Sunday, August 01, 2010

آینده دور و نزدیک

مادربزرگ مادریم از اون زن‌های قدیمی‌ ِ تهرونیه که برای خودش برو بیایی داشته‌. هنوز هم کسی جرئت نداره روی حرف فرح بانو (‌مادربزرگم‌) حرفی بزنه‌. پیر شده و با عصا راه می‌ره‌، موهاش ریخته و اونایی هم که مونده سفیده اما عکساش روی دیوار چیز دیگه‌ای می‌گن‌. اون زمان که جوون بوده ازدواج می‌کنه و طلاق می‌گیره‌. اون زمانی که طلاق‌، حکم مرگ رو داشته‌. بعد با پدربزرگم ازدواج می‌کنه که از سالها پیشش همسایه و عاشق و شیفته هم بودن‌.

وقتی می‌رم بهشون سر بزنم، نمی‌دونم از کجا و چطور مطمئنه که دختر بیست و چاهار ساله که من باشم کلی خواستگار داره و باید ازدواج کنه‌. هر چی من می‌گم که دنیا عوض شده مامانی‌. به یه حالتی که تو هیچی نمی‌دونی می‌گه یه چیزایی هیچ وقت تو دنیا عوض نمی‌شه‌. هربار می‌شینه جوری با آب و تاب از این چیزآ حرف می‌زنه که مثلا منم یخم وا شه و بگم‌:«‌آره مامانی‌، حالا یکی هست دکتره و....‌» که هیچ وقتم نوبت به این جمله من نمی‌رسه و بلند می‌شه عصا زنون می‌ره تو اتاقش‌. از اونجا صداش رو می‌شنوم که می‌گه دختره فکر می‌کنه همیشه همینقدر جوون می‌مونه‌.

اینبار بهش گفتم که تصمیم گرفتم درس و دانشگاه (‌هزار ساله‌) که تموم شه برم شمال زندگی کنم‌. یا حالا یه جای دیگه‌، به جز تهرون‌. اما ایروون‌. برم اون‌جا و یه خونه بگیرم‌ و دور از جنجال‌ شهر زندگی کنم‌. اونقدر کتاب هست که آدم باید بخونه‌، اونقدر فیلم هست که آدم باید ببینه‌. اونقدر موزیک هست که آدم باید گوش بده‌. تو این شولوغی تهرون نمی‌شه‌. اما اونجا دیگه آدم راحته‌. الیکا رو ببینین‌، اینم نتونست دیگه این‌جا دووم بیاره‌. رفت‌. منم برم اونجا سرم رو با محلی‌های اونجا گرم می‌کنم و یه ذره که بگذره عادت می‌شه‌. خسته هم که شدم یه ماشین می‌گیرم راه میفتم تو ایران می‌گردم‌. از این شهر به اون شهر‌. عکاسی می‌کنم‌. داستان می‌نویسم‌. طراحی می‌کنم‌. یه پول بخور نمیری هم در میاد دیگه‌.

مادربزرگم یه نیم نگاهی کرد بهم و گفت‌:«‌نگران شوهرم نباش‌. همیشه یه گُهی پیدا می‌شه که بیاد بگیردت‌.‌»

یعنی خیلی ناامیدش کردم؟

No comments: