Friday, April 28, 2006

در این آینه ی پر از غبار ٬
به چهره ی خود می نگرم ٬
چهره ام......
دور شده ام از خود و به خود می رسم!
چشم هایم بی فروغ ٬
و لب هایم با خنده ای بی احساس
تکان می خورند .
چشم هایم را باز می کنم ٬
باز منم...
باز هم دورم....
هنوز می ترسم!
شاید هنوز هم می خندم!
احساسم نفس نمی کشد .
صدای مرده ی طپش قلبم ٬ حکایت از
روزهای پایان می کند ....
پایان ترس ؟
پایان خنده؟
پایان من؟

و شاید پایان یک پایان و
آغاز یک آغاز......

1 comment:

Missing Piece said...

This is just awesome!!!!!!!! u are an amazing poet, go girl!! super!!!