Thursday, December 03, 2009

سیزده آذر هشتاد و هشت

اونقدر دلم برای الیکا تنگ شده که امروز صبح گریه‌ام گرفت‌. آخ‌.

کلی کار دارم‌. کارای دانشگاه عقب افتاده‌. یکی بیاد بشینه من کمی حرف بزنم. نه نصیحت کنه‌. نه تمسخر‌. هیچی‌. فقط گوش بده‌. من چیکار کنم با این گندی که بالا آوردم؟

نحسی سیزده آذر ِ یعنی؟ فکر نمی‌کنم . من سه هفته پیش همه چی رو به هم ریختم‌. دو جمله می‌خوام بخونم فکرم همه جا می‌ره به جز چار تا کلمه‌ای که تو جمله‌اس.


آخ.

No comments: