باید پنهان کنم صورت خود را
باید چشم هایم را بر دیگران ببندم
چشم هایم برای خودم هستند ٬ نه برای دیگران
صورتم خجالتی ست ٬ بارها گفته ام . خود را گاه گاه پشت دود سیگار پنهان می کند
صورتم غریبه است ٬ نگاهم بر چهره ام نمی نشیند
اشک می ریزم تا شاید از بار سنگین نگاهم کاسته شود ؛ شاید تازه شود ٬ شاید زنده شود
شاید
و چه خیال خامی
لحظه ای و بعد از آن هیچ
پلک می زنم ٬ اشک ها را پاک می کنم و بر غبار اطرافم فوت می کنم
شاید این غبار زندگی ام را تیره کند (خدا را چه دیده ای؟)
تاریک است
من دیگر نمی بینم
چشم هایم دیگر مال من نیست
دیگر نمی بارند
من کور شده ام
اصواتی می شنوم
باید چشم هایم را بر دیگران ببندم
چشم هایم برای خودم هستند ٬ نه برای دیگران
صورتم خجالتی ست ٬ بارها گفته ام . خود را گاه گاه پشت دود سیگار پنهان می کند
صورتم غریبه است ٬ نگاهم بر چهره ام نمی نشیند
اشک می ریزم تا شاید از بار سنگین نگاهم کاسته شود ؛ شاید تازه شود ٬ شاید زنده شود
شاید
و چه خیال خامی
لحظه ای و بعد از آن هیچ
پلک می زنم ٬ اشک ها را پاک می کنم و بر غبار اطرافم فوت می کنم
شاید این غبار زندگی ام را تیره کند (خدا را چه دیده ای؟)
تاریک است
من دیگر نمی بینم
چشم هایم دیگر مال من نیست
دیگر نمی بارند
من کور شده ام
اصواتی می شنوم
2 comments:
ssssss
اينطور مواقع رسم است كه بنويسند زيبا بود.من نميپسندم اين جمله كوتاه را.اما جز آن چه ميتوان گفت؟!...از طرفي گفتن آن "زيبابود"هم به نوعي شبيه آن داستان عزيز نسين است كه براي دوستان ثروتمندش از شيوه زندگي و مشكلاتش ميگفت و آنها قاه قاه ميخنديدند.شايد هم حق داشتند كسي چه ميداند.به هر حال...زيبا بود!
Post a Comment