Sunday, August 08, 2010

پنبه در گوش‌هایم فرو می‌کنم

با مختار رفتیم تو انباری دنبال یه سه پایه قدیمی .


اشک جمع می‌شه توی چشام‌‌. می‌گم‌:«‌چه گرد و خاکیه ها‌. اشکمون رو درآورد.‌»

کارتونی رو که بلند کرده می‌ذاره رو زمین و می‌گه‌:«‌ نه مال گرد و خاکه‌، نه مال پیازی که می‌خوای ظهر رنده کنی‌. غصه‌اس دختر‌. گریه داری‌.‌»

گریه ندارم اما هوس اشک زیر چانه‌ام را نامردانه قلقلک می‌دهد‌.


دیشب این‌جا پشت سر هم صدای شلیک اومد‌. تنها بودم‌. از ترس قالب تهی کردم‌.


الینا- مرداد 89

No comments: