Tuesday, February 12, 2008

من بهمن رو این جوری می گذرونم

من با عناصر چهارگانه بستگی خاص دارم . باران که می بارد زیبا می شوم . از احساساتم با خاک و دریا می گویم . آتش حس فتنه و عشق های سرکشم را دامن می زند و مرا در خود می سوزاند و باد....باد مرا هر جا که بخواهم می برد و در آخر در آغوش هر چهار عنصر به خواب می روم .
همان بوی آشنا میامد . من اما غریبه ای بودم که دلش را در باران گذاشته بود .
شاید کسی دل مرا در باران برده بود .
و من دلتنگم .
شر و ور های گفته شده از طرف شما رو با فرمول های انتگرال حلاجی می کنم . چاره ای نیست . خط کش به دست٬ پاهایم را فلک کرده و فحاشی می کنم .
این جوری بهمن رو می گذرونم . موهایی که قبلا چتری های فرفری و کوتاه و کج و معوج بود الان تبدیل به رشته موهای صاف و اتو کشیده ای شده که دل زنان عشایر بختیاری را می سوزاند .
این گونه بهمن را می گذرانم .
من که از عشق و نفرت می گفتم و منبر نشین والا مقامی بودم حالا جونور شاخ دار در نوشابه ی سیاهم در کافه ی مورد علاقه ام یافت می شود و آقاهه اصرار دارد که مالِ نوشابه اس .
من که میدانم مال لیوان بود مرتیکه ی بی شرف.
این گونه بهمن را می گذرانم .
دیشب اما جور دیگری بهمن را گذراندم .
احساساتی شدم و در خیالم دست بر صورتش گذاشتم و چپ و چوپ ماچش کردم . ماچای آبدار .
مال این بود که بارون میومد . من خر هم فکر کردم باهار اومده . دریغ و درد که این مغز پهن گرفته
رو هیچ احد الناسی نمی تونه بیارتش سر جاش .
دروغ چرا ؟! تا قبر آآآآ ...من احساساتی شدم .
بهمن رو این جوری می گذرونم ! فعلا از عرق و سیگار و ملا و مختار نمی نویسم . باشه واسه روز مبادا !
بارون که میومد من هم همه چیز رو زدم به هم .
کوفت و کدو و کیف و کتاب و کلاه و کره خر همسایه و کلید در پشتیه . همه چیزُ .
فردا که میای بیا و دستت رو بذار رو صورتم . بهت می گم چرا.
من بهمن رو این جوری می گذرونم .
پس مونده ی نوشته ی ال : این نوشته واسه چند روز پیشِ ها.

No comments: