الینا دل تنگ بود . گریه اش هم گرفته بود ولی تو تاکسی که نمی شد گریه کرد .
هنوز اشک ها رو دارم ، نفروختمشون به راننده . می خواستم ارزون بفروشم به صاحبش که اونم گم شد . پیداش نکردم . الان دوباره شب سیاه اومده با معجزه ی همیشگی اش .
وای اگه بارون بیاد ... دوباره همه چی یادم میاد .
هنوز اشک ها رو دارم ، نفروختمشون به راننده . می خواستم ارزون بفروشم به صاحبش که اونم گم شد . پیداش نکردم . الان دوباره شب سیاه اومده با معجزه ی همیشگی اش .
وای اگه بارون بیاد ... دوباره همه چی یادم میاد .
No comments:
Post a Comment