Tuesday, September 23, 2008

هنوز مانده

هنوز مانده به تو ؛
زمانش را نمی دانم
ساعتی که در آن باران ببارد .
دقیقه ای که – شاید – بوی نم از توری ِ خاک گرفته ی
پنجره بگذرد .
هنوز مانده .
هنوز این پاییز ، این چاهار هفته ی نارنجی ِ پر از تصویر ،
پر از قهوه و سیگار ...
هنوز مانده به خماری ِ فراموشی ِ اولین
شعری که سرودم .
هنوز مانده به زمستان ،
به خنده های بلند ِ زیر ِ برف و باران
و بخار ِ غلیظ .
به برف بازی با جنون
و چای ِ داغ .
هنوز مانده به یلدا ،
به شب ِ بی پایان تا سپیده .
هنوز مانده به تو .
هنوز مانده به آتش ِ داغ ،
به پوست ِ گُر گرفته و چشمان ِ ملتهب .
به سردی ِ انگشتان
- که بر روی ِ چوب ِ ساز می رقصند و گرم تر می شوند –
هنوز مانده به بوسه ای مدام
در انتهای شب ِ سرد ِ زمستانی .
هنوز مانده به اتمام ِ بافتن ِ این
شال گردن ِ دو متری ِ شبق با دو خط ِ موازی ِ سبز
که روی زمین کشیده شوند .
- که ردّ پای سبز در برف بتراشند -
هنوز مانده به ترس ِ تردید
به ترس ِ شک در طعم ِ دلنشین ِ یک تصویر ،
یک کتاب ، یک شعر .
هنوز مانده تا بهمن ،
تا اسفند .
تا خاطره .
نه ! تا تجدید ِ یک خاطره !
هنوز مانده تا نوروزی دوباره ،
تا غرور ِ یک ساله .
تا یک ساز ِ جدید .
تا یک اخم ِ کهن ِ چند ماهه .
هنوز مانده به تو .
زمانش را نمی دانم .
انتهای داستان ،
ابتدای خلقت دوباره ست .
حکایتی معتبر از لحظاتی ناب .

Saturday, September 13, 2008

اواخر شهریور

همسایه مان خانه سازی می کند و هر صبح و شب با صدای آهن پاره با خواب کلنجار می رم .
هوا بس پاییزی ست و من باز دلشوره ای عجیب دارم ، حتی زیر ناخن هام هم سیاه می شود . خون راهش را گم کرده ، به چشمانم ریخته و قلبم خشک است .
روزها شب نمی شود .
کسی هست که "دوست" نامیده ام .

Thursday, September 11, 2008

نیاز

من و تو بر بالین ِ این بیمار بیداریم .
من و شب رازها داریم .
حالیا ، بگذار و بگذر .
ناله ی من از در و دیوار می ریزد ،
شعر فریبم می دهد .
آسمانم ابری .
دستهایم خالی .
چشمانم خسته .
سرفه های طولانی .
مرگم قطعی ست .
این چند ساعت را که به سختی ،
باقیست
مرا در آغوش کش .

Monday, September 08, 2008

وقت نیست . راه ِ زیادی در پیش است

شب ِ دیر
و
زود ِ صبح ِ هفته ی پیش .
دستانم می لرزد .
ناخن های خورده ام را
هراسانه لاک می زنم .
رنگ می پاشم
بر کبودی های روحم .
قیمتی دارد
تن ِ بی روحم .
گران تر می فروشمش
به جرق جرق ِ صندلی قدیمی ِ اتاقت .
آرایشی غلیظ ، با بوی تنم آمیخته .
دیوانه اش خواهد کرد .
دیر است امشب .
زود است صبح ِ فردا .

Thursday, September 04, 2008

یکی مرا ندید ، حرف هایم را نشنید

با چشمانی خمار ِ خواب
خیره می نگرم
به خواب آلود تو .
نفس هایت گرم و
سینه ات آرام است .
دلهره امانم را بریده .
سیگاری آتش می زنم .
زمزمه می کنم .
نفس هایت گر گرفته
بوسه هایم آتشت زده اند
کاوشی مطمئن ، با دلهره ای حریصانه .
آزادی از امنیتم بدزدی
آنچه می خواهی .
چون شب است و
آتش به راه است .

Wednesday, September 03, 2008

آیا؟

باید بسرایم از نو ؟
چون پاییز آمده ؟
یا چون تو را دوست تر دارم ؟
باید حرف بزنم ؟
یا سکوت کنم ؟
چون از پلک هایت می ترسم ؟
باید بسرایم ؟
شعری نو؟
بی قافیه ؟
نباید...؟

Monday, September 01, 2008

شب ِ گرم ِ مردادی

گرم ِ شرابم .
آلوده ی بوسه ام .
خمار ِ تنهاییم .
خودم را با نگاهت سرگرم می کنم .
به زودی – حتی خودم را – فراموش می کنم .

Thursday, August 28, 2008

13


آن گونه ای که باید باشی .
آن گونه ای که من می خواستم .
اینک خواسته ام دیگر آن نیست .
خواسته ام پائیز است و نور نارنجی .
تو نیز با منی .
اگر هم نباشی ، آن گونه ای که باید باشی .

Friday, August 22, 2008

ترس ِ شبانه

از تاریکی اتاق ام وهم دارم . صدای زمزمه ای را می شنوم . سایه هایی که همیشه مرا سر حد مرگ ترسانده اند ، بیشتر شده اند .
اگر این جا بودی ، آنقدر محکم می فشردمت تا استخوان هایمان یک به یک بشکند .
ترس محبت نمی فهمد .
من شب ها می ترسم .
محبت را می شناسم .
ولی نه تو هستی ، نه استخوان هایت .

Wednesday, August 20, 2008

Saturday, August 16, 2008

12

چند روزیست استخوان درد دارم ، شاید از بس خوابیده ام استخوان هایم دلشان هوس تو را کرده اند .. شاید .
از روزی که شناختمت ، فاصله ای نیم نیم خواسته ام بود ولی تو در من تنیده ای و دورتر نمی روی .

Sunday, August 03, 2008

صوبا


اینم یک سال بزرگتر شد

Saturday, August 02, 2008

مُرداد پارسال داستانش چیز ِ دیگه ای بود
مُرداد امسال چیز دیگه ای.
چاهار شب شده که نخوابیدم .
عضلات بدنم می پرد .
هفته ی مزخرفی ست.

Thursday, July 31, 2008

Wednesday, July 23, 2008

علی در آفتاب آمد

علی آمد .
علی از اینگیلیس آمد
علی با چمدان آمد

Thursday, July 03, 2008

مدت ها بود تنها که می شدم می رفتم موزه ی جواهرات
حرصی کاملا زنانه ، به دور از پنهان کاری

اینک ، مدت هاست - دوباره - که وقت نکرده ام به موزه بروم .
احساس می کنم زنانگی ام زیر سوال رفته

Friday, June 06, 2008

به خیال ِ خودت


تا بویت را نشنوم
خیانتی مردانه
در حق ِ زنی با اندام لاغر و دلی عاشق -
موهایم را به باد امانت داده ام
انگشتانت را با خودت ببر
پوست دست نخورده ام هنوز هم -می تواند-گاهی بی تو بخندد
به من باز پس می دهی ؟
چی؟
دیر است .
من تن ِ بی سرم را
دوست تر دارم.

Thursday, June 05, 2008

Wednesday, June 04, 2008

صوبائییه

صوبائییه :

مریدان ِ این مکتب استاد خود را در حد ِ خاص می شناسند و راه زندگی خود را از شناسه هایی که صوبا تعیین می کند ، انتخاب می کنند .
صوبا دختریست که در نیمه ی اول بیست و اندی ساله ی خود در خانه ایی شِمرونی زیست می کند .
اتاقش ( با حساب سر انگشتی ِ صاحب این سیاهه ) بایستی کمتر از سی متر مربع باشد .
نیمچه ایوانی دارد که ال برنامه هایی برای تبدیل آن به عشرتگاهی تابستانه داشت – متاسفانه تصمیماتش به آب گوزیده و پیچیده - این ایوان که سبک معماری آذری را دارد ، هم اکنون استراحتگاه برادرزاده ی این جانب می باشد . قربونش برم سیبی دو نیم با باباشه ...ماشاءالله ماشاءالله هر روز داره بزرگتر می شه ...ناخون در میاره مثه تراکتور ...قِربانش برم - خب دیگه ، عمه جان بسه ! بر گردیم سر صوبا .
پنجره ی اتاق صوبا که گاه گاهی سبب تفریح سالم ال و کا می شود محل گذر بوق های ناشیانه ی ماست . روزهایی را داشتیم که ذرت از پنجره عبور می دادیم و لباس هایمان را به کثافت می کشاندیم . صندلی ِ خوشحالی ِ صوبا ( هَپی چیر ) در کنار اتاقش همواره جای ِ لم دادن ِ بنده بوده که هدیه ی پدر ناتنی لویس ( فیوز ) به صوباست . دستش درد نکند .
صوبا موهای فرفری دارد که صدقه سر دنیای مدرن بدست آورده . وقتی می خندد دهانش بیشتر به عرض باز می شود ، بر عکس عمه ی خانواده ( ال ) که طول و عرض را یکی کرده و اصوات ناهنجاری به دنیای اطراف منتقل می کند ، خنده هایش معمولی و از ته دل است . (استغفرالله) . دماغش خوش فرم بوده و به صورتش می آید . از چش و چارش هم دیگر نمی گویم ... چون ما خانواده ای سنتی هستیم و من با زن برادر نبایستی روابط حسنه ای داشته باشم . در خانواده ی ما ارتباط حسنه با بعضی عوامل خانواده منع شده و تمجید از این عوامل ِ خاص مکروه اعلام شده .
صوبا دختری درس خوان است که در مواقع امتحان هایش بنده را مورد عنایت قرار داده و به عرش اعلا می برد . مولتی لینگویستیک ( چند زبانه ) بودن صوبا که باعث افتخار خانواده است ، گاه مانع خوشی های عمه ی خانواده می شود . صوبا در کلاس فرانسه بلبل زبانی می کند ، در حالیکه عمه با چهره ای سه در چاهار به دهان استاد چشم می دوزد و عمیقا به مکتب بیلمیرمیسم فکر می کند . ال به علت سفر کاری و گاه قرارهایی با شوهر عمه ی خانواده اش غیبت هایش سر به قله ی دماوند زده و این ترم را پیچانده و اینک هر شب دعا می کند صوبا این ترم را پاس نکند تا دوباره با هم باشند (این هم از مکروهات خانواده است ولی چاره ای نیست ) . صوبا هنرمند است . رنگ به در و دیوار خانه می پاشد و پوسترهایش جهانی شده است ولی به اندازه ی عمه ی خانواده بویی از موسیقی سنتی نبرده – حیف - . خلاقیتش ترس را بر دل اهل هنر می اندازد و گاه کف بر دهان کا می آورد . استعداد عجیبی در پوشیدن لباس های خاص دارد . از منیر جون ( شخص خیالی ال که احتمالا از اشخاص داغان خانواده می باشد ) شنیدم که می گفت : " ال جون ، صوبا با شما چش و هم چشمی داره ها! " . منیر جون هم زن بدی نیست فقط گاهی زر مفت می زند . شما به دل نگیرید .
در مهمانی های خانوادگی ما گاه گاه صوب فیریک زده و از خود رقص های سرخپوستی ارائه می کند و سبب می شود عمه ی خانواده به سنتی بودن این جمع شک برده و از خود بی خود شود و خنده های عجیب کند. ( به قول کا بخار کند ) .
در انتهای مطلب از خصلت خاص صوبا می گویم که از آن به حالت ِ حجارت و انطقام ( دقت کنید که انتقام نیست آ) یاد می کنم که همان منطقی بودن صوبا است . صوبا فکر می کند وبعد تصمیمات عاجلانه و ناعاجزانه می گیرد . منطقش چشم فلک را کور کرده و خانواده ی سنتی ما را از تعجب مثل صابون توی لیف غلتانده . خردش ما را به فاک عظما برده و احساس را در ما خشکانیده . از شوهر عمه – که از زمین داران قَدَر ِ رودبار قصران و لواسانات کوچک و بزرگ و متوسط است خواسته ام تا کود مرغوبی برای صوبا بیاورد ، باشد که احساساتش شکوفا شود و گل دهد . چند شب پیش را به یاد دارم که صوبا حتی بادکنک اش را منطقی در دست داشت . هفت قرآن به میان ( تست سال 84 ، ادبیات آزاد غیرپزشکی ) ، لِنگه ای ندارد .

صوبا دوست من است .