Friday, June 06, 2008

به خیال ِ خودت


تا بویت را نشنوم
خیانتی مردانه
در حق ِ زنی با اندام لاغر و دلی عاشق -
موهایم را به باد امانت داده ام
انگشتانت را با خودت ببر
پوست دست نخورده ام هنوز هم -می تواند-گاهی بی تو بخندد
به من باز پس می دهی ؟
چی؟
دیر است .
من تن ِ بی سرم را
دوست تر دارم.

Thursday, June 05, 2008

Wednesday, June 04, 2008

صوبائییه

صوبائییه :

مریدان ِ این مکتب استاد خود را در حد ِ خاص می شناسند و راه زندگی خود را از شناسه هایی که صوبا تعیین می کند ، انتخاب می کنند .
صوبا دختریست که در نیمه ی اول بیست و اندی ساله ی خود در خانه ایی شِمرونی زیست می کند .
اتاقش ( با حساب سر انگشتی ِ صاحب این سیاهه ) بایستی کمتر از سی متر مربع باشد .
نیمچه ایوانی دارد که ال برنامه هایی برای تبدیل آن به عشرتگاهی تابستانه داشت – متاسفانه تصمیماتش به آب گوزیده و پیچیده - این ایوان که سبک معماری آذری را دارد ، هم اکنون استراحتگاه برادرزاده ی این جانب می باشد . قربونش برم سیبی دو نیم با باباشه ...ماشاءالله ماشاءالله هر روز داره بزرگتر می شه ...ناخون در میاره مثه تراکتور ...قِربانش برم - خب دیگه ، عمه جان بسه ! بر گردیم سر صوبا .
پنجره ی اتاق صوبا که گاه گاهی سبب تفریح سالم ال و کا می شود محل گذر بوق های ناشیانه ی ماست . روزهایی را داشتیم که ذرت از پنجره عبور می دادیم و لباس هایمان را به کثافت می کشاندیم . صندلی ِ خوشحالی ِ صوبا ( هَپی چیر ) در کنار اتاقش همواره جای ِ لم دادن ِ بنده بوده که هدیه ی پدر ناتنی لویس ( فیوز ) به صوباست . دستش درد نکند .
صوبا موهای فرفری دارد که صدقه سر دنیای مدرن بدست آورده . وقتی می خندد دهانش بیشتر به عرض باز می شود ، بر عکس عمه ی خانواده ( ال ) که طول و عرض را یکی کرده و اصوات ناهنجاری به دنیای اطراف منتقل می کند ، خنده هایش معمولی و از ته دل است . (استغفرالله) . دماغش خوش فرم بوده و به صورتش می آید . از چش و چارش هم دیگر نمی گویم ... چون ما خانواده ای سنتی هستیم و من با زن برادر نبایستی روابط حسنه ای داشته باشم . در خانواده ی ما ارتباط حسنه با بعضی عوامل خانواده منع شده و تمجید از این عوامل ِ خاص مکروه اعلام شده .
صوبا دختری درس خوان است که در مواقع امتحان هایش بنده را مورد عنایت قرار داده و به عرش اعلا می برد . مولتی لینگویستیک ( چند زبانه ) بودن صوبا که باعث افتخار خانواده است ، گاه مانع خوشی های عمه ی خانواده می شود . صوبا در کلاس فرانسه بلبل زبانی می کند ، در حالیکه عمه با چهره ای سه در چاهار به دهان استاد چشم می دوزد و عمیقا به مکتب بیلمیرمیسم فکر می کند . ال به علت سفر کاری و گاه قرارهایی با شوهر عمه ی خانواده اش غیبت هایش سر به قله ی دماوند زده و این ترم را پیچانده و اینک هر شب دعا می کند صوبا این ترم را پاس نکند تا دوباره با هم باشند (این هم از مکروهات خانواده است ولی چاره ای نیست ) . صوبا هنرمند است . رنگ به در و دیوار خانه می پاشد و پوسترهایش جهانی شده است ولی به اندازه ی عمه ی خانواده بویی از موسیقی سنتی نبرده – حیف - . خلاقیتش ترس را بر دل اهل هنر می اندازد و گاه کف بر دهان کا می آورد . استعداد عجیبی در پوشیدن لباس های خاص دارد . از منیر جون ( شخص خیالی ال که احتمالا از اشخاص داغان خانواده می باشد ) شنیدم که می گفت : " ال جون ، صوبا با شما چش و هم چشمی داره ها! " . منیر جون هم زن بدی نیست فقط گاهی زر مفت می زند . شما به دل نگیرید .
در مهمانی های خانوادگی ما گاه گاه صوب فیریک زده و از خود رقص های سرخپوستی ارائه می کند و سبب می شود عمه ی خانواده به سنتی بودن این جمع شک برده و از خود بی خود شود و خنده های عجیب کند. ( به قول کا بخار کند ) .
در انتهای مطلب از خصلت خاص صوبا می گویم که از آن به حالت ِ حجارت و انطقام ( دقت کنید که انتقام نیست آ) یاد می کنم که همان منطقی بودن صوبا است . صوبا فکر می کند وبعد تصمیمات عاجلانه و ناعاجزانه می گیرد . منطقش چشم فلک را کور کرده و خانواده ی سنتی ما را از تعجب مثل صابون توی لیف غلتانده . خردش ما را به فاک عظما برده و احساس را در ما خشکانیده . از شوهر عمه – که از زمین داران قَدَر ِ رودبار قصران و لواسانات کوچک و بزرگ و متوسط است خواسته ام تا کود مرغوبی برای صوبا بیاورد ، باشد که احساساتش شکوفا شود و گل دهد . چند شب پیش را به یاد دارم که صوبا حتی بادکنک اش را منطقی در دست داشت . هفت قرآن به میان ( تست سال 84 ، ادبیات آزاد غیرپزشکی ) ، لِنگه ای ندارد .

صوبا دوست من است .

Thursday, May 29, 2008

قطعه ی بی کلام

تو را من زهر ِ شیرین خوانم ای دوست

Monday, May 26, 2008

سوال و جواب ِ بی ساز


تو : دلگیر ِ دلگیرم
از غصه می میرم .
مرا مگذار و مگذر
با پای از ره مانده بر این دشت تبدار
ای وای می میرم
مرا مگذار و مگذر


.........

من :
دلگیری ات ارزانی این شب ِ حقیر
غصه هایت تازیانه بر دل ِ تنگم می زند
تنها در گذارت
نمی گذارمت
با بوسه ای تو را به خواب می برم


Sunday, May 25, 2008

Saturday, May 24, 2008

شبهای استانبول

وه که چه رقص ِ مهتاب زیباست ...
در این نیم دایره ی گشته بی تاب
کلافه از تحمل ِ راکد ِ آب ..
سحر که شود ٬ آب مهتاب را زیر تن ِ برهنه ی خود می خواباند .

Thursday, May 22, 2008

شبهای استانبول

در رویای شبانه ام ٬
بید با باد عاشقانه می رقصید .
در عجب بودم از این پیچش ِ باد با تک برگ های بید ..
بید خود را چه مایوسانه بر باد می سایید .....

Wednesday, May 21, 2008

شبهای استانبول

تنهایی ام با کور سوی ماه ِ نیم خفته ی پشت ابر ٬ دم خور بود .
افکارم با گردش انگشتانت بر پرده های زیرین ِ سازت ٬ هم خواب بود .
دستان ِ اشک ریزانم بر افکارت حسادت می کرد .
کجایی ای رفیق ؟
که مرا با خود تا آسمان ِ پر ستاره می بری و با تنی داغ تر از سطح خاکستری ِ خورشید باز می گردانی؟
دلتنگم .

Monday, May 19, 2008

شبهای استانبول

امشب عشق گوارایی به سراغم آمده ٬
مرا با خود به قعر شب فرو می برد .
شاید چون دلتنگم .
سمفونی ِ سیاه ِ مست گونه ی امشبم را
بر کُپه ابر ِ این آسمان ِ تیره می زنم .
مستی اش می پرد و دلتنگ ترم می کند .
اشک هایم بر دل ِ تنگم می بارد .
باز هوای عشق گوارا می کنم ..
به زلالی ِ اشکم ٬ به گرمای بدنم ٬ به لبان ِ لرزانم ٬به دست های تنهایم ٬
به ساز ِ ناکوکم ٬ به خاکستر ِ سیگارم ...
من باز هوای عشق ِ گوارا می کنم ٬ شاید چون دلتنگم .
قسم به شب می خورم .
بوسه ای می خواهم که مرا به خواب برد ٬
شاید در آغوشت به مستی ِ این دل ِ تنگ
پایان دهم .

Friday, May 02, 2008

Wednesday, April 30, 2008

سه تار


من و ایوان و ابر ٬
در این ساعت عصر .

دیروز روز ِ سبزی بود . می گم سبز ولی کلی رنگ ِ دیگه هم جلوم میاد آآ !!
امروز دلم آشوبه . هوای دریا دارم زیاد . هوای دل آشوبه های دم ِ دریا رو دارم .
شاید واسه ی این سفر ِ .... به این جا که می رسه دلم می خواد بگم این سفر ِ لعنتی !
امروز می رم لُرد .

Sunday, April 27, 2008

ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم


ما را چه می شود؟
درعنفوان ِ جوانی هستیم و پارکینسون تمام ِ ملاجمان را گرفته .
کا چُسیده است و مهمانی نیامده است . هامون در ماشینش قلپ قلپ چایی می خورد و قربون صدقه ی ماشین هایی می رود که از جلویش کنار می روند . شیرینی ِ شاهرودی در کف ماشین پرواز می کند . مَردی تقاضای کمک می کند . موتورش جدید است و خراب شده است . اِل و صوب هامون را از صراط مستقیم خارج کرده و به کج راه ِ خود می کشانند . گپ زنان و دود کنان به دشتستان می رویم . ما بسیار خسته ایم . سر درد ِ ملایمی بصل النخاع ِ اِل را می خاراند . رسیده ایم .
وقت تنگ است . جغد بیدار است . موزیک بسیار بلند است . دود می بینم . هامون و صوب گم شده اند . لیزر هم هست . سلام می کنم به آقا لیزر.
کمتر از بیست و چاهار ساعت بعد .
شب شده است و ما در خیابان ها به دنبال ِ دامپزشکی ِ شبانه روزی . مادر در خانه تنهاست ( عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ) . صوبا رنگ وا رنگ است و می ترسد که سبز پوشان خرتناقش را بجوند . من زیر زیرکی می خندم .
اِلویس با ماست . پدرش هم هست . اِلویس بر خود می پیچد ٬ صوبا قربان صدقه ای می رود که انسان را به ضعف وا می دارد . بوی کالباس های تنوری را استشمام کنید....باشد که رستگار شوید . روده ی کوچک ِ من روده ی بزرگ را بلعیده و حالا قلبم را چنگ می زند . گور ِ بابای جوّ استرچی در ماشین .
در خانواده های ایرانی همیشه عمه چهره ای چرک داشته اند و اصولا عمه نقش جامعی در خانواده ها دارد . چه بسا بیرون خانواده ها هم از عمه های افراد غریبه یاد می شود .
من هم عمه هستم . عمه ی الویسم . او عمه اش را با نگاهی عجیب می نگرد . لابد می گوید که پدرم کم رنگ است ومادرم رنگی ست ....این عمه از کجا آمده ؟ چُس خنده ای می کنم و می گویم : قصه از کلاس فرانسه و کافه انتراکت شروع شد ...
این خانواده ی الویس است . ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .
در دامپزشکی ٬ کا پدری دلسوز می شود که به کودک شیرخوارش ماهی و قرص ِ ضّد اسهال تپانده و حال پشیمان است . ما بسیار سنتی هستیم . کا می خواسته که روغن زیتون بر مقعد ِ طفلک بمالاند ( یا بخوراند؟) . کا مردی توانا ست . در خانواده ی ما جایگاه ِ عجیبی دارد .
صوب هم به سان ِ مادر دلسوزی که بعد از اندی ٬ به پارتی رفته و ماتحت ِ خود را تکان تکان داده و حال فهمیده که پدر ِ کودکش ..... بگذریم . صوب این گونه است و ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم . صوب ٬ زنی زحمتکش است که درس می خواند و از کودک ِ چُس مثقالش مراقبت می کند . پُلو های خوش مزه ای درست می کند که مرا شیفته می کند . فقط غذا خور نیست مثل خواهر شوهرش .
شوهر عمه ی الویس چندی پیش موتوری را زیر گرفت و مرا ترساند . دلشوره ای شده ام.
صوب دل داری می دهد و من بهترم . شادترم .
و ما جنسیت ِ الویس را در پرونده اش با شک می نویسیم . موجود ِ نری که شش پستان دارد؟!
من هیچ وقت زیست دوست نداشته ام . همین دو پستان انسان ها را بس . ما خانواده ای قانع هستیم .
الویس خوب است .
باز شب شده .
من اسپند دود می کنم .
ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .

Tuesday, April 22, 2008

همچنان اوایل ِ اریبهشت


من عاشق ِ اشعار ِ عاشقانه ام ٬
عاشق ِ تو بیشتر ؛
که مرا در اشعار ِ عاشقانه ات می خوانی
و مرا عاشق تر می کنی .

اِل ٬ سروده ای در کافه لُرد

عکس از خودم - ادیت از بامداد حسینی

Sunday, April 20, 2008

هفته ی اول اردیبهشت

گویند خدا موزیک باز است . گویند خدا دنیا را با ضربات ِ قدم هایش ٬ هنگامی که از شوق و هیجان می خندیده ٬ آفریده ست . گویند خدا بچه ای بازیگوش است .
خدا می گوید که من – اِل – شکسته ام . از ریتم شکستنم آسمان می غرّد و من ساکن بارانم .
م . آزاد می گوید : شک های شبانه زیباترین ِ شک هاست .
دلم آشوب است . این درد ِ وهمناک ِ جمجمه ام امانم را بریده . این لحظه ی درد ٬ در سرم ٬ از دوری رقص ِ چشمانت بر گردن ِ لاغرم است . چشمم باز می شود . آهان ٬ فهمیدم این دل آشوبه از کجا آب می خورد . از دل تنگی . دل تنگی ای که به بیست و چاهار ساعت هم نمی کشد . یه قهوه ی غلیظ درست می کنم و موبایلم رو نگاه می کنم . همه خوابن . تا قهوه کمی سرد بشود ٬ کمی دور ِ خودم می چرخم و بشکن می زنم و قِر می دهم . بعد روی سنگ های سرد کف ِ سالن می شینم . گور ِ پدر ِ خدا که موزیک باز است . من ٬ خودم خدای موزیک بازیم . در کنار ِ این دل آشوبه صبوری باید . تازَشَم من که تنها نیستم که بترسم . اصلا ترس کجا بود . من ٬ فقط دلم تنگ شده نصفه شبی . لَچکم ُ می بندم به سرم . دماغم ُ می کشم بالا و نوشابه با یخ های گنده گنده می خورم تا تلخی ِ گلوم رو بشورد و پایین ببرد . نوشابه به دست به حیاط می روم .
توی حیاط صداهایی می آید . گوشم را تیز می کنم. صدای کریه زنی می آید که بی نزاکت می خندد و سایه ی شکم مرد را می بینم که .... نکند من شاهد عشق بازی ِ همسایه ی بی حیایمان باشم ؟ اون آقاهه که شلوار ِ گشاد می پوشد و آروغ های بد بو می زند . به ملا گفته ام که مرتیکه بی پدر و مادر است ٬ به من چشمک می زند . ملا هم خندید و با کتابش به اتاق رفت . ملا همیشه حوصله ی کتاب دارد ٬ من اما حوصله ی کتابم رو الان ندارم - دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد – بگذار دکتر نون با زنش آنگونه که دوست دارد رفاقت کند . مصدق با من . من تفنگی دارم که بدجنس ها رو باهاش تیکه پاره می کنم . از صدای آقای آروغی دل آشوبه ام بیشتر می شود . صدای زنش دیگر نمی آید . زنش خفه شده شاید .
پرده ای دیگر :
تا به حال این قدر دقیق سوراخ ِ خلا فرنگی را نگاه نکرده بودم . دقت می کنم که معده ام در پیچ ِ خلا گیر نکرده باشد . با یاد نظریه ی زیبایی شناسی ِ آرتور دانتو ٬ خودم را کشان کشان روی مبل می اندازم .
دل ِ تنگ هم با من می خوابد .
هفته ی پیش ٬ یکشنبه باران بارید . این هفته هم که ببارد ٬ دل آشوبه ی من هم خوب می شود .
لحظه هایی هست که ای کاش همیشه تکرار شوند . روز هایی هست که همیشه باقی می مانند . موسیقی هایی هست که من همیشه گوش می دهم . شب هایی هست که ای کاش تمام نشوند . رویایی هست که من چند هفته یک بار دچارشم .
اردیبهشت آمده .

Friday, April 18, 2008

سبز ِ سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم

Thursday, April 17, 2008


ای کاش...
مرسی اِچ .