خانه که قدیمی باشد، فراموش میشود.
یادمان میرود تابستان شده و کولر میخواهیم. زمستان شده و شوفاژ احتیاج است. سیر نزولی رو به تخریب طی میکند. کتابها انباشته میشوند و خاک میخورند. حتی کسی نای آن را ندارد که دستمالی بر روی مثنوی بکشد و یا روی «شوهر آهو خانوم» را فوت کند، گرد و خاک که هیچ، باشد که عرقش خشک شود.
اگر به من بود شاید هیچگاه به این آقای کولری زنگ نمیزدم. به جایش وان قهوهای رنگ اتاق خواب مادر و پدرم را پر از آب میکردم و هرگاه گرمم میشد با لباسهایم غلتی درونش میزدم.
اگر به من بود شبها پشه بندی در حیاط دست و پا میکردم و تلویزیون قدیمی آشپزخانه را زیر بغلم میزدم و شبها فیلم «همسفر» گوگوش را نگاه میکردم. اگر به من بود گربه ملوسی را توی خانهامان نگه میداشتم تا وقتی که کار میکنم با انگشتان بیریخت پاهایم نازش کنم و قلقلکم بیاید.
میگذاشتم ظرفهای چند روز روی هم انباشته شود بعد یک دفعه همه را با هم میشستم. ظرف آبی رنگ شیشهای را پر از آلبالوهای تازه میکردم و با چایی تلخ میخوردم و هستههایش را به دورترین نقطه حیاط شوت میکردم.
اگر به من بود دنیا برای «من» بسیار زیباتر میشد.
اگر به من بود دیگر حتی نگران هم نبودم.
اگر به من بود الان کشک بادمجان و ترشی انبه میخوردم با سالاد شیرازی ، ماست و خیار و نان لواش.
اِل.
No comments:
Post a Comment