Thursday, August 09, 2007

حکم


سرانجام جادوی شب بر چشمان من نیز راه پیدا کرد و من گریستم .
چه مدت را در حسرت اشک گذراندم؟ حسابش را نیز از دست داده ام ! شب ها با ترس و سکوت در راهرو های پیچ در پیچ و تاریک را می روم و گاه فریادی مرا به تو در تو یی دگر می کشاند ... دستی در گوشه ی این تاریکی همیشه مرا به آرامش می خواند . انگشتانی که هر بار حسرت لمسشان را با فریاد به روشنایی روز می سپارم .
و اعتراف من در دادگاهی بی شاهد ، با تساوی قاضی و متهم و شاکی ... گریه مجازات من بود ، در دادگاهی که من به عنوان متهم به اعتراف نشستم و هیچ شاهدی مرا هنگام مجازات ندید .

No comments: