
باز هم سه شنبه است . باز هم خورشید در کار نیست . باز هم شب است . باز اوآمده است . مثل همیشه با گلهای نرگسش که بوی یاس می دهند .
می پرسم : آخرش نگفتی این گلا رو از کجا میاری که بوی یاس می دن ؟
باز هم می خندد . گل ها را به من می دهد و روی صندلی راحتی گوشه ی اتاق می نشیند . همیشه همینطور بوده است . همیشه همین گل ها . همیشه همین صندلی و همیشه همین لبخند و همان سکوت .
من هم می نشینم . صدای فندکش آرامم می کند و آتش سیگارش برایم نور زندگیست .
چشمانش خسته است . به پشت صندلی تکیه می دهد . چشمانش را می بندد .
و من در نور و گرمای آتش راهم را باز گم می کنم . همیشه همینطور بوده است .
می پرسم : آخرش نگفتی این گلا رو از کجا میاری که بوی یاس می دن ؟
باز هم می خندد . گل ها را به من می دهد و روی صندلی راحتی گوشه ی اتاق می نشیند . همیشه همینطور بوده است . همیشه همین گل ها . همیشه همین صندلی و همیشه همین لبخند و همان سکوت .
من هم می نشینم . صدای فندکش آرامم می کند و آتش سیگارش برایم نور زندگیست .
چشمانش خسته است . به پشت صندلی تکیه می دهد . چشمانش را می بندد .
و من در نور و گرمای آتش راهم را باز گم می کنم . همیشه همینطور بوده است .
No comments:
Post a Comment