Monday, May 21, 2007

صبح دمید

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار !
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن !
باز کن پنجره را !
تو اگر باز کنی پنجره را
من نشان خواهم داد به تو زیبایی را .
بگذر از زیور و آراستگی
من تورا با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد
آری از سادگیش چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد .
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد به عروسی عروسک های کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس .
کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد .
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد ،
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید !

No comments: