Sunday, April 18, 2010

کثرت بی‌انگیزگی

اصلا حواست نبود‌

زمانی که من سیر تماشایت کردم‌.

کسی جلو‌دارم نبود‌.

همه دشمن شده‌اند.

نگاه‌هایشان خیره و پر نفرت است‌.

من عجیب بی حس شده‌ام‌.

Saturday, April 10, 2010

هر روز شاعر‌تر

در عطر حضور تو شاعر شدن عجیب می‌چسبد‌.

می‌توان این عطر را بویید‌،

می‌توان دست در کمر نحیفش انداخت‌ و رقصید‌.

می‌شود توی آشفتگی افکارت گم شد‌.

اصلا می‌توان رفت و روی خنده‌هایت نشست‌،

می‌شود رفت آن بالا و پایین نیامد‌.

Thursday, April 08, 2010

حواسم هست

این‌جا به جز دوری تو‌، چیزی به من نزدیک نیست‌

Wednesday, April 07, 2010

سالی که نکوست

زیر آسمان شهر

صبح خواب مانده‌ای. کم پیش می‌آید ولی غیرممکن هم نیست‌.

تا نور چراغ را حلاجی کنی‌، چند بار به دیوار می‌خوری‌. چای داغ و نیمه بیسکویت شب مانده هم سرحالت نمی‌آورد‌. لیوان دوم چایت را تا نیکمه پر می‌کنی و سیگاری روشن‌. قدم‌زنان با پیژامه‌ای گل و گشاد تا انتهای حیاط می‌روی‌. صندلی نیمه خاک گرفته ته باغ را با کف دمپایی پاک می‌کنی و همانجا می‌نشینی‌. بی‌خبر از شهر‌.

بی‌حوصله‌ای و عجیب دلت گرفته‌. دیروز با عمویت حرف زدی و به او فکر می‌کنی‌.

همین‌جا بنشینم و سیگار دیگری آتش زنم بهتر است‌.


نوزدهم فروردین هشتاد و نه

تهران

الی

Saturday, April 03, 2010

جایی برای پریشانی


از دور دست خواستنی تر می شوی .

عکس از الی (خودم)




Friday, April 02, 2010

محبتی که نتواند ابراز نشدن، در دل می‌ماند


جایی خواندم :‌«‌چیزها خوبی‌اشان این است‌، که نزدیک جایی که گم شده‌اند پیداشان می‌شود‌. آدم‌ها نه‌، آدم‌ها را آن‌جا که گم کرده‌ای پیدا نمی‌کنی‌.‌»

من هم کسی را گم کرده‌ام . حتی خاطرم نیست که روز بود یا شب‌، هنگامی که دستش را از دستم بیرون کشید‌ و نگاهش را از من برگرفت‌. نمی‌دانم کجا باید دنبالش بگردم‌. مشکل این‌جاست که می‌دانم نمی‌خواهد پیدا شود‌.

نباید گم‌اش می‌کردم‌. گمانم بر این است که کسی او را پیدا کرده‌. اگر قدرش را نداند چه؟

روزها دعا می‌کنم که دوباره گم شود‌ تا من پیدایش کنم ولی آنقدر فراموشکار شده‌ام که باز شب‌ها در هما‌ن‌ جای قدیمی دنبالش می‌گردم‌. همان‌ جا که گم‌اش کرده‌ام‌.

Thursday, April 01, 2010

Tuesday, March 30, 2010

پاییزان

Not in this life.
No.

آب رفته به جوی باز نمی گردد

به اتفاقی که یک بار افتاده برای بار دوم نمی شود اعتماد کرد . مثل دلی که شکسته باشد , بارها هم این تکه های متلاشی شده را در کنار هم به زور چسب کنار هم نگه داری , باز هم با تلنگری از هم می پاشد . حالا باز هم بگو جوری می بوسمت که مرا ببخشی .

درست نمی شود .

Monday, March 29, 2010

برای هیچ کاری اجازه نگرفته ام . هیچگاه .

Saturday, March 27, 2010

Everybody has a secret .

Tuesday, March 16, 2010

من با شما درگیرم


اگر دلم درد می‌کند برای آن است که به دلداری شما قد نمی‌دهد‌.

اگر خوشبختم برای آن است که از ترس آن که بدبختی دیگران بر من نشت کند‌، خودم را در آغوش شما چپانیده‌ام‌.

اگر دشمن کسی نیستم برای آن است که هیچ وقت دوست شما نیز نبوده‌ام‌.

اگر می‌بینید که زیاد شب‌ها را دوست دارم‌، از آن‌جاست که گل‌های قالی در شب خاطره با شما بودن است‌.

Thursday, March 11, 2010

تو خوبی
مثل هیچ

Saturday, January 23, 2010

سوم بهمن هشتاد و هشت


شعر اصلا جزیی از زندگی‌ست‌. هرگز نمی‌تواند جدا از زندگی و خارج از دایره نفوذ تاثیراتی باشد که زندگی واقعی به آدم می‌دهد‌. این «‌دید شاعرانه‌»‌ام را هنگامی فهمیدم که وقتی می‌نوشتم به بافت مداد روی کاغذ اونقدر خیره شدم که اشک از چشمم اومد‌. توی بافت مداد کلمه پیدا کردم‌.

من گاهی نفرت تمام وجودم را می‌گیرد‌.

گاهی سراسر عشق می‌شوم‌.

گاهی از دماغم خون می‌آید‌.

Tuesday, January 19, 2010

بیست و نهم دی ماه هشتاد و هشت

این روزها فقط رضی الدین آرتیمانی می‌خوانم . به نظرم عجیب مهجور مانده

خدا را به جان خراباتيان
کزین تهمتِ هستيم وارهان

به ميخانة وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

که از کثر ت خلق تنگ آمدم
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

مِئی ده که چون ریزیش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو

از آ ن می که در دل چو منز ل کند
بدن را فروزان تر از دل کند

از آ ن می که چون عکسش افتدبه باغ
کند غنچه را گوهر شب چراغ

از آ ن می که چون عکس بر لب زند
لب شيشه تبخاله از تب زند

از آ ن می که گر شب ببيند به خواب
به شب سر زند از دلِ آفتاب

از آن می که گر عکسش افتد به جان
تواند در آن دید حق را عيان

از آن می که چون ریزیش در سبو
همه قُل هو الله آید از او

از آ ن می که در خم چو گيرد قرار
برآرد ز خود آتشی چون چنار

مئی صاف ز الودگیِّ بشر
مبدّل به خير اندر او جمله شر

مئی معنی افروز و صورت گداز
مئی گشته معجون راز و نياز

مئی از منیّ و توئی گشته پاک
شود خون فتد قطره ای گر به خاک

به یک قطره آبم ز سر در گذشت
به یک آه بيمار ما درگذشت


Friday, January 15, 2010

Thursday, January 14, 2010

بیست و چاهارم دی هشتاد و هشت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل شدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت

Sunday, January 03, 2010

سیزدهم دی هشتاد و هشت

افکارم مغشوش‌اند‌.

زیبایند‌.

تنها نیستم‌. امشب با سر دردم شال‌گردنی سرخابی دارم که بوی غریبه نمی‌دهد‌.

Monday, December 21, 2009

بیست و یکم آذر هشتاد و هشت

به نسترن گفته‌ام‌.

در راه خانه از دانشگاه با دست‌هایی که عجیب سرد است

«‌کاروان» گوش می‌دهم .

این یکیو بنان نخونده‌.

Thursday, December 10, 2009

هجده آذر هشتاد و هشت

به حق‌ّ این پاییز

ای آنچه از منی

باز با من بیامیز‌.


یارتا یاران