تو این مملکت اگه از اغتشاش و سقوط هواپیما و درد و مرض نمیریم، مطمئنا از ترافیک میمیریم.
از اون دسته آدمایی ام که وقتی خسته ام، بد اخلاق می شم و پاچه می گیرم. از ترافیکه به خدا.
قول می دم بد اخلاق نباشم.
قول.
تو این مملکت اگه از اغتشاش و سقوط هواپیما و درد و مرض نمیریم، مطمئنا از ترافیک میمیریم.
از اون دسته آدمایی ام که وقتی خسته ام، بد اخلاق می شم و پاچه می گیرم. از ترافیکه به خدا.
قول می دم بد اخلاق نباشم.
قول.
در حیاط بازه . هوا ابریه . ماها هم که ابر ندیده ایم. دلمون رو خوش ِ این نسیم ِ خنک کردیم که فرت و فرت چایی بخوریم و آه بکشیم. (بی دلیل). من خودم از بچگی یادمه هوا که پاییزی می شد همه هی آه می کشیدن. هی موزیکای آروم گوش می دادن. بابا از اون مرضیه های قدیمی می ذاشت. همه چی به همین وضوح یادمه. جمعه ها از بیرون کباب می گرفتیم و بعد از ظهرش باید می رفتیم خونه مادربزرگم. به این چیزا که فکر می کنم دلم برای الیکا بیشتر تنگ می شه. از دست خودم ناراحت می شم که گنده شدم، یاد گرفتم مثه آدم بزرگا رفتار کنم.
ماها نسل خاطره پرستیم به خدا.
آدما هر کدوم عادتهای خاص خودشون رو دارن. یکی عادت داره وقتی می خنده تپ تپ می زنه رو شکمش. اون یکی عادت کرده بیسکوییتاشو بزنه تو چاییش و وقتی خوب نرم شد، بعد بخوره. یه وقت استفاده الکی از دندوناش نشه. منم عادت دارم وقتی نشستم انگشتای پام رو جم کنم زیر پام یا این که وقتی دارم ظرف می شورم به پام رو مثه لک لک به اون یکی تکیه بدم و روی یه پام وایستم. از اون دسته آدماییم که زمان قابل توجهی از روز رو برای خودم نگه می دارم. راه می رم. نه واسه اینکه بخوام هیکل درست و حسابی داشته باشم یا این که خودم رو بزنم جای این آدمای متفکر، نه! فقط دوست دارم تو خیابون راه برم. نمی خوامم کسی باهام بیاد. مثه این سفری که الان باید برم. مختار میگه کسی نیست که بیاد وگرنه خودتم دوست نداری تنها بری. راس میگه. برام دیدن اون تپه سبز و مامان بابای رضا عذابه. هی نگفتم. هی نگفتم . برام مثه یه بت شده. مثه یه چیز مقدس. بشکنم این چار چوب و بت و همه چیو. خلاص شم. بهم می گه وقتی اینا دونه دونه زنگ می زنن و تو این همه من من می کنی، من می فهمم چه دلشوره ای داری. اینم راس می گه.
پی نوشت : یه چند شب همش مهمون داشتیم. آخر شب برای من خستگی و یه عالمه بیخوابی می مونه. شبا نمی تونم درست و حسابی بخوابم، عمو اصغر هر شب بیدارم می کنه و حرف می زنه باهام. دیشب بیدارم نکرد. اما من ساعت چار خودم بیدار شدم. این روزا اگه کسی بیاد و یه شب منو دعوت کنه خونشون که فقط بخوابم واقعا ممنون می شم.
گرمای سرانگشتان تو بر تنم بند به بند
دستخوش ِ باد است در آفتاب، به آمد و رفت
در چین و تای ِ پبراهن ِ سفید ِ روی ِ بند.
یه تپه بود اطراف کوه های لواسون که توی تموم اون پستی بلندیا این یکی خیلی تنها و محکم بود. اولین باری که با هم رفتیم عکاسی کلی ازش عکس گرفتیم. شده بود تپه ما. نمی دونم چرا این همه که یاد تپهِ هستم، یاد تو نیستم. یاد ِ موکت سبز خونه تون می افتم . اون موکت یشمی عهد عتیق با مبل های قهوه ای . یاد سازت می کنم. چند روزه همش یاد جر و بحثای مداومممونم. پشیمون نیستم هنوز. با این که دیگه نیستی اما هنوز هم می گم حق با من بود همیشه. حق با من بود اون روزی که هی گفتم بنزین ت کمه ها ! می مونیم وسط خیابون و تو برگشتی گفتی: اول برو یاد بگیر پشت فرمون بشینی بعد نگران بنزین من باش. موندیم تو خیابون.
اون روز هم رفت قاطی باقی روزا. اون روز هم رفت کنار روزی که اونقد ازم عصبانی شدی که اومدی درُ محکم ببندی و انگشتات رو گذاشتی لای در. چه روزی بود . از این روزا زیاد.
میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اما قبول کن که اونجوری که تو رفتی منم حق داشتم فراموشت کنم.
اون سه روزی که نمی دونستیم کجایی مطمئن بودم وقتی ببینمت چارتا فحش می دم بهت و راهمو می کشم می رم. هیچ وقت فکر نمی کردم که اونطوری ببینمت.
هفتم دی ماه هشتاد و دو. دقیقا دو روز بعد از زلزله بم.
نه. غمگین نیستم. بلوزت رو هنوز می پوشم. اما بوی تو رو دیگه نمی ده.
غمگین نیستم . اما اگه بودی ، من الان روی همون موکت پشمی نشسته بودم. شاید خوشحالتر بودم.