Tuesday, January 30, 2007

عشق بورزید . جنگ ممنوع




گاه تجسم مرگ مرا تا اوج نیستی پرواز می دهد . گاه مرا تا اوج جنون می ترساند ٬ آنگاه است که دیوانه وار دنبال دلیلی می گردانم که مرا خالی از ترس کند . با خود می گویم : مرگ به غیر از یک ارزش نسبی ٬ ارزش دیگری ندارد . وقتی نایاب باشد به حساب می آید و وقتی زیاد و فراوان شود ٬ دیگر به حساب نمی آید.
شاید برای همین باشد که با یاد آوری مرگ یکی از عزیزانم اشک در چشمانم جمع می شود و شاید برای همین بود که در هنگام زلزله ی بم ٬ با دیدن آن جنازه ها و اخبار تکان دهنده باز زندگی روزمره برایم ادامه داشت .

عشق به عکاسی جنگ باعث شده بود بارها و بارها به عکس های بدن های له شده و صورت های پاشیده از هم خیره شوم و در تمام آن ها لذتی همراه با عذابی بی انتها در رگ های من جاری شود ٬ وارد قلبم شود و آن را در هم بفشارد و با احتیاط در دست ها و پاهایم به گشت و گذار بپردازد ٬ آن ها را بی حس کرده و با سرعت نور به پلک هایم می رسید ..... پلک هایم می پرید .
جنگ نهایت حماقت بشریست که خود آن را می طلبد . می جنگد . می کشد . می گرید . رنج می برد . نفرین می کند ... و در آخر هیچ .
در تاریخ ٬ هیچ گاه خوشبختی در ملتی که وارد جنگ شده ٬ ابدی نبوده است .

No comments: