با تو
یا باید برم کنار
یا باید کنار بیام
با تو
تا بوده همین بوده.
این منم.
قد: 161
وزن: 51 کیلو گرم
موهایش چند بار رنگ خورده. جند بار صاف و یکبار فر شده که تبعاتش هنوز باقی است. هر وقت بخواهد میتواند صدای ترق ترق کتفش را در بیاورد. تازه انگشت دوم پایش را هم میتواند خم کند بی آنکه بقیهاشان خم شوند.
زمستانها سیگار میکشد. بیشتر از نیم پاکت. تابستانها کمتر. خیلی کمتر.
زیاد فکر میکند اما بیشتر با دلش در جدل است. جایی خواندهام که دستت را که مشت کنی اندازه دلت میشود. – دستم را مشت میکنم، اینقدر کوچک است؟ پس چرا میگوید:«از اون آدمای دل گندهای»؟! دلم را هم ندیده باشد، مشتم را که دیده. دستم را که در دستانش گرفته!–
بگذریم. دلش دو بار شکسته. گاه خونریزی هم دارد. سرفههای ممتد و کابوسها در پرونده دارد. از ترس آنکه دوباره بشکند، مو بر تنش راست میشود. دلش گاه با زبان همدرد میشود. بیبند و بار میشود و اعتراف میکند. گوجه سبز که میخورد دلدرد میگیرد. یادم میآید یک بار دوغ هم خورد با تهدیگ ماکارونی و تا دو روز دلش درد میکرد. گاهی دلش شور میزند. چه خوشحال باشد، چه ناراحت. دلشورهای که امان آدم را میبرد. نفس در سینه حبس میکند و خواب را از چشمان فراری میدهد. گاهی دلش میسوزد. برای این مردم. حتی برای دیگر دلهای شکسته. گاه برای خودش. سه چاهار بار تاکنون دلبسته شده. عادت کرده. دارو خورده تا شفایش را گرفته. نازک هم هست این دل. زود میرنجد. غصه میخورد. هوس باز میشود و هوس چیزهای عجیب غریب میکند. گاه گوشهای قایم میشود و خودش را میگیرد. – درست همان زمان که میگویم دلم عجیب گرفته!-
این دل زخم خورده. درد دارد. شور میزند و به هم میپیچد. تنگ میشود. مدام در سینه تالاپ تالاپ صدا میکند. صدایش را راحت میشنوی اگر محکم مرا در آغوش بگیری.
تنهایی، ناچیزترین درد این دل است.
خواب، خواب میاره
پول، پول.
بغل، بوس میاره
دوستی-گاه- عشق.
ظهر پنجشنبه- در کنار یک دوست
امروزت نیز بی من گذشت
منم که نه از یک کدام می شوم
من! – که هر لحظه در بود و نبودت
اعدام می شوم.
اِل. سوم شهریور 89
چاهار قدم از ور دل من بری اونورتر من اونقدر حسودی میکنم که معنی حسودی برام کمرنگ میشه. بعد کم کم نفسم بالا نمیاد. قلبم میره پشت ریهام میزنه واسه همین اکسیژن نمیرسه به مغزم. خون میریزه تو چشام. داغ میشم اما دستام یخ میکنن. لکنت میگیرم و فعلها رو اشتباهی میچینم ته جملههام. کتفم ترق ترق صدا میده و چشمام آلبالو گیلاس میچینه. از گلوم هیچی نمیره پایین، بغض هم قر و قاطی میشه با عضلات گردن و گونههام. اشکام از روی چونهام میچکه اونقدر که مجبورم برم توی زیر دوشی حموم بشینم. بعد میام لرزون لرزون خودمو جمع میکنم گوشه اتاق میشم اندازه یه بالش.
خب چه کاریه؟ آقا جان، نرو جایی . بمون همینجا. جات خیلیام خوبه.
نبودت قتل غیر ِعمده به خدا!
پی نوشت: ما که دلمون به گوز بند ِ به چُس پیوند، دچار که میشیم، پرونده پزشکیمونم قطور میشه
دلم آشوبه. دلشوره اس یا دل پیچه، نمیدونم. هر چی هس از اون دسته دل چیزایی ِ که به سنگ مستراح نرسیده خوب میشه. شایدم از دلخوشیه! دل خوشی ِ امروز و امشب. دیروز.
دیشب از خونه اومدم بیرون. از تهران -تقریبا- زدم بیرون. میشینم توی بالکن، این باد خنکی که میاد چشمامو گرد میکنم تا اونقدر بسوزه که اشک ازش بیاد.
تکلیف یه دختری که امروز حال کار کردن نداشته باشه چیه؟ عصر که بشه میرم پیش هامون ازش چند تا کتاب میگیرم. هوس کردم یه چایی بگیرم برم یه جای بلند که تهرون زیر پام باشه.
حالا نشستم روی این مُبلای قرمز. مرد جوونی توی خونه بغلی سهتار میزنه و میخونه:«مرا که با تو شادم، پریشان مکن....»
عجیب خوب میخونه. من دلشوره خوبی دارم.
با تو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم امّا
تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم
چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم امّا
به هوای تو نمردم.
با مختار رفتیم تو انباری دنبال یه سه پایه قدیمی .
اشک جمع میشه توی چشام. میگم:«چه گرد و خاکیه ها. اشکمون رو درآورد.»
کارتونی رو که بلند کرده میذاره رو زمین و میگه:« نه مال گرد و خاکه، نه مال پیازی که میخوای ظهر رنده کنی. غصهاس دختر. گریه داری.»
دیشب اینجا پشت سر هم صدای شلیک اومد. تنها بودم. از ترس قالب تهی کردم.
الینا- مرداد 89
آروم و مطمئن در رو باز میکنم و میرم تو. تعداد آدمهایی که میشناسم زیاد نیست. شراب خوش طمعی رو مزه مزه میکنم. همینطوری که وایستادم گوشهام داغ میشه.
بعد یه دفعه میبینم که داره میاد طرفم. من حرکتی نمیکنم. سرش رو آروم میکنه تو گوشم و میگه:«اونقدرآ هم بدقلق نیستی. دلتنگی فقط.»
فردا شده. دیگه دلتنگ نیستم. بدقلق هم نیستم.
به آدمایی که خوشم میاد ازشون، چشمک میزنم.
دستبند میبافیم.
«خود غلط بود آنچه میپنداشتیم»
مادربزرگ مادریم از اون زنهای قدیمی ِ تهرونیه که برای خودش برو بیایی داشته. هنوز هم کسی جرئت نداره روی حرف فرح بانو (مادربزرگم) حرفی بزنه. پیر شده و با عصا راه میره، موهاش ریخته و اونایی هم که مونده سفیده اما عکساش روی دیوار چیز دیگهای میگن. اون زمان که جوون بوده ازدواج میکنه و طلاق میگیره. اون زمانی که طلاق، حکم مرگ رو داشته. بعد با پدربزرگم ازدواج میکنه که از سالها پیشش همسایه و عاشق و شیفته هم بودن.
وقتی میرم بهشون سر بزنم، نمیدونم از کجا و چطور مطمئنه که دختر بیست و چاهار ساله که من باشم کلی خواستگار داره و باید ازدواج کنه. هر چی من میگم که دنیا عوض شده مامانی. به یه حالتی که تو هیچی نمیدونی میگه یه چیزایی هیچ وقت تو دنیا عوض نمیشه. هربار میشینه جوری با آب و تاب از این چیزآ حرف میزنه که مثلا منم یخم وا شه و بگم:«آره مامانی، حالا یکی هست دکتره و....» که هیچ وقتم نوبت به این جمله من نمیرسه و بلند میشه عصا زنون میره تو اتاقش. از اونجا صداش رو میشنوم که میگه دختره فکر میکنه همیشه همینقدر جوون میمونه.
اینبار بهش گفتم که تصمیم گرفتم درس و دانشگاه (هزار ساله) که تموم شه برم شمال زندگی کنم. یا حالا یه جای دیگه، به جز تهرون. اما ایروون. برم اونجا و یه خونه بگیرم و دور از جنجال شهر زندگی کنم. اونقدر کتاب هست که آدم باید بخونه، اونقدر فیلم هست که آدم باید ببینه. اونقدر موزیک هست که آدم باید گوش بده. تو این شولوغی تهرون نمیشه. اما اونجا دیگه آدم راحته. الیکا رو ببینین، اینم نتونست دیگه اینجا دووم بیاره. رفت. منم برم اونجا سرم رو با محلیهای اونجا گرم میکنم و یه ذره که بگذره عادت میشه. خسته هم که شدم یه ماشین میگیرم راه میفتم تو ایران میگردم. از این شهر به اون شهر. عکاسی میکنم. داستان مینویسم. طراحی میکنم. یه پول بخور نمیری هم در میاد دیگه.
مادربزرگم یه نیم نگاهی کرد بهم و گفت:«نگران شوهرم نباش. همیشه یه گُهی پیدا میشه که بیاد بگیردت.»
یعنی خیلی ناامیدش کردم؟