Friday, December 22, 2006

شب یلدا


شبی که به آرامی نسیم گذشت
حافظ دل هایمان را روشن کرد و انار های قرمز رنگ را برایمان هدیه آوردند
شب یلدا مبارک!

Friday, December 15, 2006

آرامگاه من تو را می خواند


بي تو در مي يابم،
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است .
آرزو مي كردم،
كه تو خواننده شعرم باشي .
- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -
نه، دريغا، هرگز،
باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .
- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -
*****
...
گاه مي انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي، روي تو را
كاشكي مي ديدم .

شانه بالا زدنت را،
- بي قيد -
و تكان دادن دستت كه،
- مهم نيست زياد -
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- كاشكي مي ديدم !

من به خود مي گويم :
« چه كسي باور كرد
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

Wednesday, December 13, 2006

وعده ی من با سه شنبه


من آرزوهایم را ٬
از قطره های باران اولین سه شنبه خواستم ...
از تک تکشان..
باریدند اما ٬
آن ها هم تک تک بر روی این خاک نمناک که پیوسته به دنبال گرمای ماست ٬ خوابیدند و
آرزوهای مرا در گوش مردگان زمزمه کردند ...
دومین سه شنبه ٬
با من رازها می گفت و من
پابرهنه فرار می کردم .... تو میان دریاچه ایستاده بودی و به
پاهایت نگاه می کردی ؛ تو با ریگ های کف دریاچه بازی می کردی ....
یادت هست ؟
احساس کردم اشکی از گوشه ی چشمت لغزید .
در فکر بودم که خوابم برد....
فردا روز ٬ گمانم سومین سه شنبه بود .
من سخت مشغول نقاشی بودم . تمام بدنم را رنگ کردم ٬ دیگر مرا نمی شناختی !!!
آن روز ٬
درختی بودم پر از انار...تو با تک تک انارهایم حرف زدی ٬
باران بارید ...
همان قطره های کوچک شفاف بودند که بر شاخه هایم و دستان تو می ریخت....
سایه ام را گرفتی و تنهاییت را به من هدیه دادی...
چهارمین سه شنبه ....
یک ماه شد !
هر کجا که بودی ٬ من منتظر ایستاده بودم .
و اینبار تو باریدی و دستان کوچک من نتوانستند همه ی قطره ها را جمع کنند ....

Tuesday, December 12, 2006

کاسه ی حقیر


ساده باشیم بهتراست .

Monday, December 11, 2006

:)


یواش یواش داره برف تند تر می شه....تابستون هم داره ریز ریز می خنده...خورشید خوابیده...ماه داره برای اون ستارهه که اون دور دوراست دستکش می بافه . درختا لخت لخت شدن...خرمالوی توی حیاط هم داره عطسه می کنه.....
چه سرمایی.....
چقدر منتظر این روز بودم .
الینا-آذر 85

Sunday, December 10, 2006

ادیب


جرعه بر خاک همی ریزیم از جام شراب

جرعه بر خاک ریزند همی مردان ادیب

Saturday, December 09, 2006

زندگی زیباست


زندگی زیباست ای زیبا پسند
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت

Tuesday, December 05, 2006

عکس



عکسام رو اسکن کردم....اینجا می ذارمشون تا همتون لذت ببرین

Monday, December 04, 2006

پیانو


عکس : الینا مصدق

پیام سالاری


دوستی داشتم که شاید اسمش رو دوست نشه گذاشت .... اسمش رو نمی دونستم . همدیگرو که می دیدیم با سر سلام می کردیم .
نمی دونستم سازش چیه ... نمی دونستم کیه !

ولی ....

خیلی برام آشنا بود . احساس می کردم مدت هاست که می شناسمش . صداش و صورتش و خنده هاش برام خیلی آشنا بود .... کم کم هر از چند گاهی یادش می افتادم ... داشت کار هاشو می کرد که از ایران بره !!!
معین می گفت : عالی ساز می زنه ....
من می گفتم : هنرمنده ....از نگاهش می فهمم.....
خودش می خندید .
تابستون شد .
بوفه درست شده بود .
گفت : کارم داره درست می شه....
هفته ی پیش گفت : شنبه صبح دارم می رم....
جمعه شب کلی با هم آنلاین گپ زدیم ... تا به حال برام پیش نیومده بود که یه نفر رو که اصلا نمی شناسم ٬ اینقدر بشناسم .... امیدوارم متوجه شی چی می گم.....صبح رفتم و دو تا کتاب گرفتم براش ...نمی دونستم باید چی کار کنم که بدونه یادشم....دلم می خواست بدونه که کار بزرگی داره می کنه....دلم می خواست بدونه که خیلی شجاعه و من دارم براش دعا می کنم ...
شنبه نتونستم برم کنسرواتوار ... عصر شنبه بهش زنگ زدم . سخت ترین کار توی زندگی من خداحافظی کردن و تسلیت گفتنه ... و واقعا نمی دونستم چی بگم !
سخت بود خیلی .
صبح که پا شدم اولین چیزی که اومد توی ذهنم این بود : الان یعنی رسیده ؟!
کتابا دستم موند .... شاید یه روز دوباره ببینمش و کتابا رو بهش بدم ٬ شاید براش بفرستم .....
الان سه روزه رفته و من خیلی یادشم ....ای کاش زودتر با هم آشنا می شدیم ....شک ندارم که دوستای خوبی می شدیم برای هم!
حیف که هیچ وقت صدای سازش رو نشنیدم....
حیف که ....

تقدیم به دوست هنرمندم پیام سالاری .....

Thursday, November 30, 2006

Monday, November 27, 2006

یادم می آید


یادم می آید عروسکی داشتم که دلیل زندگیم بود .
یادم می آید بلند بلند می خندیدم ٬
یادم می آید در استخر متروک ته حیاط ٬ با آسمان حرف می زدم و همسایه ٬ غریبانه به من خیره می شد .
پدربزرگم یادم نیست !
یادم می آید نقاشی می کردم ٬ زندگیم رنگ بود .
یادم می آید می رقصیدم ٬ گویی کسی حواسش به من نبود .
یادم می آید کودک بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ آرزوها داشتم .
یادم می آید سبک بودم .... نا خواسته در آغوش پدر جای می گرفتم ...
چه آرامشی و من از آن گریزان بودم .
یادم می آید گریه می کردم .
یادم می آید شعر می خواندم .
یادم می آید دوست داشتم.....سیب ٬ انار و آلبالوهای قرمز حیاط مان را !
یادم می آید دندان هایم تک به تک افتاد ...مادرم می گفت : توی حیاط چالشون کن !
یادم می آید تابستان شد ٬ لباس های سال پیش دیگر کوچک بود !
خوشحال بودم .
درس می خواندم ٬ حرف می زدم ٬ گوش می دادم .
یادم می آید تنها شدم .
یادم می آید نا امید بودم .
رنگ می خواستم ٬ نبود ؛
دوست می خواستم ٬ نبود ؛
زمستان بود ٬ آلبالو های قرمز دیگر در کار نبود .
باد سرد می آمد .
تابستان شده بود .
یادم می آید برف بارید .
من ٬
درس می خواندم ٬ ساز می زدم ٬ می نوشتم .
یادم می آید پدرم می گفت : زندگی زیباست ...
نمی فهمیدم .
درخت آلبالوی حیاط خشکید .
قطره های اشک می ریخت .
موها سپید می شد .
دست ها چروکید .
دل ها لرزید .
من ٬
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم .
یادم می آید راه می رفتم .
یادم می آید دعا می کردم .
یادم می آید بزرگ می شدم .
شب یلدا شده بود .
حافظ می خواندم .
انار می خوردم و به صدای باد گوش می دادم .
دیگر نقاشی نمی کردم ٬ اما
یادم می آید درخت ها را گاه نمی دیدم .
غفلت می کردم .
پشیمان می شدم .
یادم می آید ٬ فکر می کردم .
فکر می کردم عاشق شدم .
یادم می آید زندگی زیبا شده بود .
یادم می آید انتظار می کشیدم .
یادم می آید انتظار شیرین و دردناک بود .
یادم می آید تلاش کردم فراموش کنم .
یادم می آید ساز می زدم ٬
می نوشتم ٬
می گریستم .
یادم می آید فراموش کردم .
شب عید نوروز به خود گفتم : عشق نبود ٬ فراموش شد .....
خوابیدم .
روز ها گذشت ....
باز آفتاب ٬
باز سرما ٬
باز برگ ٬
باز گل نرگس !
بیدار شدم .
ساز می زدم ٬ می نوشتم ٬ می خواندم ٬ عکس می گرفتم .
عکس می گرفتم .
زندگی و رنگ های بی انتهایش را برای دیگران ثبت می کردم .
یادم می آید به پدرم گفتم : زندگی زیباست ....
پدرم خندید ٬
و گفت : زیبه اندیشان به زیبایی رسند .

Sunday, November 26, 2006

ساکسفون


عکس : الینا مصدق

دفتر خاطراتم

این جا داره می شه یه جورایی مثه دفتر خاطراتم.....کسی هم به اون صورت به اتاق عصبانی من سر نمی زنه ! هیچ کس حتی فکرشو هم نمی کنه که من این قدر از دست خودم عصبانی باشم .
پس....
هر چه می خواهد دل تنگت بگو!
روزا از صبح زود درس خوندن شروع می شه .... درس با چایی ٬ درس با موسیقی ٬ درس با امید ٬ درس با...
نمی دونم عاقبت کار ما چیه ؟ همیشه دلم می خواسته همه چیز سر جاش باشه ٬ هیچ وقت نشد .
این وسط کنسرواتوار خیلی انرژی مثبت می ده .... دوستام برام مثه خانواده ام شدن! خنده داره....می دونم! یکشنبه ها شده روز مقدس . یکشنبه ها شده امید برای 6 روز دیگه .... یکشنبه ها!
دارم پوست میندازم ....یادمه توی یکی از نوشته هام نوشته بودم : چه تاوانی باید پس بدی الینا جان! (هنوز ادامه داره.....)
یادمه نقاشی می کردم .... یادمه می رفتم توی اون استخر متروک ته حیاط بلند بلند شعر می خوندم و همسایه مون چپ چپ منو نگاه می کرد . یادمه قلبم تند تند می زد ٬ یادمه دست بند درست می کردم برای خیریه ٬ یادمه همه می گفتن الینا بچه اس ٬
یادمه تنها بودم ...یادم میاد عاشق ماه بودم ٬ آتیش رو می پرستیدم و آسمون برام دلیل زندگی بود ....چقدر گذشته از اون زمان ؟ از زمانی که عاشق لباس محلی بودم..کی بود آخرین باری که برای کسی مهم بودم ؟ یادم نمی آد .....حیف!
دیگه خودمم یادم نمی آد ....!
هیچ چیز عوض نشده ٬ هممون هموناییم !!!!!!

Saturday, November 25, 2006

خدا

اتفاق های کوچیک کوچیک منو زیاد زیاد خوشحال می کنه!
مثل این روان نویسی که به من حس نوشتن می ده....
مثل پیدا کردن شال گردن های زمستون پارسال.....
مثل جلوی آتیش نشستن و چایی خوردن...
مثل کیک یزدی هایی که الیکا خریده....

کاشکی من پیش خدا زندگی می کردم . از اون بالا همه رو می دیدم ....
چنارای بلند توی حیاط مون...الیکا که همیشه می خنده....هامون و شهر کتاب کوچیکه ٬ شادی که روی سن داره یازی می کنه ٬ مامان و بابا که می شینن و کتاب می خونن ( چقدر از بچگی این سکوت رو دوست داشتم)٬.......
همه ی مردم شهر ... همه ی مردم دنیا ...!
اگر خدا بودم می گذاشتم هر کس هر وقت که خواست به میل خود بمیرد .
اگر خدا بودم بهشت را به زمین می آوردم .
توی دنیای من شیطان نیست....عشق است و نور....ساز است و نوای بی همتای تک تک آلبالوهای تابستانی!
در دنیای من هیچ کس تنها نیست !
در دنیای من فرمول های ریاضی طرفداری ندارند .
توی این دنیا کسی خدایش را نمی پرستد ....بلکه انسان ها به هم عشق می ورزند!
دنیای من پاک است ...
ریشه ی درخت انار در دنیای من از بین نمی رود!
ای کاش خدا بودم....ای کاش پیش خدا بودم!

Wednesday, November 22, 2006

چند شب پیش


من عاشق بودم و ترسیدم ...
من خندیدم و نفهمیدم ...
من گوش دادم و اشک ریختم ...
من راه رفتم و خواندم....
من سکوت کردم و خوش بودم ...
من حرف زدم و فهمیدم ...
من ساز زدم و دروغ گفتم ...
من دیدم و سکوت کردم ...
من خواب دیدم و آگاه شدم ...

هیچ ...

قلبم تپید و در نور رقصیدم.

Tuesday, November 14, 2006

بیست و سوم آبان


امروز 23 آبانه ...
هوا خیلی خوبه .
دلم جنگل می خواد . دلم سبزه و گل می خواد . دلم برگای پاییز رو می خواد . دلم لبخند می خواد . دلم کویر می خواد . دلم هوای تازه می خواد . دلم کتابای خوب خوب می خواد . دلم عشق می خواد . دلم بارون می خواد . دلم آفتاب می خواد .

می خوام بشنوم .
می خوام راه برم .
می خوام برقصم . دلم می خواد وسط دشت برقصم . دلم می خواد آواز بخونم .

دلم لحظه لحظه ی زندگی رو می خواد .

Sunday, November 12, 2006

هر کجا هستم باشم

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر

پویا نیک منش

نظاره گر ایستاده ای
به آن جا که می خواند دلت را
به آن جا که دلت می خواند او را
بدانجا که صدای قلب تپنده ی توست
آن جا که جاریست همچون تو
بدانسو که می نگری
ز خاک بر می خیزی
روح بر جسم چیره گشته
و آن را ز بند زمین رهانیده
حال عنصر وجودت را عشق فرا گرفته
بین تو و آنجا پرده ایست
که با نگاه تو گشاده می شود
دستت را دراز کن ... آینه ایست آنجا
آینه تصویری ز تو دارد
و تصویر تو پر ز رگه هایی سرخ ٬
رگه هایی از زندگی
......
آینه ز حجم بسیارت ترک برداشته
آینه شکست و ریخت .
حال خود آینه ای
و تصویری نقش بسته بر تو
زآن سوی آینه شکسته
مرا نیز برکنده ز زمین
آن تصویر آینه است .


نوشته ی بالا از دوست خوب و هنرمندم پویا نیک منش هستش .... دوست خوبی که این شعر رو برای من گفته و من عاجز از سپاسگزاریی که لایق این کار بزرگ باشه !
باز هم ممنون .
6/6/1385

Monday, November 06, 2006

تو بخشنده باش

بگذار عاشق باشم .
بگذار کتابم را بخوانم.
" اتاق آبی"
بگذار بنویسم .
سیاهی های بی معنی ام ٬ مقدس ترین نوشته ها برای من اند .
بگذار نفس بکشم .
بگذار بلند بلند لبخند بزنم
و
یواش یواش قهقهه ی بی خیالی سر بدهم .
بگذار با مرده ها زندگی کنم .
بگذار زنده ها را انسان نشمارم .
بگذار باغبانی بکنم .
بگذار از محوترین اشیا عکاسی بکنم ٬
چرا که برای من واضح ترین اشکال است .
بگذار من تنها زنده ی مرده ی عاشق این دنیای آفتابی باشم .......
بگذار دل من گاه گاه از روی کودکی دل به پسر تازه بالغ کوچه ی پشت بسپارد .
بگذار موسیقی را حس کنم .
بگذار آرام آرام داد بزنم و تمام دخترانی را که از سرد شدن قهوه ی عشقشان نگرانند را مسخره کنم .
به خدا .
بگذار ساعت ها تو کتاب هایم باشم .
بگذار ساعت ها توی موسیقی کتاب هایم غرق باشم .
تو فقط بگذار ....
قول می دهم من هم فقط و فقط لحظه لحظه ی زندگی ام را به
تو فکر کنم .