت جان چاره درد دل ِ ما کن
با گرمیِ بوسهت رو لبام
درد ُ دوا کن
تو الهه نوری و من به شب اسیرم
هر دم تو ازم دوری من میخوام بمیرم*
* آهنگ طناز – با صدای شهرام شبپره
Saturday, July 17, 2010
اواخر تیر هشتاد و نه
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره , گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنهاتر نشه تنهایی ِ ما
Friday, July 09, 2010
هوا دم کرد، جوش آمد
هوا اونقدر گرمه که نفس در سینه بخار میشه. موهام وز شده و روی سرم به زحمت خودشونو نگه میدارن. پوستم چسبناک شده و کفرم رو درآورده.
لگن قرمزی رو پر از آب میکنم و پاهام رو درونش میذارم. از گرما خونم به جوش آمده. این روزها مثل بوتانیستهای قرون وسطی از گل و گیاه باید طراحی کنم. با تمام جزییات و پیچ و خمهایش. به خودم که میام میبینم کز کردم روی صندلی، توی حیاط و در حالیکه پاهام توی این لگن قرمزِ درگیر پستی و بلندیهای این گیاهها شدم.
صورتم جوهری شده. از پاییز گذشته یه خرمالو توی فریزر نگه داشتم. از مزه رفته اما باز هم خوردنش عالمی داره.
خورشید دیگه داره غروب میکنه. ته حیاط نشستم و لیست بلند و بالای کارامو گذاشتم جلوم.
تابستونم از امروز شروع میشه.
لبخند میزنم و انگشتهای پامو تکون تکون میدم توی همین لگن قرمز پر از آب.
Thursday, July 08, 2010
Friday, July 02, 2010
چاره اندیشی تابستانه
فکری به حال شبهای دوباره بلند کن
از انتظاری که با تنت آمیخته است
ي.ي






