یه مبل پت و پهن تو خونهاش داره که پارچهاش چارخونه ریز و درشت آبی خاکستریه. وسط اون همه خرت و پرت و پنجرههای قدی که پیچکها نمیذارن دیگه بسته شه، این مبل ِ خیلی تو ذوق میخوره. اما به جاش عجیب راحته. آدم توش که فرو میره انگار دیگه نمی خواد بلند شه. همیشه اونوری میشینه که من نمیشینم. میز چوبی بزرگی جلوی این مبل هستش که روش پر از کتاب و سی دی و کنترل تلویزیون و ماهوارهست.
من همینطوری که اینور مبل نشستم به طنین صداش گوش میدم که پشت مبل رو میلرزونه و به پشت من میرسه.
هوا اونقدر گرمه که نفس در سینه بخار میشه. موهام وز شده و روی سرم به زحمت خودشونو نگه میدارن. پوستم چسبناک شده و کفرم رو درآورده.
لگن قرمزی رو پر از آب میکنم و پاهام رو درونش میذارم. از گرما خونم به جوش آمده. این روزها مثل بوتانیستهای قرون وسطی از گل و گیاه باید طراحی کنم. با تمام جزییات و پیچ و خمهایش. به خودم که میام میبینم کز کردم روی صندلی، توی حیاط و در حالیکه پاهام توی این لگن قرمزِ درگیر پستی و بلندیهای این گیاهها شدم.
صورتم جوهری شده. از پاییز گذشته یه خرمالو توی فریزر نگه داشتم. از مزه رفته اما باز هم خوردنش عالمی داره.
خورشید دیگه داره غروب میکنه. ته حیاط نشستم و لیست بلند و بالای کارامو گذاشتم جلوم.
تابستونم از امروز شروع میشه.
لبخند میزنم و انگشتهای پامو تکون تکون میدم توی همین لگن قرمز پر از آب.
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو سعدی
پی نوشت : در ستایش ِ هزار بار دیدن فیلم شب های روشن
یادمان میرود تابستان شده و کولر میخواهیم. زمستان شده و شوفاژ احتیاج است. سیر نزولی رو به تخریب طی میکند. کتابها انباشته میشوند و خاک میخورند. حتی کسی نای آن را ندارد که دستمالی بر روی مثنوی بکشد و یا روی «شوهر آهو خانوم» را فوت کند، گرد و خاک که هیچ، باشد که عرقش خشک شود.
اگر به من بود شاید هیچگاه به این آقای کولری زنگ نمیزدم. به جایش وان قهوهای رنگ اتاق خواب مادر و پدرم را پر از آب میکردم و هرگاه گرمم میشد با لباسهایم غلتی درونش میزدم.
اگر به من بود شبها پشه بندی در حیاط دست و پا میکردم و تلویزیون قدیمی آشپزخانه را زیر بغلم میزدم و شبها فیلم «همسفر» گوگوش را نگاه میکردم. اگر به من بود گربه ملوسی را توی خانهامان نگه میداشتم تا وقتی که کار میکنم با انگشتان بیریخت پاهایم نازش کنم و قلقلکم بیاید.
میگذاشتم ظرفهای چند روز روی هم انباشته شود بعد یک دفعه همه را با هم میشستم. ظرف آبی رنگ شیشهای را پر از آلبالوهای تازه میکردم و با چایی تلخ میخوردم و هستههایش را به دورترین نقطه حیاط شوت میکردم.
اگر به من بود دنیا برای «من» بسیار زیباتر میشد.
اگر به من بود دیگر حتی نگران هم نبودم.
اگر به من بود الان کشک بادمجان و ترشی انبه میخوردم با سالاد شیرازی ، ماست و خیار و نان لواش.