آروم و مطمئن در رو باز میکنم و میرم تو. تعداد آدمهایی که میشناسم زیاد نیست. شراب خوش طمعی رو مزه مزه میکنم. همینطوری که وایستادم گوشهام داغ میشه.
بعد یه دفعه میبینم که داره میاد طرفم. من حرکتی نمیکنم. سرش رو آروم میکنه تو گوشم و میگه:«اونقدرآ هم بدقلق نیستی. دلتنگی فقط.»
فردا شده. دیگه دلتنگ نیستم. بدقلق هم نیستم.
به آدمایی که خوشم میاد ازشون، چشمک میزنم.
دستبند میبافیم.
«خود غلط بود آنچه میپنداشتیم»
1 comment:
Post a Comment