Tuesday, October 07, 2008

پانزدهم مهر هشتاد و هفت


تُف به زندگی

- این آقای نادر ابراهیمی عجب مرد ِ فرهیخته ای بوده با این نامه های آسمان برانداز به همسرش

روزها این نامه ها را در کافه های خیابان پهن و شلوغ می خوانم

آرزو می کنم باران بزند ، تا خستگی ام را بشوید

Monday, October 06, 2008

چاهاردهم مهر هشتاد و هفت


برای مختار :
دلم گرفته مختار . زودتر بیا که تنهایم .
توی فرودگاه گفتی : اونی که می مونه رفیق ِ نیمه راهه
این بار کس ِ دیگری رفت و کس دیگری ماند ... باز هم من رفیقی شدم مهربان ولی نیمه راه تو را به حال خود تنها نگذاشتم ، خاطرت هست؟
مرا خاطره ایست محو از تو و آن روز جادویی
مرا خاطره ایست از او و آن روزهای جادویی
کلماتم کجان؟
او همه چیز را دزدید .
مختار.... او به کلمات هم رحم نکرد
(چقدر سیاه می نویسم ... با این که قلبم روشنتر از الان هیچگاه نبوده است)

Saturday, October 04, 2008

دوازهم مهر هشتاد و هفت

برای تمامی ِ لحظات پاک ،
که برای تک تکشان گریستم .

Saturday, September 27, 2008

پنجم مهر

آفتاب دیدگانت را می آزارد
و تو را به انزوایت
هدایت می کند . پشت آن
پرده های بی رنگ ، بی نقش
تنهاییت را بی هیچ می کاوی و
سادگی ات را تکرار می کنی
آن گاه در این سادگی
هزاران نقش را و هزاران
رنگ را معنا می کنی . آن جاست
که تو را به آواز می خوانم
*برگرفته از کتاب "عکس هایی از پنجره ها"

Tuesday, September 23, 2008

هنوز مانده

هنوز مانده به تو ؛
زمانش را نمی دانم
ساعتی که در آن باران ببارد .
دقیقه ای که – شاید – بوی نم از توری ِ خاک گرفته ی
پنجره بگذرد .
هنوز مانده .
هنوز این پاییز ، این چاهار هفته ی نارنجی ِ پر از تصویر ،
پر از قهوه و سیگار ...
هنوز مانده به خماری ِ فراموشی ِ اولین
شعری که سرودم .
هنوز مانده به زمستان ،
به خنده های بلند ِ زیر ِ برف و باران
و بخار ِ غلیظ .
به برف بازی با جنون
و چای ِ داغ .
هنوز مانده به یلدا ،
به شب ِ بی پایان تا سپیده .
هنوز مانده به تو .
هنوز مانده به آتش ِ داغ ،
به پوست ِ گُر گرفته و چشمان ِ ملتهب .
به سردی ِ انگشتان
- که بر روی ِ چوب ِ ساز می رقصند و گرم تر می شوند –
هنوز مانده به بوسه ای مدام
در انتهای شب ِ سرد ِ زمستانی .
هنوز مانده به اتمام ِ بافتن ِ این
شال گردن ِ دو متری ِ شبق با دو خط ِ موازی ِ سبز
که روی زمین کشیده شوند .
- که ردّ پای سبز در برف بتراشند -
هنوز مانده به ترس ِ تردید
به ترس ِ شک در طعم ِ دلنشین ِ یک تصویر ،
یک کتاب ، یک شعر .
هنوز مانده تا بهمن ،
تا اسفند .
تا خاطره .
نه ! تا تجدید ِ یک خاطره !
هنوز مانده تا نوروزی دوباره ،
تا غرور ِ یک ساله .
تا یک ساز ِ جدید .
تا یک اخم ِ کهن ِ چند ماهه .
هنوز مانده به تو .
زمانش را نمی دانم .
انتهای داستان ،
ابتدای خلقت دوباره ست .
حکایتی معتبر از لحظاتی ناب .

Saturday, September 13, 2008

اواخر شهریور

همسایه مان خانه سازی می کند و هر صبح و شب با صدای آهن پاره با خواب کلنجار می رم .
هوا بس پاییزی ست و من باز دلشوره ای عجیب دارم ، حتی زیر ناخن هام هم سیاه می شود . خون راهش را گم کرده ، به چشمانم ریخته و قلبم خشک است .
روزها شب نمی شود .
کسی هست که "دوست" نامیده ام .

Thursday, September 11, 2008

نیاز

من و تو بر بالین ِ این بیمار بیداریم .
من و شب رازها داریم .
حالیا ، بگذار و بگذر .
ناله ی من از در و دیوار می ریزد ،
شعر فریبم می دهد .
آسمانم ابری .
دستهایم خالی .
چشمانم خسته .
سرفه های طولانی .
مرگم قطعی ست .
این چند ساعت را که به سختی ،
باقیست
مرا در آغوش کش .

Monday, September 08, 2008

وقت نیست . راه ِ زیادی در پیش است

شب ِ دیر
و
زود ِ صبح ِ هفته ی پیش .
دستانم می لرزد .
ناخن های خورده ام را
هراسانه لاک می زنم .
رنگ می پاشم
بر کبودی های روحم .
قیمتی دارد
تن ِ بی روحم .
گران تر می فروشمش
به جرق جرق ِ صندلی قدیمی ِ اتاقت .
آرایشی غلیظ ، با بوی تنم آمیخته .
دیوانه اش خواهد کرد .
دیر است امشب .
زود است صبح ِ فردا .

Thursday, September 04, 2008

یکی مرا ندید ، حرف هایم را نشنید

با چشمانی خمار ِ خواب
خیره می نگرم
به خواب آلود تو .
نفس هایت گرم و
سینه ات آرام است .
دلهره امانم را بریده .
سیگاری آتش می زنم .
زمزمه می کنم .
نفس هایت گر گرفته
بوسه هایم آتشت زده اند
کاوشی مطمئن ، با دلهره ای حریصانه .
آزادی از امنیتم بدزدی
آنچه می خواهی .
چون شب است و
آتش به راه است .

Wednesday, September 03, 2008

آیا؟

باید بسرایم از نو ؟
چون پاییز آمده ؟
یا چون تو را دوست تر دارم ؟
باید حرف بزنم ؟
یا سکوت کنم ؟
چون از پلک هایت می ترسم ؟
باید بسرایم ؟
شعری نو؟
بی قافیه ؟
نباید...؟

Monday, September 01, 2008

شب ِ گرم ِ مردادی

گرم ِ شرابم .
آلوده ی بوسه ام .
خمار ِ تنهاییم .
خودم را با نگاهت سرگرم می کنم .
به زودی – حتی خودم را – فراموش می کنم .

Thursday, August 28, 2008

13


آن گونه ای که باید باشی .
آن گونه ای که من می خواستم .
اینک خواسته ام دیگر آن نیست .
خواسته ام پائیز است و نور نارنجی .
تو نیز با منی .
اگر هم نباشی ، آن گونه ای که باید باشی .

Friday, August 22, 2008

ترس ِ شبانه

از تاریکی اتاق ام وهم دارم . صدای زمزمه ای را می شنوم . سایه هایی که همیشه مرا سر حد مرگ ترسانده اند ، بیشتر شده اند .
اگر این جا بودی ، آنقدر محکم می فشردمت تا استخوان هایمان یک به یک بشکند .
ترس محبت نمی فهمد .
من شب ها می ترسم .
محبت را می شناسم .
ولی نه تو هستی ، نه استخوان هایت .

Wednesday, August 20, 2008

Saturday, August 16, 2008

12

چند روزیست استخوان درد دارم ، شاید از بس خوابیده ام استخوان هایم دلشان هوس تو را کرده اند .. شاید .
از روزی که شناختمت ، فاصله ای نیم نیم خواسته ام بود ولی تو در من تنیده ای و دورتر نمی روی .

Sunday, August 03, 2008

صوبا


اینم یک سال بزرگتر شد

Saturday, August 02, 2008

مُرداد پارسال داستانش چیز ِ دیگه ای بود
مُرداد امسال چیز دیگه ای.
چاهار شب شده که نخوابیدم .
عضلات بدنم می پرد .
هفته ی مزخرفی ست.

Thursday, July 31, 2008

Wednesday, July 23, 2008

علی در آفتاب آمد

علی آمد .
علی از اینگیلیس آمد
علی با چمدان آمد

Thursday, July 03, 2008

مدت ها بود تنها که می شدم می رفتم موزه ی جواهرات
حرصی کاملا زنانه ، به دور از پنهان کاری

اینک ، مدت هاست - دوباره - که وقت نکرده ام به موزه بروم .
احساس می کنم زنانگی ام زیر سوال رفته