Saturday, February 23, 2008

غریبه و ماه

دو ماهِ پیش برای چند هفته به غریبه ای فکر کردم که از من گمنام تر بود .
غریب بود چون زبان مرا نمی فهمید . بدنش سر تا سر زخم بود .... حصارهای تیزی دورش پیچیده بود که امانش را بریده بود . زبانم را نمی فهمید . دستانش نیز حس نداشت . ساز که می زد بوی بی تجربگی می داد و کتاب هایش تنها نام بودند . صفحات خالی . حتی خودکارهایش هم رنگ نداشت .
روزها راه می رفت و شب ها می خوابید . از من پرسید : ساقی و ماه قهرند ؟
دریغا .... دریغا .

No comments: