Monday, March 29, 2010

برای هیچ کاری اجازه نگرفته ام . هیچگاه .

Saturday, March 27, 2010

Everybody has a secret .

Tuesday, March 16, 2010

من با شما درگیرم


اگر دلم درد می‌کند برای آن است که به دلداری شما قد نمی‌دهد‌.

اگر خوشبختم برای آن است که از ترس آن که بدبختی دیگران بر من نشت کند‌، خودم را در آغوش شما چپانیده‌ام‌.

اگر دشمن کسی نیستم برای آن است که هیچ وقت دوست شما نیز نبوده‌ام‌.

اگر می‌بینید که زیاد شب‌ها را دوست دارم‌، از آن‌جاست که گل‌های قالی در شب خاطره با شما بودن است‌.

Thursday, March 11, 2010

تو خوبی
مثل هیچ

Saturday, January 23, 2010

سوم بهمن هشتاد و هشت


شعر اصلا جزیی از زندگی‌ست‌. هرگز نمی‌تواند جدا از زندگی و خارج از دایره نفوذ تاثیراتی باشد که زندگی واقعی به آدم می‌دهد‌. این «‌دید شاعرانه‌»‌ام را هنگامی فهمیدم که وقتی می‌نوشتم به بافت مداد روی کاغذ اونقدر خیره شدم که اشک از چشمم اومد‌. توی بافت مداد کلمه پیدا کردم‌.

من گاهی نفرت تمام وجودم را می‌گیرد‌.

گاهی سراسر عشق می‌شوم‌.

گاهی از دماغم خون می‌آید‌.

Tuesday, January 19, 2010

بیست و نهم دی ماه هشتاد و هشت

این روزها فقط رضی الدین آرتیمانی می‌خوانم . به نظرم عجیب مهجور مانده

خدا را به جان خراباتيان
کزین تهمتِ هستيم وارهان

به ميخانة وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

که از کثر ت خلق تنگ آمدم
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

مِئی ده که چون ریزیش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو

از آ ن می که در دل چو منز ل کند
بدن را فروزان تر از دل کند

از آ ن می که چون عکسش افتدبه باغ
کند غنچه را گوهر شب چراغ

از آ ن می که چون عکس بر لب زند
لب شيشه تبخاله از تب زند

از آ ن می که گر شب ببيند به خواب
به شب سر زند از دلِ آفتاب

از آن می که گر عکسش افتد به جان
تواند در آن دید حق را عيان

از آن می که چون ریزیش در سبو
همه قُل هو الله آید از او

از آ ن می که در خم چو گيرد قرار
برآرد ز خود آتشی چون چنار

مئی صاف ز الودگیِّ بشر
مبدّل به خير اندر او جمله شر

مئی معنی افروز و صورت گداز
مئی گشته معجون راز و نياز

مئی از منیّ و توئی گشته پاک
شود خون فتد قطره ای گر به خاک

به یک قطره آبم ز سر در گذشت
به یک آه بيمار ما درگذشت


Friday, January 15, 2010

Thursday, January 14, 2010

بیست و چاهارم دی هشتاد و هشت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل شدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت

Sunday, January 03, 2010

سیزدهم دی هشتاد و هشت

افکارم مغشوش‌اند‌.

زیبایند‌.

تنها نیستم‌. امشب با سر دردم شال‌گردنی سرخابی دارم که بوی غریبه نمی‌دهد‌.

Monday, December 21, 2009

بیست و یکم آذر هشتاد و هشت

به نسترن گفته‌ام‌.

در راه خانه از دانشگاه با دست‌هایی که عجیب سرد است

«‌کاروان» گوش می‌دهم .

این یکیو بنان نخونده‌.

Thursday, December 10, 2009

هجده آذر هشتاد و هشت

به حق‌ّ این پاییز

ای آنچه از منی

باز با من بیامیز‌.


یارتا یاران

Thursday, December 03, 2009

سیزده آذر هشتاد و هشت

اونقدر دلم برای الیکا تنگ شده که امروز صبح گریه‌ام گرفت‌. آخ‌.

کلی کار دارم‌. کارای دانشگاه عقب افتاده‌. یکی بیاد بشینه من کمی حرف بزنم. نه نصیحت کنه‌. نه تمسخر‌. هیچی‌. فقط گوش بده‌. من چیکار کنم با این گندی که بالا آوردم؟

نحسی سیزده آذر ِ یعنی؟ فکر نمی‌کنم . من سه هفته پیش همه چی رو به هم ریختم‌. دو جمله می‌خوام بخونم فکرم همه جا می‌ره به جز چار تا کلمه‌ای که تو جمله‌اس.


آخ.

Wednesday, December 02, 2009

یازده آذر هشتاد و هشت

نیما می‌گه یوگا واسه مرفهین‌ ِ افسرده‌اس.

Monday, November 23, 2009

دوم آذر هشتاد و هشت

دیواری را برداشتم‌

می‌آیی و مرد دیگرم می‌رود

مکرر می‌شوی‌:‌«‌تدبیر می‌آید و تو زیبای جاودانه می‌شوی‌.»

زیبای مکرر؟

زمزمه‌ای از نفسی داغ‌،

سوزان

چون شعله‌ای که – نمی‌دانم چرا؟ اما‌- سبز می‌سوزد.

ای که بی تو من خراب

ای که بی تو من

ای که

من بی تو شکسته‌ام حتی در این آتش داغ و سبز

Wednesday, November 18, 2009

بوسه از دل شب آغاز می شد


هنوز غروب نشده‌. جمعه شب است‌. قرارمان همیشه جمعه‌هاست‌. کمی خرید کرده‌ام‌. زنگ می‌زنم در را باز نمی‌کنی‌. کلید دارم‌. داخل می‌شوم‌. بوی ماندگی تمام خانه‌ات را پر کرده‌. گوشه اتاق روی مبلی فرو رفته‌ای و به شومینه خیره شدی‌. سلام می‌کنم‌. جواب نمی‌دهی‌. تنها سرت را تکان می‌دهی‌. قرصی را در آب حل می‌کنم و به خوردت می‌دهم‌. راحت می‌خوابی‌. بهترین وقت برای تمیز کردن این کثافت خانه‌ است‌. مشغول می‌شوم‌. فرز شده‌ام‌. شامی هم دست و پا می‌کنم‌. به حمام می‌روم و وان را پر از آب می‌کنم‌. درون آب گرم غوطه‌ور می‌شوم‌. گوش‌هایم که زیر آب است انگار بهشت از آن من است‌. با انگشتان پایم زیر آب بازی می‌کنم‌. تو را مرور می‌کنم‌. تو‌. تمام تو را‌. دوباره شاعر می‌شوم‌. با انگشتانم روی شکمم نام تو را می‌نویسم‌. دست چپم را پایین‌تر می‌برم. گوش‌هایم هنوز درون آب است‌. صدای سایش کمرم را به سطح زیرین وان ستایش می‌کنم‌. آیا صدای بال فرشتگان هم این‌قدر آرامش بخش است؟ فکر نمی‌کنم. صدایی می‌شنوم. چشمانم را با نگرانی باز می‌کنم‌. هیچ‌. احساس می‌کنم رازم برملا شده‌. اخم‌هایم در‌هم است‌. پیراهنی نازک و ژاکتی بلند می‌پوشم‌. خدا این شوفاژ‌کار ساختمانت را به زمین گرم بزند که در این هوای سرد تنها شومینه‌ ای برایت به راه انداخته‌. شومینه... مگر این نیست که من و تو عاشق همین شومینه بودیم؟ که در شب‌های بلند زمستان به آن خیره شویم و در آغوش هم فرو رویم؟

بیدار شده‌ای. باز هم در همان مبل کذایی فرو رفته‌ای‌. می‌پرسم شام می‌خوری؟ نگاهم می‌کنی‌. چشمانت جور دیگری شده‌‌. جلو می‌آیم‌. رویت را برمی‌گردانی‌ و به آتش خیره می‌شوی‌. مگر چه گناهی مرتکب شده‌ام که اینگونه نگاهت را بر‌می‌گردانی؟ این است تاوان عشق؟ دستت را می‌گیرم‌. مکث می‌کنی اما لحظه‌ای بعد دستت را از درون دست‌هایم بیرون می‌کشی‌. با عصبانیت مرا به عقب هل می‌دهی و به سمت آشپزخانه می‌روی‌. چشمانم پر از اشک می‌شود‌. وارد آشپزخانه می‌شوم‌. روسری‌ام را بر‌می‌دارم‌. می پرسی کجا؟

یک کلمه‌. و من حاضرم تا انتهای دنیا با آن یک کلمه زندگی کنم‌. می‌گویم:‌« می‌رم‌.» و از آشپزخانه بیرون می‌آیم‌. آنقدر بغض دارم که گاه صداهایی عجیب از گلویم بیرون می‌آید‌. صدای شکستن ظرفی از آشپزخانه می‌اید‌. سراسیمه به سمتت می‌آیم‌‌: دستتو چرا بریدی؟ خورده‌های استکان را جمع می‌کنم‌. می‌گویی : بمان‌.

می‌مانم‌.

رختخوابم را روی مبل پهن می‌کنم و تو در اتاقت می‌خوابی‌. به راستی داستان ما از کجا شروع شد‌؟ چند وقت است که مرا در آغوش خود نگرفته‌ای؟ چند وقت است...؟ برای من سال‌هاست‌.

ترق و تروق آتش چشمانم را خیره کرده . به آشپزخانه می روم تا قهوه ای درست کنم . انگار دود سیگار راه نفسم را بسته. لای در یخچال ایستاده ای. پشتم را می کنم و سرگرم دانه های ریز قهوه می شوم . در یخچال را آهسته می بندی. برای برداشتن لیوان از کابینت بالای سرم تماس بدنت را با کمرم حس می کنم. دستت را پایین می آوری اما از جایت تکان نمی خوری. من هم مسخ شده ام. نمی دانم چه مدت مجسمه وار ایستادیم. زمانی به خود آمدم که دستانت بر روی شکمم لغزید و جای مناسبی در بین سینه هایم پیدا کرد. آرام به سمتت برگشتم .

شب آغاز شده.

با بوسه های نا تمام .

Wednesday, November 11, 2009

Monday, November 09, 2009


بهتر است
به موهای ژولیده‌ات
شانه‌ای بکشی، و از پشت رنگ پریده‌ات
بیرون بیایی
نیاز تو
به یک خانه‌تکانی مفصل
بیشتر از این قرص‌های سپید است
که کنار فنجان قهوه‌ات
قطار کرده‌ای
چیزهایی را
که تاریخ مصرفشان گذشته
پشت در بگذار
نیمکت‌های خیس
نئون‌های خاموش سینما
کلاغ‌ها
برگ‌ها
بادها
و اعتیادات دیگرت
همه
و همه را
پشت در بگذار
پاییز
برای خداحافظی هم که شده
با چمدان کهنه‌اش
به دیدارت خواهد آمد
به موهای ژولیده‌ات
دستی بکش


عباس صفاری - دوربین قدیمی

Monday, October 12, 2009

نوزدهم آذر هشتاد و هشت

روح با کلمه راضی می‌شود‌، ولی تن فرق دارد ، راحت نمی‌شود خوشحالش کرد، احتیاج به عضله دارد‌.

سفر به انتهای شب / لویی فردینان سلین / ترجمه فرهاد غبرایی

Monday, September 21, 2009

شهریور شادم آرزوست

دنیا کینه توز است . اما گاهی یادش می رود . زمانی که بخاطر می آورد ، جوری لگد پرانی می کند که یاد کتک‌های زمان قاجار می‌افتی که در حاشیه کتاب‌ها درد و زخمش رو در مکتب و با ترکه‌های گیلاس تجربه کردی .
حالا شده حکایت ما . نا‌شکری نمی‌کنم . شکریست با شکایت .
گویا شهریور یادش نمی‌رود که با من سر جنگ دارد . دلشوره ظهرم هم بیجا نبود . هجوم دل آشوبه‌ها هم بی‌دلیل نبود. بدنی نیمه جان بر روی تخت ، غلظت خون تنفس می‌کند . معده‌اش را خالی کنند ، قلبش چه‌؟
آیا من تنها نیستم که امشب اینقدر گرفته‌ام ؟ به نظر حتی ریتم شیش و هشت این الوات لوس‌آنجلسی هم لنگ می‌زند .
کم‌ کم تنفرم به هر سی و یک روز شهریور دامن می‌زند .
سالی که آشنایی مرا در خیابان پر رفت و آمد تنها گذاشت و رفت . سال دیگرش تا انتهاترین لحظه‌اش نفس‌های داغ و کشدارش را نصیبم کرد ، اما در آخر نتوانست و زهرش را روز آخر آن چنان به خوردم داد که تا ماهها از دلم خون می‌چکید .
امسال هم که اینگونه .
باید در گوشه مهمانی آنچنان در خود مچاله شوم که حتی کس مرا نبیند . باید آنچنان مثل بید نوپایی بر خود بلرزم که دیدگانم هم تار شود . باید شبی عزیزی را در گوشه بیمارستان ببینم که طلوعش قدرتم را لمس کرده بودم . حالا خدا هم معامله های عقب مانده‌اش را همین حالا با من صاف می‌کند . با گردش خورشید و ماه ، ساعت ها را عقب می‌کشد که شهریور کشدارتر شود .
دوستی در پس خش خش تلفن گفت : « آنچه ترا نکشد ، قویتر می سازد . »
من هم دلم به مرگ خوش است .

Saturday, June 20, 2009

پر از کاغذ ِ باطله ام با نوشته های پر محتوی
بیانیه های بی نظیر
دعوت به کودتا
مشت ها باز شده اند
سکوت کرده اند
حق می خواهند
این روز ها حق کیلویی چند؟