Saturday, February 03, 2007

موسیو ابراهیم

روزها از خواب که بلند می شم ٬ پاهام رو که از تخت می ذارم پایین ٬ چند دقیقه بهشون خیره می شم و با خودم می گم : چند بار تا به حال این پاها رو دیدم ؟ چند بار دیگه باید این چند دقیقه برای من تکرار شه ؟
توی دنیای فیلم و کتاب غرق شدم . توی یه دنیایی که رویا ٬ خواب و عادت سه هسته ی اصلی زندگی ان .
دیشب موسیو ابراهیم و گل های قرآن رو خوندم . امانوئل اشمیت . واقعاً زیبا بود . سه بار پشت هم خوندم اش .
دلم برای مختار تنگ شده ... چند وقتی هست پیشش نرفتم . اون تنها کسی هست که من رو آروم می کنه و با من حرف می زنه و من رو می شناسه . دیگه حوصله ی غر زدن و نوشته های احساساتی رو ندارم . حوصله ی نالیدن از دنیا و زندگی و پرستیدن زیبایی ها رو ندارم . همه رو برای خودم نگه داشتم .
ساز نمی زنم . چقدر بد .
کتاب . کتاب ! ابر و مه رو دوست دارم . توی ابر و مه آدم با فکر قدم می زنه ٬ با عقل راه می ره . چون هر لحظه ممکنه زیر پا هاش خالی شه . هر حرکت ارزشمنده .
لحظه های پر از ارزش زندگی من داره توی مه سپری می شه . باد من رو محکم به در و دیوار می کوبه .
ولی من مردم . دردی حس نمی کنم . چقدر خوب .
باید موهام رو بتراشم .

Tuesday, January 30, 2007

عشق بورزید . جنگ ممنوع




گاه تجسم مرگ مرا تا اوج نیستی پرواز می دهد . گاه مرا تا اوج جنون می ترساند ٬ آنگاه است که دیوانه وار دنبال دلیلی می گردانم که مرا خالی از ترس کند . با خود می گویم : مرگ به غیر از یک ارزش نسبی ٬ ارزش دیگری ندارد . وقتی نایاب باشد به حساب می آید و وقتی زیاد و فراوان شود ٬ دیگر به حساب نمی آید.
شاید برای همین باشد که با یاد آوری مرگ یکی از عزیزانم اشک در چشمانم جمع می شود و شاید برای همین بود که در هنگام زلزله ی بم ٬ با دیدن آن جنازه ها و اخبار تکان دهنده باز زندگی روزمره برایم ادامه داشت .

عشق به عکاسی جنگ باعث شده بود بارها و بارها به عکس های بدن های له شده و صورت های پاشیده از هم خیره شوم و در تمام آن ها لذتی همراه با عذابی بی انتها در رگ های من جاری شود ٬ وارد قلبم شود و آن را در هم بفشارد و با احتیاط در دست ها و پاهایم به گشت و گذار بپردازد ٬ آن ها را بی حس کرده و با سرعت نور به پلک هایم می رسید ..... پلک هایم می پرید .
جنگ نهایت حماقت بشریست که خود آن را می طلبد . می جنگد . می کشد . می گرید . رنج می برد . نفرین می کند ... و در آخر هیچ .
در تاریخ ٬ هیچ گاه خوشبختی در ملتی که وارد جنگ شده ٬ ابدی نبوده است .

Sunday, January 28, 2007

پیروز باد

می خواهم دعا بخوانم
با همان قدرتی که می خواهم کفر بگویم !
می خواهم مجازات کنم
با همان قدرتی که می خواهم ببخشم !
می خواهم هدیه کنم
با همان قدرتی که از آغاز با من بود !
می خواهم پیروز شوم
آخر نمی توانم پیروزی آنان را بر خود ببینم !
* بر گرفته از کتاب یک مرد نوشته ی اوریانا فالاچی

Monday, January 22, 2007

تصنیف اول - ماهور


به شب وصلت جانا دیوانه شدم

ز شمع رویت جانا پروانه شدم

جانا پروانه شدم

به ماه روی تو من جانا حیران و ماتم

ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم

Saturday, January 20, 2007

شادی و اکبر آقا


تاریخ عجیبی بود.....تاریخ دوستی ما!

عجایب


اگه قرار بود دنیایی که توش زندگی می کنیم ٬ هر روز و هر لحظه عجایبش رو به رخمون نکشه ٬ من سکته می کردم !

Friday, January 19, 2007

شماره پنج

تهران - حوالی چهار راه استانبول

Sunday, January 14, 2007

شماره چهار


شماره سه


پل شکسته


کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد.....

Saturday, January 13, 2007

کمانچه


گوجه


چهار فصل


بیشتر روز های بهار شبیه پاییز اند ٬ یا حداقل من اینجوری ترجیح می دهم .
باران می آید ٬ هوا پاک و ابریست ... ولی پاییز ٬ پاییز است و بهار ٬ بهار .

بهار برای من سفید است . به سفیدی برف زمستان ٬ پر رنگ است مثل برگهای درختان در پاییز ! زندگی در بهار به شدت جریان دارد مثل تابستان ....

من بهارم . من زاییده ی فصل آفرینش زمینم ... زمین ٬ پناهگاهمان برای زندگی ! فصل بهار را فرشته های کوچک پروردگار می آرایند .
آنگاه که در افق ٬ دریا و آسمان به هم عشق می ورزند و ما در حسرت آن یگانه خط بی انتها ....
آن هنگام که قطرات شفاف باران بی صبرانه خود را از روی برگ های پاک باران خورده بر روی خاک نمناک می اندازند .
من با تک تک برگ های تازه ٬ شکوفه های جوان ٬ آسمان آبی یک بستگی ساده دارم .

من حاصل فروردینم .

و اینک ٬ در این ظهر زمستانی ٬ برف های روی زمین آمدن بهار ٬ فصل من ٬ را به من مژده می دهند .

قصه گو

قصه گو ٬ قصه نگو واسه خوابوندن من ٬
ترک بیهوده مکن واسه ی روندن من .
قصه گوی خوب من حرفاش برام ترانه بود ٬ قصه هایی که می گفت ...
قصه ی عاشقانه بود .
صحبت خلقت آدم که می شد ٬ قصه ی آدم و حوا رو می گفت .
می دونست که تشنه ی محبتم ٬ قصه ی مجنون و لیلا رو می گفت .
قدرت عشق رو اگه می خواست بگه ٬ قصه ی شیرین و فرهاد رو می گفت .
صحبت بازی تقدیر اگه بود ٬ قصه ی شیرین شهرزاد رو می گفت .
لحظه ی فاجعه وقتی می رسید ٬ اشک توی چشمای من حلقه می بست ٬ وقتی که اشکا رو تو چشام می دید ٬
میومد کنار تختم می نشست .
خم می شد روی سرم ٬ بوسه بر لبام می زد .
یادمه ٬ خوب یادمه .... زیر بل صدام می زد .
این کاراشم واسه من یه قصه بود ٬
رفتنش برام یه دنیا غصه بود ...

قصه گو ٬ قصه نگو واسه خوابوندن من ٬
ترک بیهوده مکن واسه ی روندن من .

Friday, January 12, 2007

پیرمرد


در ازل پرتو حسنت به تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

Thursday, January 11, 2007

نوبت دیوانگی


شب ٬ راحت خوابیدم . خواب دیدم . کاشی های آبی حوض خانه . انار و آلبالو های قرمز که برای من پر از زندگی اند .

از خواب پریدم . صدایی مرا از خواب بلند کرده بود . تاریک تاریک است ! به دنبال صدا تا حیاط رفتم . پاهای عریانم را برف های سپید محکم بغل کرده بودند . حضور کسی را حس کردم ...
نترسیدم .
- کی اونجاست ؟
- منم.... نترس . منم .
صدایش را شنیده بودم .
- دنبال چیزی هستی این وقت شب ؟
- بیدارت کردم ؟ ببخشید ... دم صبه ! باید بلند می شدی دیگه .
- .....
- این ....این کتابم افتاد این پایین توی حیاط شما ... باید پیداش کنم .
- حالا بذار خورشید در بیاد ٬ آلان توی این تاریکی من به زحمت تو رو هم دارم می بینم . من برات پیداش می کنم وقتی خورشید در اومد ...
- نه ! نه! من الان می خوامش .... و قت زیادی ندارم .
شروع کردم دست کشیدن روی زمین ... پر برف بود . خندیدم . برف ها کف دستم را قلقلک می دادن .
- چه کیفی می ده !
- وقت واسه برف بازی هست ....بگرد خواهش می کنم !
- باشه بابا .
خورشید ٬ اولین نور های طلاییش رو روی حیاط انداخت . سرم رو بالا کردم که صاحب کتاب رو ببینم . هیچ کس نبود . کجا رفته بود ؟
- پیداش کردم .... الینا ٬ کتاب رو پیدا کردم . اصلا نمی دونم بدون این کتاب چه جوری می تونستم امروز برف بریزم روی زمین ... ؟! زمستون شماها هنوز تموم نشده . هنوز این خاک برف می خواد .
- نمی فهمم ...
- ممنون .... برو بخواب !
برگشتم توی تخت . خوابیدم .
بیدار که شدم برف همه جا رو سفید کرده بود ....

من خدا رو دیده بودم .
می خندم . چندی پیش نوشته بودم : نوبت دیوانگی من فرا رسیده ...نترسید !

Wednesday, January 10, 2007

Monday, January 08, 2007


تالار آیینه در کاخ گلستان

Saturday, January 06, 2007


طبیعت همیشه من رو زنده نگه داشته!

Friday, January 05, 2007