Thursday, January 11, 2007

نوبت دیوانگی


شب ٬ راحت خوابیدم . خواب دیدم . کاشی های آبی حوض خانه . انار و آلبالو های قرمز که برای من پر از زندگی اند .

از خواب پریدم . صدایی مرا از خواب بلند کرده بود . تاریک تاریک است ! به دنبال صدا تا حیاط رفتم . پاهای عریانم را برف های سپید محکم بغل کرده بودند . حضور کسی را حس کردم ...
نترسیدم .
- کی اونجاست ؟
- منم.... نترس . منم .
صدایش را شنیده بودم .
- دنبال چیزی هستی این وقت شب ؟
- بیدارت کردم ؟ ببخشید ... دم صبه ! باید بلند می شدی دیگه .
- .....
- این ....این کتابم افتاد این پایین توی حیاط شما ... باید پیداش کنم .
- حالا بذار خورشید در بیاد ٬ آلان توی این تاریکی من به زحمت تو رو هم دارم می بینم . من برات پیداش می کنم وقتی خورشید در اومد ...
- نه ! نه! من الان می خوامش .... و قت زیادی ندارم .
شروع کردم دست کشیدن روی زمین ... پر برف بود . خندیدم . برف ها کف دستم را قلقلک می دادن .
- چه کیفی می ده !
- وقت واسه برف بازی هست ....بگرد خواهش می کنم !
- باشه بابا .
خورشید ٬ اولین نور های طلاییش رو روی حیاط انداخت . سرم رو بالا کردم که صاحب کتاب رو ببینم . هیچ کس نبود . کجا رفته بود ؟
- پیداش کردم .... الینا ٬ کتاب رو پیدا کردم . اصلا نمی دونم بدون این کتاب چه جوری می تونستم امروز برف بریزم روی زمین ... ؟! زمستون شماها هنوز تموم نشده . هنوز این خاک برف می خواد .
- نمی فهمم ...
- ممنون .... برو بخواب !
برگشتم توی تخت . خوابیدم .
بیدار که شدم برف همه جا رو سفید کرده بود ....

من خدا رو دیده بودم .
می خندم . چندی پیش نوشته بودم : نوبت دیوانگی من فرا رسیده ...نترسید !

No comments: