Tuesday, August 28, 2007

شبی با مختار

خیلی مست می باشم .
چهارگاه را در ماهور تپانده ام .
علی نقی وزیری در گور می لرزد .
مختار هم این جا می باشد. دستش خون می آید ... با دامن من پاک می کند .
دامنم را لکه دار کرده است .... داد می زنم : دامن عفتم از دست رفت .
مختار سوزن لحاف دوزی به دست گرفته و زمین و زمان را بر هم می دوزد .
خروس همسایه ابراهیم گلستان را فریاد می زند .
مختار آتش روشن می کند .
- دردم را می داند .
می گوید : حالا تعریف کن !

1 comment:

Anonymous said...

shabi ba khialeto ham khoone shod del , nabudi nadidi che viruneh shod del

:)
yadeteh?
che zud narrekhar shodam elina!