اتاق بوی ماندگی می دهد . روزهاست رختخواب کثیفم تحمل وزن سنگینم را بر عهده گرفته است . نور خورشید هوای دم کرده ی اتاق را چند برابر می کند . تنم خیس عرق است . چشم هایم را با زحمت باز می کنم . نور لعنتی! حتی ماهیچه های مردمک چشمانم خسته اند . موهای چربم را که روی پیشانی چسبیده کنار می زنم . کشان کشان خودم را به آشپزخانه می رسانم .
دلم نوشابه با یخ می خواهد .
شب ها با سیگار و عرق و کتاب و خسروانی سپری می شود ، تا صبح انعکاس نور خورشید بر جاسیگاریم مرا بیدار کند . لیوان الکلی ام را می شویم و جاسیگاریم را خالی می کنم . کتاب ها و روزنامه های خوانده شده را به زور در کتابخانه جای می دهم و به امید شب نور خورشید را تحمل می کنم .
در آرزوی اتوپیا .
دلم نوشابه با یخ می خواهد .
شب ها با سیگار و عرق و کتاب و خسروانی سپری می شود ، تا صبح انعکاس نور خورشید بر جاسیگاریم مرا بیدار کند . لیوان الکلی ام را می شویم و جاسیگاریم را خالی می کنم . کتاب ها و روزنامه های خوانده شده را به زور در کتابخانه جای می دهم و به امید شب نور خورشید را تحمل می کنم .
در آرزوی اتوپیا .
No comments:
Post a Comment