Monday, September 03, 2007

پوچ


صوتی عظیم در پس قدم های توست .

گوش حقارت را عشق های دروغین کر می کند .

من اما

لحظه ای پیش از تمامت قدم هایت سکوت را دیده بودم

در آن ریا از تشنگی خون می مکید .

Sunday, September 02, 2007

چهارشنبه


فراز و نشیب تنم را
تن تو هموار می کند .
لبانم گرم بوسه های بی پایانت است
پاییزم را بنواز
تا در آغوشت آرامشی نهم .

Saturday, September 01, 2007

گوش کن


هم اکنون که راز بلند انزوا را دریافتی
وعده هایت را از سر بگیر
حضور تنت را مکرر کن
بگذار بوسه ای را حرام لبت کنم

تا قبل از طلوع آبان !

Friday, August 31, 2007

NO WAR


Make love

Not war!

Thursday, August 30, 2007

Wednesday, August 29, 2007

بخوان




بخوان !
بخوان به نام آن عجوزه ی پیر که تو را از رحم خونینش پس انداخت .
بخوان به نام آن شیادی که بر پشت تو آیه یاس کوباند .
- و تو گریستی !
بزن !
بزن زخمه ای که سکوتم را در پیچ گلویم ابدی کند .
بزن ساز .
بخوان !
- من کر متولد شده ام !

Tuesday, August 28, 2007

شبی با مختار

خیلی مست می باشم .
چهارگاه را در ماهور تپانده ام .
علی نقی وزیری در گور می لرزد .
مختار هم این جا می باشد. دستش خون می آید ... با دامن من پاک می کند .
دامنم را لکه دار کرده است .... داد می زنم : دامن عفتم از دست رفت .
مختار سوزن لحاف دوزی به دست گرفته و زمین و زمان را بر هم می دوزد .
خروس همسایه ابراهیم گلستان را فریاد می زند .
مختار آتش روشن می کند .
- دردم را می داند .
می گوید : حالا تعریف کن !

Monday, August 27, 2007

قانون


لوحه ی حمورابی

Sunday, August 26, 2007

Saturday, August 25, 2007

حافظ مختار


هزار جهد بکردم که یار من باشی
مراد بخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میان خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خون دلم ز عشوه ی او
اگر کنم گله غمگسار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده ی وظیفه ی من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی

Thursday, August 23, 2007

معاشقه

سفید میلی ساده بود به معاشقه ؛ به آمیزش دو تن ٬ به فرسایش غرور و حسادت ؛ درازایی بود به سمت فراموشی سنگ و درک هستی ابر٬ تمایلی برای دوری از لحظاتی که بیم برف و باران مرا اسیر سقف سیمانی می کرد . تلالوی اسطوره ای عشق ورزی در شعله ی آتش !
قرمز ٬ این یگانه رنگ سرکش همیشه میلی عجیب برای رهایی را در من زنده می کند . دریغا که رام نا شدنی ولی دوست داشتنی ست ! آتش بوی گناه را در خود می سوزاند و شرم را زیر خاکسترمی کند . گرمایش سخن گفت ... شهادت داد از سفر انگشتان بر فراز و نشیب آن پیکر تراشیده ٬ از لبان ملتهبی که بخار نزدیکی را برای ابدیت خود می بلعید . حکایت می کرد از چشمان نیم بازی که شهوت را به سایه روشن شب می داد و در گرمابه ی بستر مدفون می ساخت . راز موهای آشفته وآن نیاز بی پایان را تنها شعله های سرخ می داند و آن کنده چوب های نیم سوخته .

باران قطع شده ؛ آتش اما بر پاست .
دستهایم بوی سرگیجه می داد .

Wednesday, August 22, 2007

Monday, August 20, 2007

سیزده بوسه


دوازدهمین بوسه –
نگاهم نمی کند .
- به جهنم -
من که می بینمش ؛ من که می بوسمش ؛
من که ...

Wednesday, August 15, 2007

Friday, August 10, 2007

شب تار

زمانی تار ،
راز جاودانگی ام را با شب زمزمه می کردم ،
صبحدم به من حسادت می کرد .
من خواب را درون بسترم مهمان کردم . –
سال هاست با بازوان لاغر و سینه های کوچک هم بستر شبم !
این یگانه معشوقه ی من
اینک مرا به رقیب خود سپرده است ...

Thursday, August 09, 2007

حکم


سرانجام جادوی شب بر چشمان من نیز راه پیدا کرد و من گریستم .
چه مدت را در حسرت اشک گذراندم؟ حسابش را نیز از دست داده ام ! شب ها با ترس و سکوت در راهرو های پیچ در پیچ و تاریک را می روم و گاه فریادی مرا به تو در تو یی دگر می کشاند ... دستی در گوشه ی این تاریکی همیشه مرا به آرامش می خواند . انگشتانی که هر بار حسرت لمسشان را با فریاد به روشنایی روز می سپارم .
و اعتراف من در دادگاهی بی شاهد ، با تساوی قاضی و متهم و شاکی ... گریه مجازات من بود ، در دادگاهی که من به عنوان متهم به اعتراف نشستم و هیچ شاهدی مرا هنگام مجازات ندید .

Wednesday, August 08, 2007

وقتی نیچه گریست


رویای عشقی در سر دارم که در آن اشتیاقی دو جانبه برای جستجوی حقیقتی برتر میان دو تن پدید آید .
شاید نباید آن را عشق نامید .
نام حقیقی آن دوستی است .

* وقتی نیچه گریست – صفحه ی 359

Tuesday, August 07, 2007

شور

الینا دل تنگ بود . گریه اش هم گرفته بود ولی تو تاکسی که نمی شد گریه کرد .
هنوز اشک ها رو دارم ، نفروختمشون به راننده . می خواستم ارزون بفروشم به صاحبش که اونم گم شد . پیداش نکردم . الان دوباره شب سیاه اومده با معجزه ی همیشگی اش .
وای اگه بارون بیاد ... دوباره همه چی یادم میاد .

Sunday, August 05, 2007

ملودی

من در هیچ تاریکی شب ، بدنبال مردهایی که گشاد گشاد راه می رفتند و مست وار دست بر دیوار می کشیدند، نبودم .
دختری بودم که از پشت شیشه ای باران خورده ، حقارت دختران را نظاره می کرد و سرود پیروزی می خواند .
جرم من ، دیدن رویای آمیزش نور و تاریکی بود .

بگذار پس از آن دفتر کس نداند آن شب چه بر من گذشت .


Wednesday, August 01, 2007

sol


آیا باز لبان تلخ لیوان الکلی ات را بوسه خواهم دا د ؟
- می اندیشم -
استاد فریاد می زند : ماهور سل !
من اما ،
هوای دیلمان دارم