Saturday, February 03, 2007

موسیو ابراهیم

روزها از خواب که بلند می شم ٬ پاهام رو که از تخت می ذارم پایین ٬ چند دقیقه بهشون خیره می شم و با خودم می گم : چند بار تا به حال این پاها رو دیدم ؟ چند بار دیگه باید این چند دقیقه برای من تکرار شه ؟
توی دنیای فیلم و کتاب غرق شدم . توی یه دنیایی که رویا ٬ خواب و عادت سه هسته ی اصلی زندگی ان .
دیشب موسیو ابراهیم و گل های قرآن رو خوندم . امانوئل اشمیت . واقعاً زیبا بود . سه بار پشت هم خوندم اش .
دلم برای مختار تنگ شده ... چند وقتی هست پیشش نرفتم . اون تنها کسی هست که من رو آروم می کنه و با من حرف می زنه و من رو می شناسه . دیگه حوصله ی غر زدن و نوشته های احساساتی رو ندارم . حوصله ی نالیدن از دنیا و زندگی و پرستیدن زیبایی ها رو ندارم . همه رو برای خودم نگه داشتم .
ساز نمی زنم . چقدر بد .
کتاب . کتاب ! ابر و مه رو دوست دارم . توی ابر و مه آدم با فکر قدم می زنه ٬ با عقل راه می ره . چون هر لحظه ممکنه زیر پا هاش خالی شه . هر حرکت ارزشمنده .
لحظه های پر از ارزش زندگی من داره توی مه سپری می شه . باد من رو محکم به در و دیوار می کوبه .
ولی من مردم . دردی حس نمی کنم . چقدر خوب .
باید موهام رو بتراشم .

No comments: