دلم آشوبه. دلشوره اس یا دل پیچه، نمیدونم. هر چی هس از اون دسته دل چیزایی ِ که به سنگ مستراح نرسیده خوب میشه. شایدم از دلخوشیه! دل خوشی ِ امروز و امشب. دیروز.
دیشب از خونه اومدم بیرون. از تهران -تقریبا- زدم بیرون. میشینم توی بالکن، این باد خنکی که میاد چشمامو گرد میکنم تا اونقدر بسوزه که اشک ازش بیاد.
تکلیف یه دختری که امروز حال کار کردن نداشته باشه چیه؟ عصر که بشه میرم پیش هامون ازش چند تا کتاب میگیرم. هوس کردم یه چایی بگیرم برم یه جای بلند که تهرون زیر پام باشه.
حالا نشستم روی این مُبلای قرمز. مرد جوونی توی خونه بغلی سهتار میزنه و میخونه:«مرا که با تو شادم، پریشان مکن....»
عجیب خوب میخونه. من دلشوره خوبی دارم.
No comments:
Post a Comment