Sunday, May 27, 2007

قلمرو

قلعه ی پادشاهیم ارثیه ی ناد بزرگ است . قلعه ی من دیده بانی و کنگره های لب دیوار ندارد . ما در قسمت جنوبی قلمرو پادشاهی ناد بزرگ هستیم . گاه ما با آن ها کنار می آییم و گاه آنها . لشکرینم سبزند و بی خار و خاشاک روییده اند . ناد بزرگ حق هر گونه نظافت را در قلمرو مان از ما گرفته است و ما در تلی از کثافت مطلق روزگار می گذرانیم . معاونم ، چتریست که در باد زدن این سو و آن سوی منقل کباب در سال 56 همه ی موهایش سوخته . می گوید : نگران نباشید سرورم ، دلتان پاک باشد .
راست می گوید .
دست هایمان که همیشه بو می دهند ، صدایمان هم که گرفته ، به مسئول خوراکی ها سفارش داده ایم که هر 25 دقیقه یکبار چایی ، قهوه و هر گونه کافئین قابل شرب را برایمان بیاورد تا گلویی تازه کنیم و صدایمان زمان خواندن مرغ سحر خدایی نا کرده خش دار نباشد .
خونمان هم که از قانون شکنی جنگ های پیشین هم چنان کثیف است . مجمع الحکما تشخیص داده اند تا جنگ بعدی کثیف می ماند . باکی نیست .
مرز قلمروی پادشاهی مان هم که روی هواست . دشمن در هنگام نفوذ به این سرزمین بی مرز به وسیله ی لشکریان همیشه آماده ام که پیچک هایی با پدرو مادرند ، چهار چرخش به هوا می رود و به گه خوردن می افتد. اصولا ، طرفدار صلح هستیم ولیدر عمق چشمانمان برق قانون شکنی شب هایمان را روشن می کند .
اجانب در حالیکه به ما کاری نداشته باشند ما هم آن ها را به حال خود رها می کنیم تا هر کجا خواستند برویند .
از درخت عرعر بوگندو و گل های خرزهره گرفته تا بوته ی گل های عروس !
سه چهرم از چهار چهارم سال را در قلعه ی خود به سر می بریم که تفرجگاهیست بی سقف ! یک چهرم دیگر را به قلعه ی ناد بزرگ می رویم ، چون قلمرویشان به سیستم گرمازای شومینه مجهز است و از سینه پهلو جلوگیری می کند .

No comments: