Friday, June 22, 2007

حکایت نامه

پیری را گفتند : اندر باب این مسئله ، بایستی مو را از ماست بیرون کشید .
گفت : ما از این کثافت کاری ها نمی کنیم .

رمه ام

رمه ام گم شده است ،
شب سرد بیابان گویا ، رمه ام را دزدید ...
رمه ام ،
آن همه شعری که برایت گفتم ، ناگهان
گم شد و رفت... حرف مردم شد و رفت .
چه کسی گفت ، خداوند شبان همه است و برادر ها را
تا ته دره ی سبز رهنمون خواهد بود ... ؟
من شبان رمه ی خود بودم و کسی آن بالا ،
خود شبان من معصوم نبود ...
غفلت من ، رمه را از کف داد ،
غفلت او شاید ،
هم از این دست مرا ،
هم از این دست تو را ،
رمه را....

Wednesday, June 13, 2007

Tuesday, June 12, 2007

Monday, June 11, 2007

Sunday, June 10, 2007

ME


اعتراض


آی مردم ! مردم ... باز هم سر خوردم .

Saturday, June 09, 2007

Thursday, May 31, 2007

Tuesday, May 29, 2007

شماره نه


کابوس

حس امنیت از امنیت بهتر است . حس عشق از خود عشق مطمئن تر است . حس خواب آلودگی از خود خواب دردناکتر است . ترس از کابوس های شبانه ام با کراهت کابوس ها برابری می کند و در رقابتی عادلانه از هم پیشی می گیرند . کابوس هایی که گاه و بیگاه ، در هم آغوشی ساده ی من با خواب ، قدرتشان را به رخم می کشند و خواب .... خواب ، این یگانه معشوقه ی من ، از ترس رقیب در سیاهی اتاق گم می شود . و من سرگردان به دنبال آغوش گرمی که باز حس امنیت را به من ارزان بفروشد – بی هیچ سفته و سند و تضمینی .

Monday, May 28, 2007

گل های نرگس اول


باز هم سه شنبه است . باز هم خورشید در کار نیست . باز هم شب است . باز اوآمده است . مثل همیشه با گلهای نرگسش که بوی یاس می دهند .
می پرسم : آخرش نگفتی این گلا رو از کجا میاری که بوی یاس می دن ؟

باز هم می خندد . گل ها را به من می دهد و روی صندلی راحتی گوشه ی اتاق می نشیند . همیشه همینطور بوده است . همیشه همین گل ها . همیشه همین صندلی و همیشه همین لبخند و همان سکوت .
من هم می نشینم . صدای فندکش آرامم می کند و آتش سیگارش برایم نور زندگیست .
چشمانش خسته است . به پشت صندلی تکیه می دهد . چشمانش را می بندد .
و من در نور و گرمای آتش راهم را باز گم می کنم . همیشه همینطور بوده است .

Sunday, May 27, 2007

قلمرو

قلعه ی پادشاهیم ارثیه ی ناد بزرگ است . قلعه ی من دیده بانی و کنگره های لب دیوار ندارد . ما در قسمت جنوبی قلمرو پادشاهی ناد بزرگ هستیم . گاه ما با آن ها کنار می آییم و گاه آنها . لشکرینم سبزند و بی خار و خاشاک روییده اند . ناد بزرگ حق هر گونه نظافت را در قلمرو مان از ما گرفته است و ما در تلی از کثافت مطلق روزگار می گذرانیم . معاونم ، چتریست که در باد زدن این سو و آن سوی منقل کباب در سال 56 همه ی موهایش سوخته . می گوید : نگران نباشید سرورم ، دلتان پاک باشد .
راست می گوید .
دست هایمان که همیشه بو می دهند ، صدایمان هم که گرفته ، به مسئول خوراکی ها سفارش داده ایم که هر 25 دقیقه یکبار چایی ، قهوه و هر گونه کافئین قابل شرب را برایمان بیاورد تا گلویی تازه کنیم و صدایمان زمان خواندن مرغ سحر خدایی نا کرده خش دار نباشد .
خونمان هم که از قانون شکنی جنگ های پیشین هم چنان کثیف است . مجمع الحکما تشخیص داده اند تا جنگ بعدی کثیف می ماند . باکی نیست .
مرز قلمروی پادشاهی مان هم که روی هواست . دشمن در هنگام نفوذ به این سرزمین بی مرز به وسیله ی لشکریان همیشه آماده ام که پیچک هایی با پدرو مادرند ، چهار چرخش به هوا می رود و به گه خوردن می افتد. اصولا ، طرفدار صلح هستیم ولیدر عمق چشمانمان برق قانون شکنی شب هایمان را روشن می کند .
اجانب در حالیکه به ما کاری نداشته باشند ما هم آن ها را به حال خود رها می کنیم تا هر کجا خواستند برویند .
از درخت عرعر بوگندو و گل های خرزهره گرفته تا بوته ی گل های عروس !
سه چهرم از چهار چهارم سال را در قلعه ی خود به سر می بریم که تفرجگاهیست بی سقف ! یک چهرم دیگر را به قلعه ی ناد بزرگ می رویم ، چون قلمرویشان به سیستم گرمازای شومینه مجهز است و از سینه پهلو جلوگیری می کند .

Saturday, May 26, 2007

بوی یاس


تنها خاطره ی واضحم از 16 ساعت پیش ، تاریکیست و صدا – و الکل .
مطمئن نیستم محتوای چند لیوان از گلوگاهم پایین راندم .
دود بود و الکل ... بوی تعفن بود و خواب .
یادم است که هر چه از پیچ گلوگاهم پایین رفته بود ، بیرون راندم . قسمتی از معده ام نیز کف مستراح افتاد . دیگر احتیاجش ندارم .
بوی یاس می آید .

Friday, May 25, 2007

گل نرگس و بوی یاس

اهل خانه سفر رفته اند . ساعت 2 می باشد . منم و این همه کتاب – منم و این همه غذا – منم و این همه جوهر – منم و این همه تنهایی !
تنهایی هایم را با دود پر می کنم و ترس هایم خوراک الکل می شوند . با گل های نرگس پلاسیده ام می رقصم .
ساعت 3 است .
داد و بیداد را با صدای بلند گوش می دهم . باید گوش تنهایی را کر کنم .
شاعری با 54 دقیقه فاصله از من دارد گل های نرگسی می کارد ، که بوی یاس می دهند . در سکوتش به من خیره شده ! با هم می رقصیم و ساعت ها حرف می زنیم – حرف هایی که سکوت قدرت صدایشان را گرفته ولی هنوز جان دارند ! خورشید تابید . حالا او دارد می رود . می خندد . می خندم .

Thursday, May 24, 2007

دوران نعل بندی

دوران نعل بندی کانون فرهنگی کلم چی :
این دوران ، که دوران طلایی دوم نام گرفته است برای ما از اوایل خرداد شروع می شود و تا صبح کنکور ادامه دارد .
آقای کیوسکی که قبلا هم در نوشته ای ذکر و خیرش رفته بود ، نیز داستان این دوران را می داند .
امروز می گفت : تحقیقا، طی این دوران با نعل بندی چه نوع اسب هایی سر و کار دارید ؟
- والا ، از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون ، ما که اسبی ندیدیم ... چه برسه به نعل ؟

این هم شده حکایت شب های تاریک بزرگراه مدرس و چراغ های روشن بزرگراه مذکور در صبح بعد !

Monday, May 21, 2007

صبح دمید

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار !
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن !
باز کن پنجره را !
تو اگر باز کنی پنجره را
من نشان خواهم داد به تو زیبایی را .
بگذر از زیور و آراستگی
من تورا با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد
آری از سادگیش چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد .
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد به عروسی عروسک های کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس .
کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد .
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد ،
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید !

Monday, May 14, 2007

هم میهن

باز هم دوشنبه است . ساعت 7:35 صبح . آقای کیوسکی هم سرش شلوغ است . می گوید : هم کارگزاران آمده ، هم اعتماد ملی . هنوز هم میهن نیامده . مشکل این جاست که همه هم میهن می خواهند . چون هم آقای کرباسچی مدیر مسئول است ، هم جناب قوچانی سردبیر . من هم ایستاده ام . آقای کیوسکی هم از رفقای قدیمیست . من هم خسته هستم ، هم کلی نگران . ( دلیل نگرانیم را هم نمی دانم .)
بله!!!! روزنامه ی مستقل صبح ایران هم رسید . آقای کیوسکی هم داد می زند : هم میهن رسید !
حالا باید برم خانه . باید هم میهن را بخوانم . هم وطن ، امروز هم میهن بخوان ، هم فاله ، هم تماشا !

Sunday, May 13, 2007

شیش و هشت

این تن لرزه ی لعنتی باز سراغ من اومده . تمام بدنم گرفته . تق و توق از گیجگام شروع می شه . یک ، دو ، سه ، چهار، پنج ، شیش ... با هزار قر و قمیش میاد تو دستام . با سوزش شدید می ره تو قلبم . بعد هم به سختی راه کمر و پاهامو پیدا می کنه . یک ، دو ، سه ، چهار، پنج ، شیش ...
ریتم شیش و هشت سنگینی که دیگه نه با آتیش از سر و صدا می افته نه الکل حال و هواشواز بین می بره .
من دوباره به خلسه می رم ، توی خانقاه خودم ، با ساز خودم .....
یک ، دو ، سه ، چهار، پنج ، شیش ...