Friday, January 11, 2008

جمعه ی سرخ و سفید


سا قیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
یا كه من بسیار مستم یا كه سازت ساز نیست
ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو
یا كه من مست و خرابم یا كه تارت تارنیست

امروز حتما باید جمعه باشه ، به جز جمعه روز دیگه ای اینقدر من گرفته نیستم . دلمم گرفته . یه جور جالبی گرفته . انگار از این که گرفته خوشحالم . قلقلکم میاد وقتی صدای نق نق اشو می شنوم .
شاید چون داره برف میاد . شاید چون الان آسمون قرمزه . شاید چون دیروز سازم رو از قهر در آوردم و به گفته ی مختار ..... خواندم تو را به هر خسروانی سرود ! شاید چون امروز ملا مصدق بهم اخم کرد . شاید چون من دل نازک شدم و هی اشک جم می کنم تو چشمم . شاید چون کوشا بدنیا اومد ، درست موقعی که ده روز از خاکسپاری پدربزرگش می گذره . شاید چون من دستام یخ کرده بود و حوصله ی پنچری گرفتن رو نداشتم .
دارم می گردم . دنبال یه موقعیت بکرم که برم رامسر . برم تو بازارش و برای دل خودم پرسه بزنم . می خوام وقتی اون بارون های سیل آساش میاد بشینم تو بالکن و چایی ترش بخورم . اونقدر برگها رو نگاه کنم که از شدت بارون رنگشون تار می شه....بعد نگران شم که نکنه رنگ سبزشون بره .
داشتم می گشتم . دنبال یه نوشته که یه دوست قدیمی ای برام نوشته بود . اول کتاب " هنوز در سفرم " !
اون نوشته رو دوست دارم ولی وقتی می خونمش خجالت می کشم .
دلم یه تسبیح چوبی می خواد مثل تسبیح مادربزرگ .
دلم می خواد برای بار صدهزارم امشب – زیر این آسمون سرخ – فیلم لیلا رو ببینم . با صدای سازش اشک بیاد تو چشمام .
احساساتی شدن خیلی سخته . من همیشه کارهای سخت رو راحت تر انجام می دم .

الینا

No comments: