Saturday, July 31, 2010

لرزش دست و دلم از آن بود

یه مبل پت و پهن تو خونه‌اش داره که پارچه‌اش چارخونه ریز و درشت آبی خاکستریه‌. وسط اون همه خرت و پرت و پنجره‌های قدی که پیچک‌ها نمی‌ذارن دیگه بسته شه‌، این مبل‌ ِ خیلی تو ذوق می‌خوره‌. اما به جاش عجیب راحته‌. آدم توش که فرو می‌ره انگار دیگه نمی خواد بلند شه‌. همیشه اون‌وری می‌شینه که من نمی‌شینم‌. میز چوبی بزرگی جلوی این مبل هستش که روش پر از کتاب و سی دی و کنترل تلویزیون و ماهواره‌ست‌.

من همینطوری که این‌ور مبل نشستم به طنین صداش گوش می‌دم که پشت مبل رو می‌لرزونه و به پشت من می‌رسه‌.

اینم از او لحظه‌هاست که از خودم خجالت می‌کشم‌.

No comments: