با مختار رفتیم تو انباری دنبال یه سه پایه قدیمی .
اشک جمع میشه توی چشام. میگم:«چه گرد و خاکیه ها. اشکمون رو درآورد.»
کارتونی رو که بلند کرده میذاره رو زمین و میگه:« نه مال گرد و خاکه، نه مال پیازی که میخوای ظهر رنده کنی. غصهاس دختر. گریه داری.»
دیشب اینجا پشت سر هم صدای شلیک اومد. تنها بودم. از ترس قالب تهی کردم.
الینا- مرداد 89
No comments:
Post a Comment