Thursday, August 23, 2007

معاشقه

سفید میلی ساده بود به معاشقه ؛ به آمیزش دو تن ٬ به فرسایش غرور و حسادت ؛ درازایی بود به سمت فراموشی سنگ و درک هستی ابر٬ تمایلی برای دوری از لحظاتی که بیم برف و باران مرا اسیر سقف سیمانی می کرد . تلالوی اسطوره ای عشق ورزی در شعله ی آتش !
قرمز ٬ این یگانه رنگ سرکش همیشه میلی عجیب برای رهایی را در من زنده می کند . دریغا که رام نا شدنی ولی دوست داشتنی ست ! آتش بوی گناه را در خود می سوزاند و شرم را زیر خاکسترمی کند . گرمایش سخن گفت ... شهادت داد از سفر انگشتان بر فراز و نشیب آن پیکر تراشیده ٬ از لبان ملتهبی که بخار نزدیکی را برای ابدیت خود می بلعید . حکایت می کرد از چشمان نیم بازی که شهوت را به سایه روشن شب می داد و در گرمابه ی بستر مدفون می ساخت . راز موهای آشفته وآن نیاز بی پایان را تنها شعله های سرخ می داند و آن کنده چوب های نیم سوخته .

باران قطع شده ؛ آتش اما بر پاست .
دستهایم بوی سرگیجه می داد .

1 comment:

Anonymous said...

ye abi kam dare!!
abi aramesh bud,ke nakhaste be jan oftade bud!!
amikhte be avaze saz ha!
rangha hamishe tamayloleshan be amizesh ast akhare kar!