Wednesday, October 29, 2008

هشت آبان هشتاد و هفت

در ارکستر .
ای ساز ها !
ای تار ها !
ای سنتور ها!
ای ویولن ها ...
ضرب ها !
آرام ..
آهسته تر بنوازید .
سه تاری دارد می نوازد در گوشه ای .
سه تاری برای دلی .

Tuesday, October 28, 2008

هفت آبان هشتاد و هفت

آیا انسان ها به صرف تجربه ، با هم اند ؟
یا تجربه ، توجیهی ست برای من ؟
آیا انسان ها فراموشکارند ؟
یا من حافظه ای قوی دارم .
آیا انسان ها .....

آیا انسان ها دل دارند ؟
قلب چطور؟
جگر چه ؟
دلشان تنگ نمی شود؟
قلبشان نمی شکند؟
جگرشان نمی سوزد؟

Monday, October 27, 2008

شش آبان هشتاد و هفت


ملا چقدر بلند حرف می زند .
سرم مثل کوه است .
چشمانم تیر می کشد . باز این سردرد به سراغ من آمده . با لچکی ، چشمانم را می بندم .
کورمال کورمال ، دست بر کف روی میز می کشم . سیگارم را یافتم .
قلمم کجاست؟
طراحی کنم بهتر است .
طراحی می کنم با چشمانی بسته .

Sunday, October 26, 2008

پنج یا چاهار آبان هشتاد و هفت

آینه کدر شد
صورت من کو؟
من با این صورت
عاشق شدم
امتحان دادم
قبول شدم
ساز شنیدم
دشنام دادم
دشنام شنیدم
گرسنه شدم
باران خوردم
سیر شدم
رنگ شناختم
رنگ باختم
سفید شدم
خوابیدم
بیدار شدم
مادرم را صدا کردم
تو را صدا کردم
جواب دادم
خواب رفتم
عینک زدم
سفر رفتم
غم داشتم
ماندم
آمدم..."
احمدرضا احمدی

Saturday, October 25, 2008

Friday, October 24, 2008

دوم آبان هشتاد و هفت




هوای امروز به نوعی من رو کباب می کنه .
همه چیز رو فراموش کردم . همه چیز رو .
شاد شادم . مگه می شه شاد نبود وقتی همه چیزایی رو که می خواستم دارم ... بیشترش هم تو راهه تازه.
شهریور ِ چرکی بود . ( شهریور ها اصولا چرک ان )
پاییز برای من معجزه اس . مخصوصا با اتفاق های این دو هفته
روزها ، بعد از مدت ها با لبخند بیدار می شم .
هفته ی پیش با صاد و کاویان ، سه تایی رفتیم کنسرت ِ شجریان . شبی رو هم رفتیم که پول بلیط ش واسه ی خانه موسیقی بود . کاویان بهم قول داده بود که من رو می بره یه بار کنسرت ِ شجریان و واقعا هم به قولش عمل کرد . از آدم هایی که مرد ِ حرف نیستن خوشم میاد . آدم ِ عمل . فس فس می کنه ولی چرت و پرت نمی بافه . خوش رو می شناسه و از کمبوداش خجالت نمی کشه .استاد شجریان ، دو تا ساز جدید رو در اجراش به همه معرفی کرد : بم ساز و صراحی . صراحی ، شکل تغییر یافته ی کمانچه ی خودمون بود که در طول کنسرت تمام مدت حضور داشت . ولی "بم ساز" ، که تنها تک نوازی ِ کوتاهی داشت ، سازی بود شبه سنتور با قابلیت صدایی ِ بم تر .
جای خورشید رو کلی خالی کردم . استاد درخشانی دوست پدر خورشید هستش و خورشید شاگرد ِ استاد است . مطمئنم که رفته کنسرت رو .
عکاسی شروع شده .
قلبم اونقدر تند تند می زنه که وقتی عاشق بودم .
دیروز اولین فیلمم رو ظهور کردم . دوست داشتم به همه اس ام اس بزنم که " من اولین فیلمم رو ظهور کردم " !!!! و عالی بود . فیلم سرش رفته بود تو و من مجبور شدم به عنوان ِ یک ناشی کامل یک ساعتی تو تاریک خونه به همه جای فیلم و در و دیوار ِ تاریک خونه دست بکشم . عکس های بانجو ی علی و ماندولین ش ظهور شد . دوباره شدم همون الینای دو سال پیش ، دوربین از دستم نمی افته .
کارها و طرح های خارق العاده ای با صاد زدیم که استادهامون کف کردن . من و صاد هر دو با هم خوشحال بودیم . با هم ناراحت شدیم و الان دوباره با هم شادیم . خودمون هم از این هماهنگی متعجبیم
این ساعت - گل ها رو آب می دم . بعد از این بنایی ِ خرفت ، آلبوم ِ مجنون - وصیت رو گوش می دم . حالا باید روی این کاناپه ولو شم و بلند بلند حرف بزنم . یک کتاب عالی هم دارم می خونم
زندگی ناقص نیست.
یه اتفاق خوب داره می افته که به زودی می نویسم .
خوش ِ خوشم .
الینا

Thursday, October 23, 2008

خانواده سنتی - قسمت چاهار


ای پاییز ای فصل ِ ملال انگیز ، سی ام مهر . فرداست این اول ِ آبان .
خانواده ی سنتی ِ عمه خانوم تابستون رو پشت سر گذاشتند .
کا ، داداش ِ عمه خانوم هنوز دانشجوی هنر استِ و توی چاهار راه ولی عصر روزها معرکه گیری می کند . هنوز هم عمه خانوم اصرار داره که باید برادرش موهایش را کوتاه کوتاه کند تا بیشتر به دو رگه های ایتالیایی و انزلی چیا شبیه شود (اینگونه شاید با پسری ساکن شمیران اشتباه گرفته شود ) . آخر خانواده ی سنتی یه چُس رگ ِ شمالی دارند که بهش مفتخرند . بعد از ناپدید شدن ِ الویس ِ عزیز ، عمه خانوم توانست لباس سیاه رو به زور از تن ِ صوبا بکشد بیرون و دوباره اون مانتو های قرتانیش رو بکشد به تنش . خدا رو شکر روحیش رو دوباره بدست آورد . برای شروع زندگی دوباره ، بعد از از دست دادن عزیزی که صوبا بارها در بغل اِل به خاطرش گریه کرده بود ، تصمیم گرفتیم قلمروی صوبا رو کمی مزین کنیم به زویون ِ الهی . مبلمانی گرفتیم و چاهار تا لته پاره به در و دیوار آووزون ( آویزون ) کردیم و خط خطی هاش رو هم چسبوندیم روش . حالا تا یه مدت دلمون خوشه . صوبا به کرومنشاه رفت و به جز پاهای خودش ، "پا" ی حیدری رو هم برد . ( که تصاویر ِ عیاشی هاشون رو توی صفحات ِ مجازی مشاهده می کنید ) .
عمه خانوم برام گفت که : دست پنجولش درد نکنه ، واسه ی من یه روسری ِ گُل من گُلی آورد . خانمیه واسه خودش .
"پا" شده پای داداش . از این ور به اون ور . یه شعر ِ هجو هم براشون سرودم که این جا جاش نیس ، اون جا* اگه جاش بود براتون قرائت می کنم .

یک هفته ای کا رفت بلاد کفر و دروغ ، سرزمین ِ فیلترینگ ِ یو تیوب بعد از ایران ِ دلیران و چون "پا" شو تهرون جا گذاشته بود ، مجبور شد مدام زنگ بزنه و حال پر و "پا" شو بپرسه . روومینگی که واسش اومد به خاک سیاه نشوندش . (واسه همین تو چارراه ولی عصر ، روزا معرکه گیری می کند ) .
عمه موقعی پی به این قضیه برد که خودش ، توی آزاد راه تهران – کرج تصادف کرده بود و رنگ به رخسار نداشت . (اون جا بود که صدای محمد نوری پخش شد : رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون ..... –موزیک فید می شود ) .
شهریور هم گذشت . صاد ، هوای ال را دارد . ال مدتی در بیمارستان بستری بود . صاد معتقد بود که بیمارستان نیست ولی ال با ناهنجاری پافشاری می کرد . برایم گفت که پابرهنه راه می رود و مجبورش کرده اند سیگارهایش را بجود . ناخن هایش را کوتاه کوتاه کرد . (کوتاه ِ خدایی که بود ) . گریه می کرد و می گفت : چانه ام می لرزد . به دکتر بگویید پارکینسون گرفته است این خیرندیده . شب ها راه می رفت و روز ها غذا نمی خورد . کا نگران شده بود ، به دنبال خواهرش می آمد و در روزهای مرخصی ِ ال ، او را به خیابان گردی می برد . تند می راند و محکم در چاله های آب می انداخت تا شاید ال مثل قبل بخندد . ولی ، عمه ، یک لبخند هم نمی زد . صوبا رقص های سرخ پوستی می کرد و برنج های نیم پز می پخت .
عمه لال مرده است آیا؟
"پا" هم که کفر ِ مخابرات را درآورد و موبایل ِ عمه را سوزاند . دستش درد نکند ( در مدح "پا" : چو عضوی به درد آورد روزگار – دگر عضوها را نماند قرار)
عمه خانوم با صوبا که تازگی ها "صاد" صدایش می زند ، بیشتراز قبل به کافه می روند و خودشان را توی بحث های هنری و فلسفی و جامعه شناختی روانی و چیز خُلی غرق می کنند . هر دو با هم سیاهشان را درآوردند و حالا با هم می خندند و گاهی در پستوی خانه ی صوبا (که عشق را در آنجا نهان کرده اند ) می گریند .
صاد گفت : زندگی ، ضرب ِ زمین در ضربان ِ دل ِ ماست .
ال را دکتر مرخص کرد . پولی هم نگرفت . ال ، بیمه است .
لیلا خانم جان ، رفیقی از تبار رودبار قصران ، این روزها باز از ته روده اش از دست عمه خانوم می خندد . لیلا خانم جان رانندگی می کند و پوست ِ گردن و کتف عمه را با کمربند ایمنی خودش برده است . موزیک های جیمبلی بستک می گذارد و عمه ی سنتی باز را وادار می کند بشکن های خانمان سوز بزند.
صوب به افتخار ضرب ِ زمین ، هفته ای یکبار با عمه به همراه سوسن جان ِ بلوری * به تیاتر می روند و از آنجا که بیرون می آیند ، عمه خانوم آتشی می زند و قهوه ای در پاتوق خودشان بالا می اندازند و ریسه می روند .
کا .... کاویان ِ درفشی . صاد و ال را به کنسرت ِ استاد درختیان * برد ، که خود پُست دیگریست . هر سه به عللی نامکشوف توهم زده و های شدند . شبی بی نظیر را گذراندند . صبا صاد ، در طی قسمت ِ شور و همایون طراحی کرد که احمد آقا را به خاک سیاه نشاند . صدای خرت خرت ِ مداد ِ کنته اش روح مرا زنده کرد و کاری کرد که چنگ رودکی با امیر سامانی و گِلِ رُس با روان ِ ال . کا ، فیریک زده و نمی دانست روی پایش ضرب ِ تنبک را بگیرد ، یا ضربان ِ دلش را؟ عمه هم کلی خندید و گریه کرد و آنگاه بود که آن اتفاق ِ رویایی برایش روی داد . که آن خطاط هم پی نبرد و ندانست .


* اون جا : جایی به غیر از این جا .
* مرکب ِ صوبا
* استاد شجریان

Friday, October 10, 2008

هجده مهر هشتاد و هفت

زندگی زیباست .
هنوز هم از گفتن ِ این جمله به ستوه نیامده ام .
لحظه ای که پاهایم را از تخت پایین می گذارم .
ثانیه ای که توی آیینه خودم را نگاه می کنم و می گویم : امروز سه شنبه است . تا شب دانشگاهم .
روزهایی ست که می خندم . دلم شاد است . برای تو هم این گونه بوده ، نه؟
زمانی که خیالت راحت است از زمین و زمان . اگر هم عطسه کنی ، بعد می خندی : چه صدایی....!
شب هایی هست که با رویا می خوابی . آن زمان که در خانه ای با دیوار های آجر و چوب ، با پیرهنی سفید و موهایی بلند آشپزی می کنم و بعد روبروی آتش حافظ می خوانم . آن زمان که تو بر من می خندیدی و سیگارت را آتش می زدی .
عصری که باران گرفته بود و من از تو خواستم که به پیاده روی برویم....!
زندگی زیباست .
هفته ای که سرماخورده بودم و صدایم در نمی آمد . تب بیداد می کرد و لرز را دنبال می کرد . همان هفته . تو گفتی : با این داغ قرمز ، هنوز هم دوستت دارم .
فصلی که روزهای خوب را فراموش کردم .
ساعتی که گریستم . ساعتی...؟ روزها و شب هایی که گریستم . گریه زیباست .
کجایی ای رفیق ؟ ( به قول ِ نسترن ) کجایی ای دوست من که با انگشت هایی که بوی دود می دهند ساز بنوازی؟
روزهایی ست که در تلاش اتمام این پازل هستم . پازلی که تو هدیه دادی و چندین و چند تکه اش را بی اجازه برداشتی ... باز هم می گویی که بدون این تکه ها هم کامل می شود . خودت هم خوب می دانی که اشتباه می گویی .
چگونه است که تو این گونه ای؟
من گونگی بودن و یا چگونگی ماندن و رفتن خود را خوب دانسته ام .
برای من زندگی زیباست .
برای من زندگی آنقدر کوتاه است که لحظه ای از آن را گر به سختی بگذرانم ، ناجوانمردیست .
برای من زندگی ، آزاد است . دوست دارم دوست بدارم و دوست داشته شوم .
زندگی ، شستن یک بشقاب است . نه؟
زندگی خندیدن توست .
زندگی حس شکست است در بی عدالتی . آن زمان که خود را تنها می بینی و دوستت با بغض می گوید : زندگی زیبا و کوتاه است . خواهی دوست بداری ، دوست بدار . چون آسمانت پاک و بی ابر است .
زندگی آتش زدن ِ همه ی آن کاغذ هاست . زندگی حرارت ِ آن کاغذ هاست .
سیاهی ِ جوهر است در سوزاندن ِ همان بازی و نفرت .
نفرتی که از او بود و در من رقصید . بسوزان . نفرت پاگیر است . اشک ِ سوزان بر پلک می آورد . نفرین است . خونین است .
و اما عشق . و اما صدا . و اما شب و تمام ِ من .
روزها و شب ها . فصل ها و ماه ها . و اما پاییز .
پاییز ، پاییز . ای فصل ِ ملال انگیز . من تو را دوست می دارم .
من لحظه لحظه اش را دوست داشتم . در تمام ِ خاطراتم . در تمام روزهایم برای امروز زیستم . برای لحظه ای که بیایی و من برایت بگویم .
برایت نقل کنم از تمام آن شب ها که زود بود و گذشت . از اشک هایی که ریخته شد و کس ندید . از صدا و حرف .
حالا برایت می گویم که تو را گریزی نیست . آن زمان که آمدی ، این را بدان .
با من ببار که راز ِ سینه ام را کس ندانست و من ، نیز ، نگفتم .
که پس از تو .... در این پاییز ، چه شد .
من مردم .
زندگی همچنان زیبا بود .
امشب ماه تنهاست . ستاره ی کناری اش قهر است و من می خندم .
او این جاست .
زندگی برای دوست داشتن است ،
آنقدر کوتاه است که گر سخت برقصانی اش ، ناجوانمردی ست .
زندگی زیباست .

Thursday, October 09, 2008

سرود زندگی


ما آدمیان موجودات عجیبی هستیم
فرزندمان را
عشقمان را
رویایمان را
...به خاک می سپاریم و هنوز
چگونه زنده می مانیم؟

برگرفته از نوشته ی دکتر نسترن
تصویر از دکتر رضا عیسی پور

تنها عکس - تنها مرا رها کن - ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

عکاسی شروع شده
قلبم تند تند می زند
جلو جلو می روم
با یک مسافرت ِ دو روزه و سراسر عکس چگونه ام؟
با شمال؟
با تالش؟
با خنده و کیسه خواب؟
با حقیقت؟
با کشتارگاه مرغان؟
حرفی نیست
با قبرستان ظهیرالدوله؟
با موزه؟
با کنسرت سالار عقیلی؟
با صورت زخمی؟
با دست بسته؟
با دل ِ گرفته؟
با کدام موسیقی؟
با کدام پاکت سیگار؟
با کدام دل ِ خوش؟
با رومی و حافظ؟
با کافه و انار؟
با نارنگی های پاییز؟
عقب عقب می روم
سرم گیج می رود
ببخشید
من هنوزم نفس می کشم
نه من ، نه عکس ، نه موسیقی
بر عکس الف . بامداد ، "قصد ِمن آزار ِ شما " نبود
قصد من آسمان بی ابر بود و تنها عکاسی
من می روم تا عکس بگیرم
با فیلتر آبی ، با فیلم حساسیت 50
پرتره هایی در بهشت زهرا
نه حرف ، نه صدا . تنها قدم می زنیم . من و من
ما برای فراموشی عکس می گیریم
برای دوره ی جنون
با چایی و شکلات ِ بعد از عکاسی چگونه ای؟
نه حرف . نه صدا .
تنها رنگ و عکس

هفده مهر هشتاد و هفت




Wednesday, October 08, 2008

مطرب مهتاب رو - قسمت دوم - شانزده مهر هشتاد و هفت


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مومن آیینه ی مومن یقین شد

چرا با آینه ما رو گرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را

غرض ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوش دل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مُردم ، آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رُخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم

Tuesday, October 07, 2008

پانزدهم مهر هشتاد و هفت


تُف به زندگی

- این آقای نادر ابراهیمی عجب مرد ِ فرهیخته ای بوده با این نامه های آسمان برانداز به همسرش

روزها این نامه ها را در کافه های خیابان پهن و شلوغ می خوانم

آرزو می کنم باران بزند ، تا خستگی ام را بشوید

Monday, October 06, 2008

چاهاردهم مهر هشتاد و هفت


برای مختار :
دلم گرفته مختار . زودتر بیا که تنهایم .
توی فرودگاه گفتی : اونی که می مونه رفیق ِ نیمه راهه
این بار کس ِ دیگری رفت و کس دیگری ماند ... باز هم من رفیقی شدم مهربان ولی نیمه راه تو را به حال خود تنها نگذاشتم ، خاطرت هست؟
مرا خاطره ایست محو از تو و آن روز جادویی
مرا خاطره ایست از او و آن روزهای جادویی
کلماتم کجان؟
او همه چیز را دزدید .
مختار.... او به کلمات هم رحم نکرد
(چقدر سیاه می نویسم ... با این که قلبم روشنتر از الان هیچگاه نبوده است)

Saturday, October 04, 2008

دوازهم مهر هشتاد و هفت

برای تمامی ِ لحظات پاک ،
که برای تک تکشان گریستم .

Saturday, September 27, 2008

پنجم مهر

آفتاب دیدگانت را می آزارد
و تو را به انزوایت
هدایت می کند . پشت آن
پرده های بی رنگ ، بی نقش
تنهاییت را بی هیچ می کاوی و
سادگی ات را تکرار می کنی
آن گاه در این سادگی
هزاران نقش را و هزاران
رنگ را معنا می کنی . آن جاست
که تو را به آواز می خوانم
*برگرفته از کتاب "عکس هایی از پنجره ها"

Tuesday, September 23, 2008

هنوز مانده

هنوز مانده به تو ؛
زمانش را نمی دانم
ساعتی که در آن باران ببارد .
دقیقه ای که – شاید – بوی نم از توری ِ خاک گرفته ی
پنجره بگذرد .
هنوز مانده .
هنوز این پاییز ، این چاهار هفته ی نارنجی ِ پر از تصویر ،
پر از قهوه و سیگار ...
هنوز مانده به خماری ِ فراموشی ِ اولین
شعری که سرودم .
هنوز مانده به زمستان ،
به خنده های بلند ِ زیر ِ برف و باران
و بخار ِ غلیظ .
به برف بازی با جنون
و چای ِ داغ .
هنوز مانده به یلدا ،
به شب ِ بی پایان تا سپیده .
هنوز مانده به تو .
هنوز مانده به آتش ِ داغ ،
به پوست ِ گُر گرفته و چشمان ِ ملتهب .
به سردی ِ انگشتان
- که بر روی ِ چوب ِ ساز می رقصند و گرم تر می شوند –
هنوز مانده به بوسه ای مدام
در انتهای شب ِ سرد ِ زمستانی .
هنوز مانده به اتمام ِ بافتن ِ این
شال گردن ِ دو متری ِ شبق با دو خط ِ موازی ِ سبز
که روی زمین کشیده شوند .
- که ردّ پای سبز در برف بتراشند -
هنوز مانده به ترس ِ تردید
به ترس ِ شک در طعم ِ دلنشین ِ یک تصویر ،
یک کتاب ، یک شعر .
هنوز مانده تا بهمن ،
تا اسفند .
تا خاطره .
نه ! تا تجدید ِ یک خاطره !
هنوز مانده تا نوروزی دوباره ،
تا غرور ِ یک ساله .
تا یک ساز ِ جدید .
تا یک اخم ِ کهن ِ چند ماهه .
هنوز مانده به تو .
زمانش را نمی دانم .
انتهای داستان ،
ابتدای خلقت دوباره ست .
حکایتی معتبر از لحظاتی ناب .

Saturday, September 13, 2008

اواخر شهریور

همسایه مان خانه سازی می کند و هر صبح و شب با صدای آهن پاره با خواب کلنجار می رم .
هوا بس پاییزی ست و من باز دلشوره ای عجیب دارم ، حتی زیر ناخن هام هم سیاه می شود . خون راهش را گم کرده ، به چشمانم ریخته و قلبم خشک است .
روزها شب نمی شود .
کسی هست که "دوست" نامیده ام .

Thursday, September 11, 2008

نیاز

من و تو بر بالین ِ این بیمار بیداریم .
من و شب رازها داریم .
حالیا ، بگذار و بگذر .
ناله ی من از در و دیوار می ریزد ،
شعر فریبم می دهد .
آسمانم ابری .
دستهایم خالی .
چشمانم خسته .
سرفه های طولانی .
مرگم قطعی ست .
این چند ساعت را که به سختی ،
باقیست
مرا در آغوش کش .

Monday, September 08, 2008

وقت نیست . راه ِ زیادی در پیش است

شب ِ دیر
و
زود ِ صبح ِ هفته ی پیش .
دستانم می لرزد .
ناخن های خورده ام را
هراسانه لاک می زنم .
رنگ می پاشم
بر کبودی های روحم .
قیمتی دارد
تن ِ بی روحم .
گران تر می فروشمش
به جرق جرق ِ صندلی قدیمی ِ اتاقت .
آرایشی غلیظ ، با بوی تنم آمیخته .
دیوانه اش خواهد کرد .
دیر است امشب .
زود است صبح ِ فردا .