Sunday, August 15, 2010

اندر احوالات ِ من ِ بی تو

چاهار قدم از ور دل من بری اون‌ور‌تر من اونقدر حسودی می‌کنم که معنی حسودی برام کمرنگ می‌شه‌. بعد کم کم نفسم بالا نمیاد‌. قلبم می‌ره پشت ریه‌ام می‌زنه‌ واسه همین اکسیژن نمی‌رسه به مغزم‌. خون می‌ریزه تو چشام‌. داغ می‌شم اما دستام یخ می‌کنن‌. لکنت می‌گیرم و فعل‌ها رو اشتباهی می‌چینم ته جمله‌هام‌. کتفم ترق ترق صدا می‌ده و چشمام آلبالو گیلاس می‌چینه‌. از گلوم هیچی نمی‌ره پایین، بغض هم قر و قاطی می‌شه با عضلات گردن و گونه‌هام‌. اشکام از روی چونه‌ام می‌چکه اونقدر که مجبورم برم توی زیر دوشی حموم بشینم‌‌. بعد میام لرزون لرزون خودمو جمع می‌کنم گوشه اتاق‌ می‌شم اندازه یه بالش‌.

خب چه کاریه‌‌؟ آقا جان‌، نرو جایی . بمون همین‌جا‌. جات خیلی‌ام خوبه‌.

نبودت قتل غیر ِعمده به خدا‌!

پی نوشت‌:‌ ما که دلمون به گوز بند ِ به چُس پیوند‌، دچار که می‌شیم‌، پرونده پزشکی‌مونم قطور می‌شه‌‌

No comments: