Friday, November 23, 2007

تولدت مبارک بهزاد





Happy birthday dearest Behzad ; I wish the bests for you and shery .
P.S. I'll load your pic ( Behzad) later ( after ur sarbazi , ok?):D




Wednesday, November 21, 2007

یکشنبه های مقدس

هفته ی کار هم تمام شد .
شب های ماه آخر پائیز آنقدر بی نظیر است که حیفم آمد جلوی مانیتور بشینم . جلوی آتیش می شینم و کتاب می خونم و موزیک گوش می دم .
این دو سال آخر ...
یکشنبه ها روزای عجیبی بود – توی ویرجینیا ازشون به " یکشنبه های مقدس " یاد کرده بودم ! حالا این یک شنبه های مقدس ، به یکشنبه های کلی نامقدس تبدیل شده ! از صبح ساعت هشت ، توی خیابان انقلاب – این خیابون استثنا مقدس می مونه – از این سر تا اون سر در حال دویدنم . وسط روز می رم دم تئاتر شهر ، یه چایی می گیرم و می شینم اونجا .
دستم رو تو کلاس می زنم زیر چونم و می شینم ، گاهی اوقات از پنجره به بیرون خیره می شم و به همه چیزایی فکر می کنم که ..... چیزایی که دوست دارم بهشون فکر کنم . الان که تو کلاسم اولین بارون شر شر پائیز داره می باره . سارا ماشین آورده – صبح بیست هزار تومن جریمه شد – واسه ی همین نگران برگشتنم با این همه کاغذ و خرت و پرت نیستم . استاد خاله زنکی داریم که فقط از پسرای طبقه ی پائین حرف می زنه و قربون صدقه شون می ره . دوست دارم دست کنم زیر مقنعه اش و تمام موهاش رو بریزم بیرون و دو تا کشیده ی آب نکشیده حواله ی چونه اش کنم . دهنم رو باز کنم و فحش هایی که برای روز مبادا نگه داشته بودم رو توی صورتش بپاشم . حالا هم داره شر و ور می گه . من هم دارم کتاب می خونم . داستان های 55 کلمه ای از استیو ماس ، ترجمه ی گیتا گرکانی . با اولین بارون امسال انگار یکی پشت ژاکتم رو گرفت و پرتم کرد اون ور . محکم با کله خوردم زمین و دوباره همه چیز یادم اومد . گفته بودم اگه بارون بیاد همه چیز یادم میاد.

Tuesday, November 20, 2007

Persepolis


Finally , I got to see Persepolis . I remember two years ago , Valerie and I used to sit on their balconi and talked about her movie , her books and everything . I used to dream about become a war photographer and i really worshipped Valerie for her job as a journalist and a photagrapher - she's now a photojournalist in MSF - / She came about a month ago to Iran and we went out for a dinner , She asked me if I'd seen this movie yet or not . "NO" ! :(
But Chouchou brought it for me ..... Don't miss seeing this one . Actually I saw it in french , but as Chouchou said it will be translated to English in few months .
So , I really enjoyed it . Hope u do it too !

Thursday, November 15, 2007

Wednesday, November 14, 2007

صفحه ی 126

صفحه ی 126 - اکنون میان دو هیچ - مجموعه ی اشعار فریدریش نیچه

من هم می ترسم....ولی تو را از یاد نبرده ام

Tuesday, November 13, 2007

حرف

استاد می گفت ابوای سلو ، رنگ سبز را تداعی می کند . قسمت اول / در مایه ی دشتی با نوای ملایم ابوای سلو .
مسابقه ی حرف . روزهای کشدار و شبهای روشن .
احساساتی شدن کار سختیه ، ولی به سختیش می ارزه – حرف ، حرف ؛ مدام حرف .
دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
ای جان ناآرام ، امشب سیگار نیمه ام تمنای لبهایت را دارد .
امشب هذیان هایم آبستن مستی است .
چرا دیگر به نگاهم فکر نمی کنی ؟ چرا اشکال و احجام را فراموش کرده ای؟ ( فرو رفتگی کمرم یادت هست؟ مچ بی قواره ام چه طور؟) ساعتی خواستم برایت اعتراف کنم از پچ پچ شبانه ی دستهایم ، زمزمه ی لب هایم ، طنین حزن آلود سینه هایم ..... ولی به مقصد رسیده بودیم .
خدا عادت داره چند تا کارو با هم انجام بده .... ولی من عادت نکردم چند تا دستور رو با هم اجرا کنم .
شاید عظمت حرف ها و نگاه ها در ابهامشان باشد و ترس از آن ها به علت عظمت شان . مثل عظمت دریاها و آسمان ها . و همین عظمت ، آن ها را حقیقی و قدرتمند جلوه می دهد .
دیشب ، می کوشیدم تا چشم های پر از اشک آن دخترک باکره را به یاد آورم . دیشب ، لباس قرمز کوتاهی پوشیدم و به مهمانی رفتم . همه نگاهم می کردند ولی من تنها بودم . کفشهایم را در نیمه ی مهمانی درآوردم و با لیوانی پر از شراب قرمز به بالکن رفتم . دوباره ، نگاه پر تمنای آن دخترک را به یاد آوردم . او هم مثل من شب ها کابوس می دید . او هم مثل من تنها بود .
آتش سیگار
به او گفتم : زن کوچکی با بدن دست نخورده .... لبهایت می سوزد . تنهایی درون توست . بگذر.
درخت های صنوبر هم تنهایند ولی منتظر باد می نشینند و بعد به درخت کناری می چسبند .
این آینه ی زندگی ست . من هم هر روز و هر لحظه یادت هستم . هر لحظه ، به یاد لحظه ی پیش که یادت بودم .
پرش عصبی چشمانت . برای من جور دیگریست . چند ماهیست ، صدایی ندارم . صدایی ندارم ولی هوس عجیبی در زیر چانه ام گلویم را قلقلک می دهد .
قسمت دوم /
با غزل در کافه عکس هستیم . با هم هم فکریم . من هیچی پول برایم نمانده . غزل حساب می کند . یادم باشد کافه ای مهمانش کنم !!!!

Monday, November 12, 2007

شعر هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا... به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد... نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند... نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

Saturday, November 10, 2007

پیچش پیچ

پیچی که نمی پیچید .
این پیچ ، که از متعلقات سه پایه ی دوربین بنده می باشد ، نمی پیچد . یعنی جوری طراحی شده که نپیچد . به نظر من فیلسوف کوچکی ست که در هلال دسته ی سه پایه گم شده . در ضمیر ناخودآگاهم احترام خاصی برایش قائلم . شاید چون یادآور انسان هایی هستش که در موقعیت های سخت زندگی ، در پیچ و تاب مشکلات نمی پیچند . شاید تا امروز هیچ گاه به این پیچ بدقواره نگاه نکرده بودم ، ولی امروز به جد دقایقی به آن خیره بودم . حتی داستانش را برای استادمان هم گفتم . جواب داد : چند بار از کلاس اخراج شدی ؟ گفتم : اووووف ! خیلی . جواب داد : معلومه . (من هیچ ارتباطی بین پیچ و فلسفه اش و پیشینه ی تحصیلی و اخلاقی خودم پیدا نکردم)
فکر کنم من یه مدته که پیچیدم . نسخه هم پیچیده شده : چند دور باید برعکس بپیچی ، تا برسی به سر جای اولت ! دکتر گفته : الینا خانوم، درد داره ها!!!! الکی نیست که آدم بپیچه لای مشکلات ، بعدش تصمیم بگیره بر عکسش حرکت کنه....اونم واسه تو . تویی که کسی نیست کمکت کنه .
جلوی داروخانه – الینا : به درک !!!!! مگه بیشتر از دردیه که تا به حال کشیدم؟
فکر نکنم .
و این هفته ، هفته ی کاره !
یادت باشه : همچنان پات رو تو کافه هنر نذاری....ولی – همچنان- بری همون جایی که همیشه می رفتی . تئاتر " اتاق شماره شش" فردا – 20 آبان- آخرین اجراشه ، حتما بروید . تئاتر "هملت" با کارگردانی استاد خوبم – محمود صباحی – هم باید جالب باشه(هنوز نرفتم) .
قارچ سوخاری کافه سیاه و سپید
کتاب دختر پرتغالی نوشته ی یوستین گردر ، ترجمه ی مهوش خرمی پور – از نمایشگاه کتاب گذشته منتظر این کتاب بودم / آخرین صفحات رو چند شب پیش خوندم و زدم زیر گریه ، اصلا گریه دار نبود (اونقدر که بخوام گریه کنم) ، فکر کنم دلم گرفته
شیرینی شکلاتی لرد در منزل ما با قهوه فرانسه درجه یک – می تونیم تو حیاط هم بریم / می خواهم اسارت رو پاک کنم .
فیلم مودیلیانی-برای بار هشتم- ، دائی جان ناپلئون سی دی سوم ، ماهی ها هم عاشق می شوند ( برای یکشنبه شب(
یادم باشه امشب کمی حافظ بخونم

Friday, November 09, 2007

و پیامی در راه


........
و صدا خواهم در داد
ای سبد هاتان پر خواب!سیب آورده ام
سیب سرخ خورشید
*
*
*
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید
دل ها را با عشق
سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد
*
*
*
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

سهراب سپهری - حجم سبز

Thursday, November 08, 2007

خطاط


خطر بودنت را تجربه می کنم
می شنوی ؟
دوره کن
من امشب بیدارم

Tuesday, November 06, 2007

Le Droit à L'erreur


Je ne marche plus droit.
Je fais n'importe quoi.
J'ai devant moi un mur qui m'empêche d'avancer.
Le réveil est brutal.
Les nuits baignées de larmes.
Et je suis la coupable à condamner
J'ai perdu la direction et le sens.
Je ne sais pas tenir la distance.
Je croyais tout savoir de nous.
tre arrivée jusqu'au bout.
Et tenir si bien le coup.
Je croyais tout savoir de moi.
Mais y a tellement de choses qu'on ne sait pas.
Comme toi!
Et je prétendais tout savoir.
Me voilà dans le noir.
Et mes yeux ne me servent aujourd'hui qu'à pleurer.
Est ce que tu peux entendre?
Est ce que tu peux comprendre?
Et faire le pas qui peut nous rapprocher.
J'ai perdu la direction et le sens.
Je ne sais pas tenir la distance.
Est-ce que mes regrets peuvent suffire,
Effacer le mal des mots qu'on peut dire,
Et me redonner des couleurs?
Est ce que mon amour peut suffire
Et qu'un jour enfin tu pourras m'offrir
Le droit à l'erreur?
Artist: Amel Bent
Title: Le Droit à L'erreur

Monday, November 05, 2007

دو تا چشم سیاه داری

دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دو تا چشم دو تا چشم دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خونه همش جنگه
نمی دونی نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی
که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه تو این دریای چشمان سیاه رو پس چرا داری
دو تا چشم دو تا چشم دو تا چشم سیاه داری دو تا موی رها داری
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیاه داری دو تا موی رها داری

محال است


هزارو سیصد و هشتاد و شش .
دو هزار و هفت .
من دوباره می نویسم ، در خانه ای که هفت هزارو ششصد و شصت و پنج روز پیش در آن پا گذاشتم .
محال است من را آن چنان که باید بشناسی . من هم نمی خواهم .
فریاد.... به دادم برس .
اشک ، سهم من از فصل تازه ست . چای تلخ با قند های بی شکل .

دیشب افتتاحیه ی پنجمین تصویر سال بود . خیابان ایرانشهر – خانه ی هنرمندان . من رو بیشتر یاد خیریه ی بهنام دهش پور انداخت وقتی که دبیرستان می رفتم . یه عالمه دختر و پسر که حتی بهنام رو نمی شناختن و نمی دونستن چرا مرد ولی همه میومدن و همدیگرو نگاه می کردن ! دیشب هم خیریه بود!
شهرزاد و من نتونستیم اونجور که می خواستیم عکس ها رو نگاه کنیم . بند کفشای پارین هم یکی سبز بود، و یکی زرد . بهش گفتم دلم برای پولاد بیشتر از تو تنگ می شه .
" زهرمار ... بمیر ! "
حالا من جنگلم . با موهای نارنجی که فقط آدم های جنگلی می تونن رنگ موهام رو ببینن . تازه وقتی تو آبم. وقتی هیچ لباسی تنم نیست و دارم تو آب شنا می کنم . وقتی دارم کتاب می خونم و پلک نمی زنم . وقتی ناراحتم و نمی فهمم چی می گم . وقتی خوشحالم و صدای بی قواره ی خندهام دنیا رو پر می کنه وهمه نگام می کنن . وقتی لب دریا با اون پیرهن بلند سیاه می رقصم و آواز می خونم . وقتی عصبانی ام و داد می زنم....... موهای تو چه رنگیه ؟ تو عکسام موهای تو قرمزه . قرمز . رنگ آلبالو . آلبالوهای آبدار که تابستو می ذاشتم کنار چایی ات . می گفتی : کی اولین بار قفل قفس ها رو ساخته الینا ؟ گفتم .

تو اگر او باشی . من اگر او باشم .
چه کسی باغچه ی کوچک ما را لو داد ؟
تو که در باران ها دست مرا می گیری ... من که در فصل کسالت به تو روی آوردم و به ایمان تو ایمان دارم . تو که در وسعت شب ، حجم مرا می دانی .....


شنبه . ساعت چهار با دوستم در لرد هستیم . هوا سرد شده . من ژاکت دست بافت می پوشم . آزاد می خندم. مثل سال هزار سیصد و هشتاد و سه ! سال چوپانی من . سال ....
یادته ؟ وقتی صدایت را در گلویم راندی ؟ صدایت سقوط کرده، می دانی ؟ بی تو باید بخوانم . من هنوز صدایم را دارم ولی جای صدای تو خالیست . می دانی صدایم .... دل صدایم ، برای بوی تلخ حرف هایت تنگ شده ؟! می دانی ؟ دیگه حتی سیگار هم رنگ و بویش را از دست داده . بسوزان اوراق را ، نه ؟
آره .
آبان . تو تنهایی . من هم . می خوابم . دیگه کابوسی نمی بینم . هفته هاست . دیگه سرم درد نمی کنه . روزهاست . من آزادم . تو هم .
این هفته . اتاق شماره ی شش . کلی کتاب . طراحی بیشتر . با شرمندگی ، ساز کمتر . یه روز کافه باغ فردوس با لباس های متفاوت . روز دیگه ...!

Saturday, November 03, 2007

نمی دانی . می دانم

ممنوع است
هر کار مجاز ، ممنوع است .
امروز صبح هوا سرد بود . یادته گفتم اگه سرد شه هوا......؟! یادت هست .

هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما


دوباره تو را خواب می بینم .
زمزمه کنان لاله های گوشت داغ می شود – از صدای من –
به من محبت کن ، دنیای مهربانی داریم .
زیر لب می خندی – از آن خنده ، لبت را قسمت من کن .
من مبهوت .... تو بی پروا
برایت از حکایت آتش خواندم . یادت هست ، می دانم ! کسانی که دوستشان دارم می دانند
و تو هم / فکر که می کنم.... می پرسم : آیا کسی به راستی می داند ؟! در قوس پیچان علامت سوال کوچکی دستهایم را به صورتم می کشم
برایت حرف دارم . دو گوشت را می خوانم ، بی پروا . مثل خودت .... یادت هست ، می دانم .
برایت حرف دارم .
باید بگویم که میهمانی ناخوانده چگونه تورا ازتو ربود !!!! باید بگویم از تمام لحظه های پیوسته در جنگ من با آن میهمان ناخوانده ... کار من از گریه هم گذشته . شعر هم افاقه نمی کند . روزها ، رنگین کمان وار می مانند .... من از کودکی پشت رنگین کمان را می دیدم . از کودکی رنگین کمان را برای درختان بنفش و قرمز پشتش دوست داشتم ! حالا ، پائیز شده ولی باران نمی بارد . رحمت کن بر من آرامش بارانی ، با رنگین کمان و غفلت از آفتاب .
خیره نگاهم می کنی – هنوز چشم هایت را می شناسم ، از سال ها پیش....- تو هنوز هم نمی دانی
می گویم
مرهم چیز دیگریست .
مرهم جای دیگریست ....یادت هست، می دانم .
دیگر سطوح سیاه و آفتابی بر روی سیمان های خاکستری هم واژگون می نویسند .... دست من نیست . بیمار شده ام . می دانی ، می دانم .
راستی آیا انعکاس دوستی با دشنه ای در سیاهی شب رسوب کرده و من بی خبرم ؟!
آیا از این جدال بیست و چند ساله خسته نشده ای؟! همیشه قوی تر از من بودی . یادم هست ... یادم هست برای اولین بار از ضعف خود خشنود بودم . می دانستی ؟ ( گمان نکنم . ) حرف های زیادی را نمی دانی ... در آستانه ی بی خبری ، زمان را از من ربودی .... من زمان را می خواهم از تو . سهم من ، زمان است .
آیا پس خنده هایم را می دیدی ؟ وقتی حرف می زدی می نوشتم .... می دانستی ؟ آیا فهمیدی که بیشتر می شناختمت ؟ آیا می دانستی که هیچ گاه تنها نبودی ؟ گمان نکنم .
راستی ... ترانه هایم را نخواندی ! همه روزها و ساعت ها را بی کم و کاست ..... نمی دانستی ، می دانم .
مگر نه این است که زندگی ساده است ؟ مگر نه این است که ما آن جور که بخواهیم ...آن جور که لایق خودمان باشیم سادگی را برای هم می خواهیم ؟! مگر نه این که دستهایم برای تو بود و نگاهت برای من؟
گفتم : " می دانم به چه فکر می کنم ..." ، گفتی می دانم . می دانستی ؟!
هیچ می دانستی که زخم هایم عمیق تر از حرف هایم بود ؟ هنوز جایشان هست . گاه که به سختی در آینه به پشت خودم می نگرم ، فکر می کنم نامت را حک کرده اند ( آن وقت هست که از دیدن محو شدنشان گریه ام می گیرد ) . نور کجاست ؟! بیا ببین دیگران هم نام تو را بر پشتم حک کرده اند !
نپرسیدی که آتش کاغذ سوز ، کدامین خاطرات را سوزاند ؟!
هیچ نپرسیدی .
من هم هیچ نگفتم .
گمان کردم می دانی
اما
نمی دانی .... می دانم

Thursday, November 01, 2007

دایره ی دوار


ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

Wednesday, October 31, 2007

شهریار قنبری

منم اين خسته دلِ درمانده
به تو بيگانه پناه آورده
منم آن از همه دنيا رانده
در رهت هستي خود گم كرده
از ته كوچه مرا ميبيني
ميشناسيمو در ميبندي
شايد اي با غم من بيگانه
بر من از پنجره‏اي ميخندي
با تو حرفي دارم
خسته‏ام، بيمارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
گريه كن، گريه نه بر من خنده
ياد من باش و دل غمگينم
پاكيم ديدي و رنجم دادي
من به چشم خودم اين ميبينم
خوبه ديروزيه من در گم شد
كه بگويم ز تو هم دل كندم
خسته از اين همه دلتنگيها
بر تو و عشق و وفا ميخندم
با تو حرفي دارم
خسته‏ام، بيمارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم

Tuesday, October 30, 2007

My photo page(at last)


دری وری


دلم گرفته .
دلم تنگ شده .
چه اشتباهی سهم من رو دزدیده ؟
چرا ؟
هشت هشت هشتاد و شش شد آخر سر .... تمام وقت سر کلاس بودم . به جاش ساعت هشت صبحش رفتم کافه / ساعت هشت شب هم رفتم .
مثل همیشه .... خیابون انقلاب هم خیابون عجیبیه . عجایبش رو تو یه کاغذ نوشتم و انداختم تو صندوق پست !
نمی دونم به دست کی.....؟
یادت باشه که این هفته :
کتاب " محاق " از اکبر رادی رو بخونی .
کافه هنر اصلا نری – نه این هفته...نه هیچ وقت دیگه –
ولی مثل همیشه بری همون جایی که همیشه می رفتی ....
دلم گرفته

دلم گرفته
یه گوش

یه دوست

یه حرف

یه گپ ....چیز زیادی نیست ....باور کن .

شروع کرده بودم - اما

you know , sometimes it's just damn hard to say what u want to say....u know?

And now it's the time for me! And I'm freaking out anyway!

Monday, October 29, 2007

Sunday, October 28, 2007

آدم های ماندگار

آدم های ماندگار .
این آدم ها یا با یه اتفاق جالب یا با یه تکرار احمقانه وارد زندگی ما می شوند . یا مدت طولانی می مونن یا خیلی سریع از روزهای ما می رن بیرون ! نکته اش این جاست که ماندگارند ! و به هیچ نحوی بیرون نمی رن....
هر جا می ری یادشونی ...هر چی می خونی یادشون می افتی ...حتی جاهایی که برای اولین بار می ری باز یادشون می افتی ...با خودت می گی آیا این جا اومده بوده ؟ آیا می تونست الان این جا باشه ؟ آیا .....الان که این جا نیست کجاست ؟!
این آدم های ماندگار یا دوستان مان هستند یا دشمنان . که من ازاین دشمنان به عنوان دشمن عزیز یاد می کنم...
یاد آوری آدم های ماندگار همیشه توام با خنده است ، معتقدم انسان به یاد دشمنان واقعی اش نمی افتد . انسان تنها یاد دوستان و دشمنان عزیزش می کند . یاد تمام لحظات خنده و گریه .... یاد تمام حرف ها و نگاه ها! یاد تمام دوستان و دشمنان عزیز !
روابط سالم انسان ها .... بین دوستان و دشمنان عزیز ، خنده های عمیق و بلند .... سکوت های عجیب و پر معنا ، دعواهای پر از گرما – که در لحظه بیانگر تمامت نفرت مان به هم می باشد – دلتنگی های لحظه ای و بلند مدت.... همه و همه بیانگر ملکول های آزاد در درون روابطمان است .