Thursday, May 11, 2006

ای آفتاب !
ای ابر !
ای چشمه ی جوشان که در زیر چشم نیمه باز من زندگی می کنی ؛
با تو ام ای رود غضبناک که خود را دیوانه وار بر این صخره های لخت و عریان
بی مهابا می کوبانی !
ای درختان سر بلند و ریشه دوانده در این خاک گرم
ای آسمان آبی و گاه بارانی
ای سبزه زاران فانی
ای فردای موعود......
ای دشت های پاک
ای آب های صاف
بر دو دست هایم دانه دانه ی زندگی پاشیده ام
جای شما اینجاست ٬ بر روی دست هایم
روی پوست صورتم و بر موهایم .
تپش های قلبم را به شما هدیه می دهم .
به سوی من بیایید....

الینا – اردیبهشت 85

1 comment:

Farhad Mortaz said...

روان و ملموس