Thursday, October 09, 2008

تنها عکس - تنها مرا رها کن - ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

عکاسی شروع شده
قلبم تند تند می زند
جلو جلو می روم
با یک مسافرت ِ دو روزه و سراسر عکس چگونه ام؟
با شمال؟
با تالش؟
با خنده و کیسه خواب؟
با حقیقت؟
با کشتارگاه مرغان؟
حرفی نیست
با قبرستان ظهیرالدوله؟
با موزه؟
با کنسرت سالار عقیلی؟
با صورت زخمی؟
با دست بسته؟
با دل ِ گرفته؟
با کدام موسیقی؟
با کدام پاکت سیگار؟
با کدام دل ِ خوش؟
با رومی و حافظ؟
با کافه و انار؟
با نارنگی های پاییز؟
عقب عقب می روم
سرم گیج می رود
ببخشید
من هنوزم نفس می کشم
نه من ، نه عکس ، نه موسیقی
بر عکس الف . بامداد ، "قصد ِمن آزار ِ شما " نبود
قصد من آسمان بی ابر بود و تنها عکاسی
من می روم تا عکس بگیرم
با فیلتر آبی ، با فیلم حساسیت 50
پرتره هایی در بهشت زهرا
نه حرف ، نه صدا . تنها قدم می زنیم . من و من
ما برای فراموشی عکس می گیریم
برای دوره ی جنون
با چایی و شکلات ِ بعد از عکاسی چگونه ای؟
نه حرف . نه صدا .
تنها رنگ و عکس

هفده مهر هشتاد و هفت




Wednesday, October 08, 2008

مطرب مهتاب رو - قسمت دوم - شانزده مهر هشتاد و هفت


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مومن آیینه ی مومن یقین شد

چرا با آینه ما رو گرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را

غرض ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوش دل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مُردم ، آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رُخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم

Tuesday, October 07, 2008

پانزدهم مهر هشتاد و هفت


تُف به زندگی

- این آقای نادر ابراهیمی عجب مرد ِ فرهیخته ای بوده با این نامه های آسمان برانداز به همسرش

روزها این نامه ها را در کافه های خیابان پهن و شلوغ می خوانم

آرزو می کنم باران بزند ، تا خستگی ام را بشوید

Monday, October 06, 2008

چاهاردهم مهر هشتاد و هفت


برای مختار :
دلم گرفته مختار . زودتر بیا که تنهایم .
توی فرودگاه گفتی : اونی که می مونه رفیق ِ نیمه راهه
این بار کس ِ دیگری رفت و کس دیگری ماند ... باز هم من رفیقی شدم مهربان ولی نیمه راه تو را به حال خود تنها نگذاشتم ، خاطرت هست؟
مرا خاطره ایست محو از تو و آن روز جادویی
مرا خاطره ایست از او و آن روزهای جادویی
کلماتم کجان؟
او همه چیز را دزدید .
مختار.... او به کلمات هم رحم نکرد
(چقدر سیاه می نویسم ... با این که قلبم روشنتر از الان هیچگاه نبوده است)

Saturday, October 04, 2008

دوازهم مهر هشتاد و هفت

برای تمامی ِ لحظات پاک ،
که برای تک تکشان گریستم .

Saturday, September 27, 2008

پنجم مهر

آفتاب دیدگانت را می آزارد
و تو را به انزوایت
هدایت می کند . پشت آن
پرده های بی رنگ ، بی نقش
تنهاییت را بی هیچ می کاوی و
سادگی ات را تکرار می کنی
آن گاه در این سادگی
هزاران نقش را و هزاران
رنگ را معنا می کنی . آن جاست
که تو را به آواز می خوانم
*برگرفته از کتاب "عکس هایی از پنجره ها"

Tuesday, September 23, 2008

هنوز مانده

هنوز مانده به تو ؛
زمانش را نمی دانم
ساعتی که در آن باران ببارد .
دقیقه ای که – شاید – بوی نم از توری ِ خاک گرفته ی
پنجره بگذرد .
هنوز مانده .
هنوز این پاییز ، این چاهار هفته ی نارنجی ِ پر از تصویر ،
پر از قهوه و سیگار ...
هنوز مانده به خماری ِ فراموشی ِ اولین
شعری که سرودم .
هنوز مانده به زمستان ،
به خنده های بلند ِ زیر ِ برف و باران
و بخار ِ غلیظ .
به برف بازی با جنون
و چای ِ داغ .
هنوز مانده به یلدا ،
به شب ِ بی پایان تا سپیده .
هنوز مانده به تو .
هنوز مانده به آتش ِ داغ ،
به پوست ِ گُر گرفته و چشمان ِ ملتهب .
به سردی ِ انگشتان
- که بر روی ِ چوب ِ ساز می رقصند و گرم تر می شوند –
هنوز مانده به بوسه ای مدام
در انتهای شب ِ سرد ِ زمستانی .
هنوز مانده به اتمام ِ بافتن ِ این
شال گردن ِ دو متری ِ شبق با دو خط ِ موازی ِ سبز
که روی زمین کشیده شوند .
- که ردّ پای سبز در برف بتراشند -
هنوز مانده به ترس ِ تردید
به ترس ِ شک در طعم ِ دلنشین ِ یک تصویر ،
یک کتاب ، یک شعر .
هنوز مانده تا بهمن ،
تا اسفند .
تا خاطره .
نه ! تا تجدید ِ یک خاطره !
هنوز مانده تا نوروزی دوباره ،
تا غرور ِ یک ساله .
تا یک ساز ِ جدید .
تا یک اخم ِ کهن ِ چند ماهه .
هنوز مانده به تو .
زمانش را نمی دانم .
انتهای داستان ،
ابتدای خلقت دوباره ست .
حکایتی معتبر از لحظاتی ناب .

Saturday, September 13, 2008

اواخر شهریور

همسایه مان خانه سازی می کند و هر صبح و شب با صدای آهن پاره با خواب کلنجار می رم .
هوا بس پاییزی ست و من باز دلشوره ای عجیب دارم ، حتی زیر ناخن هام هم سیاه می شود . خون راهش را گم کرده ، به چشمانم ریخته و قلبم خشک است .
روزها شب نمی شود .
کسی هست که "دوست" نامیده ام .

Thursday, September 11, 2008

نیاز

من و تو بر بالین ِ این بیمار بیداریم .
من و شب رازها داریم .
حالیا ، بگذار و بگذر .
ناله ی من از در و دیوار می ریزد ،
شعر فریبم می دهد .
آسمانم ابری .
دستهایم خالی .
چشمانم خسته .
سرفه های طولانی .
مرگم قطعی ست .
این چند ساعت را که به سختی ،
باقیست
مرا در آغوش کش .

Monday, September 08, 2008

وقت نیست . راه ِ زیادی در پیش است

شب ِ دیر
و
زود ِ صبح ِ هفته ی پیش .
دستانم می لرزد .
ناخن های خورده ام را
هراسانه لاک می زنم .
رنگ می پاشم
بر کبودی های روحم .
قیمتی دارد
تن ِ بی روحم .
گران تر می فروشمش
به جرق جرق ِ صندلی قدیمی ِ اتاقت .
آرایشی غلیظ ، با بوی تنم آمیخته .
دیوانه اش خواهد کرد .
دیر است امشب .
زود است صبح ِ فردا .

Thursday, September 04, 2008

یکی مرا ندید ، حرف هایم را نشنید

با چشمانی خمار ِ خواب
خیره می نگرم
به خواب آلود تو .
نفس هایت گرم و
سینه ات آرام است .
دلهره امانم را بریده .
سیگاری آتش می زنم .
زمزمه می کنم .
نفس هایت گر گرفته
بوسه هایم آتشت زده اند
کاوشی مطمئن ، با دلهره ای حریصانه .
آزادی از امنیتم بدزدی
آنچه می خواهی .
چون شب است و
آتش به راه است .

Wednesday, September 03, 2008

آیا؟

باید بسرایم از نو ؟
چون پاییز آمده ؟
یا چون تو را دوست تر دارم ؟
باید حرف بزنم ؟
یا سکوت کنم ؟
چون از پلک هایت می ترسم ؟
باید بسرایم ؟
شعری نو؟
بی قافیه ؟
نباید...؟

Monday, September 01, 2008

شب ِ گرم ِ مردادی

گرم ِ شرابم .
آلوده ی بوسه ام .
خمار ِ تنهاییم .
خودم را با نگاهت سرگرم می کنم .
به زودی – حتی خودم را – فراموش می کنم .

Thursday, August 28, 2008

13


آن گونه ای که باید باشی .
آن گونه ای که من می خواستم .
اینک خواسته ام دیگر آن نیست .
خواسته ام پائیز است و نور نارنجی .
تو نیز با منی .
اگر هم نباشی ، آن گونه ای که باید باشی .

Friday, August 22, 2008

ترس ِ شبانه

از تاریکی اتاق ام وهم دارم . صدای زمزمه ای را می شنوم . سایه هایی که همیشه مرا سر حد مرگ ترسانده اند ، بیشتر شده اند .
اگر این جا بودی ، آنقدر محکم می فشردمت تا استخوان هایمان یک به یک بشکند .
ترس محبت نمی فهمد .
من شب ها می ترسم .
محبت را می شناسم .
ولی نه تو هستی ، نه استخوان هایت .

Wednesday, August 20, 2008

Saturday, August 16, 2008

12

چند روزیست استخوان درد دارم ، شاید از بس خوابیده ام استخوان هایم دلشان هوس تو را کرده اند .. شاید .
از روزی که شناختمت ، فاصله ای نیم نیم خواسته ام بود ولی تو در من تنیده ای و دورتر نمی روی .

Sunday, August 03, 2008

صوبا


اینم یک سال بزرگتر شد

Saturday, August 02, 2008

مُرداد پارسال داستانش چیز ِ دیگه ای بود
مُرداد امسال چیز دیگه ای.
چاهار شب شده که نخوابیدم .
عضلات بدنم می پرد .
هفته ی مزخرفی ست.