دلم گرفته مختار . زودتر بیا که تنهایم . توی فرودگاه گفتی : اونی که می مونه رفیق ِ نیمه راهه این بار کس ِ دیگری رفت و کس دیگری ماند ... باز هم من رفیقی شدم مهربان ولی نیمه راه تو را به حال خود تنها نگذاشتم ، خاطرت هست؟ مرا خاطره ایست محو از تو و آن روز جادویی مرا خاطره ایست از او و آن روزهای جادویی کلماتم کجان؟ او همه چیز را دزدید . مختار.... او به کلمات هم رحم نکرد (چقدر سیاه می نویسم ... با این که قلبم روشنتر از الان هیچگاه نبوده است)
آفتاب دیدگانت را می آزارد و تو را به انزوایت هدایت می کند . پشت آن پرده های بی رنگ ، بی نقش تنهاییت را بی هیچ می کاوی و سادگی ات را تکرار می کنی آن گاه در این سادگی هزاران نقش را و هزاران رنگ را معنا می کنی . آن جاست که تو را به آواز می خوانم
هنوز مانده به تو ؛ زمانش را نمی دانم ساعتی که در آن باران ببارد . دقیقه ای که – شاید – بوی نم از توری ِ خاک گرفته ی پنجره بگذرد . هنوز مانده . هنوز این پاییز ، این چاهار هفته ی نارنجی ِ پر از تصویر ، پر از قهوه و سیگار ... هنوز مانده به خماری ِ فراموشی ِ اولین شعری که سرودم . هنوز مانده به زمستان ، به خنده های بلند ِ زیر ِ برف و باران و بخار ِ غلیظ . به برف بازی با جنون و چای ِ داغ . هنوز مانده به یلدا ، به شب ِ بی پایان تا سپیده . هنوز مانده به تو . هنوز مانده به آتش ِ داغ ، به پوست ِ گُر گرفته و چشمان ِ ملتهب . به سردی ِ انگشتان - که بر روی ِ چوب ِ ساز می رقصند و گرم تر می شوند – هنوز مانده به بوسه ای مدام در انتهای شب ِ سرد ِ زمستانی . هنوز مانده به اتمام ِ بافتن ِ این شال گردن ِ دو متری ِ شبق با دو خط ِ موازی ِ سبز که روی زمین کشیده شوند . - که ردّ پای سبز در برف بتراشند - هنوز مانده به ترس ِ تردید به ترس ِ شک در طعم ِ دلنشین ِ یک تصویر ، یک کتاب ، یک شعر . هنوز مانده تا بهمن ، تا اسفند . تا خاطره . نه ! تا تجدید ِ یک خاطره ! هنوز مانده تا نوروزی دوباره ، تا غرور ِ یک ساله . تا یک ساز ِ جدید . تا یک اخم ِ کهن ِ چند ماهه . هنوز مانده به تو . زمانش را نمی دانم . انتهای داستان ، ابتدای خلقت دوباره ست . حکایتی معتبر از لحظاتی ناب .
همسایه مان خانه سازی می کند و هر صبح و شب با صدای آهن پاره با خواب کلنجار می رم . هوا بس پاییزی ست و من باز دلشوره ای عجیب دارم ، حتی زیر ناخن هام هم سیاه می شود . خون راهش را گم کرده ، به چشمانم ریخته و قلبم خشک است . روزها شب نمی شود . کسی هست که "دوست" نامیده ام .
من و تو بر بالین ِ این بیمار بیداریم . من و شب رازها داریم . حالیا ، بگذار و بگذر . ناله ی من از در و دیوار می ریزد ، شعر فریبم می دهد . آسمانم ابری . دستهایم خالی . چشمانم خسته . سرفه های طولانی . مرگم قطعی ست . این چند ساعت را که به سختی ، باقیست مرا در آغوش کش .
شب ِ دیر و زود ِ صبح ِ هفته ی پیش . دستانم می لرزد . ناخن های خورده ام را هراسانه لاک می زنم . رنگ می پاشم بر کبودی های روحم . قیمتی دارد تن ِ بی روحم . گران تر می فروشمش به جرق جرق ِ صندلی قدیمی ِ اتاقت . آرایشی غلیظ ، با بوی تنم آمیخته . دیوانه اش خواهد کرد . دیر است امشب . زود است صبح ِ فردا .
با چشمانی خمار ِ خواب خیره می نگرم به خواب آلود تو . نفس هایت گرم و سینه ات آرام است . دلهره امانم را بریده . سیگاری آتش می زنم . زمزمه می کنم . نفس هایت گر گرفته بوسه هایم آتشت زده اند کاوشی مطمئن ، با دلهره ای حریصانه . آزادی از امنیتم بدزدی آنچه می خواهی . چون شب است و آتش به راه است .
باید بسرایم از نو ؟ چون پاییز آمده ؟ یا چون تو را دوست تر دارم ؟ باید حرف بزنم ؟ یا سکوت کنم ؟ چون از پلک هایت می ترسم ؟ باید بسرایم ؟ شعری نو؟ بی قافیه ؟ نباید...؟
آن گونه ای که باید باشی . آن گونه ای که من می خواستم . اینک خواسته ام دیگر آن نیست . خواسته ام پائیز است و نور نارنجی . تو نیز با منی . اگر هم نباشی ، آن گونه ای که باید باشی .
از تاریکی اتاق ام وهم دارم . صدای زمزمه ای را می شنوم . سایه هایی که همیشه مرا سر حد مرگ ترسانده اند ، بیشتر شده اند . اگر این جا بودی ، آنقدر محکم می فشردمت تا استخوان هایمان یک به یک بشکند . ترس محبت نمی فهمد . من شب ها می ترسم . محبت را می شناسم . ولی نه تو هستی ، نه استخوان هایت .
چند روزیست استخوان درد دارم ، شاید از بس خوابیده ام استخوان هایم دلشان هوس تو را کرده اند .. شاید . از روزی که شناختمت ، فاصله ای نیم نیم خواسته ام بود ولی تو در من تنیده ای و دورتر نمی روی .