Friday, August 06, 2010

اواسط مرداد هشتاد و نه

مثل یه دختر بیست و چاهار ساله پیرهنی یشمی و کوتاه می‌پوشم‌ که آستین نداره‌. موهامو بالای سرم جمع می‌کنم‌. خط چشم تیره‌ای می‌کشم و ماتیک زرشکی‌ای ضمیمه‌اش می‌کنم‌. گوشواره زرشکی هم که تو گوشهام هست‌. دستبند همیشگی‌ام هم دستمه‌.

آروم و مطمئن در رو باز می‌کنم‌ و می‌رم تو‌. تعداد آدم‌هایی که می‌شناسم زیاد نیست‌. شراب خوش طمعی رو مزه مزه می‌کنم‌‌. همینطوری که وایستادم گوشهام داغ می‌شه‌.

بعد یه دفعه می‌بینم که داره میاد طرفم‌. من حرکتی نمی‌کنم‌. سرش رو آروم می‌کنه تو گوشم و می‌گه‌‌:«‌‌اونقدرآ هم بدقلق نیستی‌. دلتنگی فقط.»

فردا شده‌. دیگه دلتنگ نیستم‌. بدقلق هم نیستم‌.

به آدمایی که خوشم میاد ازشون‌، چشمک می‌زنم‌.

دستبند می‌بافیم‌.

«‌خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم‌»

1 comment:

A.Dib said...
This comment has been removed by the author.