Saturday, May 22, 2010

محتاجیم به دعا


محتاج دوستی هستیم که حرفمان را گوش دهد
با ما بخندد
با ما بگرید
محتاج دوستی هستیم که ما را در آغوش گیرد و
ببوسد
محتاج دوستی هستیم که با هم باشیم

برای آن که تنها نباشیم
برای آن که نباید این گونه باشد
برای آن که حقمان است

محتاج دوستی هستیم که با ما موزیک گوش دهد
و
هر صبح بدانیم که امروز با دیدنش این حال خراب بهتر می شود

محتاجیم به شما دوست عزیز

Friday, May 21, 2010

بی تو بسر نمی شود

هوای تازه می خوام

Thursday, May 20, 2010

Wednesday, May 19, 2010

Monday, May 17, 2010

در ستایش هم آغوشی ساده


تصویر از آناهیتا در روز تعطیل
اتاق آبی

Sunday, May 16, 2010

دسته‌های ساختگی

همانگونه که در دبستان نی‌های نوشابه را به دسته‌های ده تایی و صدتایی تقسیم می‌کردیم الان هم می‌توانیم خنده‌ها و گریه‌هایمان را با انواع و اقسام جداگانه بشماریم‌.

خنده‌هایی که بیشتر پوزخند‌ اند‌. یعنی :‌«‌هه ، واقعا؟‌» . این خنده‌ها مسخره و تلخند‌. خنده‌های سریع و بی‌حسند‌، که مسلما اگر دانشمندی تحقیقی اجمالی در این حیطه انجام دهد مطمئن می‌شود که نه تنها اثر مثبتی ندارد بلکه روی ماهیچه‌های صورت هم اثر منفی می‌گذارد‌. این پوز‌خند‌ها را در تهران فراوان می‌بینم‌. در عروسی‌. در ختم‌. در یک دعوای راننده تاکسی با مسافرش بر سر 50 تومان کرایه‌. در مترو‌، ایستگاه 15 خرداد که پنداری هر کس آمده تا کناریش را هل دهد‌.

خنده‌های دیگر که از آن‌ها با قهقهه یاد می‌کنم‌. می تواند از ته دل باشد یا ساختگی‌. آن دیگر به توانایی شما و مضحک بودن مطلب برمی‌گردد‌. در خیابان انقلاب صدای این خنده‌ها را که گاه به راستی گوش خراش است می‌شنوم‌. از همان پوزخند‌های دسته اول می‌زنم‌.

و اما لبخند‌! که شاید مصداقش دیگر نباشد‌. این خنده در دل بر می‌آید و همان دانشمند عزیز که در حیطه ماهیچه صورت تحقیق می‌کند بعید نیست معتقد باشد که این نوع لبخند نه تنها دل را شاد می‌کند بلکه باعث می‌شود اتفاق‌های دیگر هم بیفتد‌! این لبخند‌ها را می‌توان با گوش دادن به صدای ساز‌، خواندن جمله‌ای خوب (‌که نایاب است‌)‌، حتی دیدن لبخند بر لب کسی که لبخندش برایتان مهم است‌ و یا با دیدن اسمی که به نظرتان زیباترین نام روی زمین است و اینک بر روی موبایلتان که دم به دم می‌لرزد و شما را صدا می‌کند‌ تجربه کرد‌. من این لبخند را در مینیاتورهای کمال الدین بهزاد می‌بینم‌. تجربه‌اش سخت شده‌.

بله . اگر دقت کنید معلم کلاس دوم با دسته‌های نی و مداد ده‌تایی و صد‌تایی خیلی هم بیراه نرفته‌ است‌.

روحش شاد‌.

Saturday, May 15, 2010

در ستایش نافراموشی

از خیابان

در کنار تک تک زوایایی که شبکیه به مغز می راند

با نیم اصوات بم که با تک سرفه ای خشک همراه می شود

با سوختگی انگشت اشاره

در کنار صندلی چوبی

با هم تنها یک جمله را فریاد می کنند :

« خطر عبور خاطره »

Thursday, May 13, 2010

در ستایش باهار

لواسون - سد - هزار و سیصد و هشتاد و نه

Wednesday, May 05, 2010

Sunday, April 18, 2010

کثرت بی‌انگیزگی

اصلا حواست نبود‌

زمانی که من سیر تماشایت کردم‌.

کسی جلو‌دارم نبود‌.

همه دشمن شده‌اند.

نگاه‌هایشان خیره و پر نفرت است‌.

من عجیب بی حس شده‌ام‌.

Saturday, April 10, 2010

هر روز شاعر‌تر

در عطر حضور تو شاعر شدن عجیب می‌چسبد‌.

می‌توان این عطر را بویید‌،

می‌توان دست در کمر نحیفش انداخت‌ و رقصید‌.

می‌شود توی آشفتگی افکارت گم شد‌.

اصلا می‌توان رفت و روی خنده‌هایت نشست‌،

می‌شود رفت آن بالا و پایین نیامد‌.

Thursday, April 08, 2010

حواسم هست

این‌جا به جز دوری تو‌، چیزی به من نزدیک نیست‌

Wednesday, April 07, 2010

سالی که نکوست

زیر آسمان شهر

صبح خواب مانده‌ای. کم پیش می‌آید ولی غیرممکن هم نیست‌.

تا نور چراغ را حلاجی کنی‌، چند بار به دیوار می‌خوری‌. چای داغ و نیمه بیسکویت شب مانده هم سرحالت نمی‌آورد‌. لیوان دوم چایت را تا نیکمه پر می‌کنی و سیگاری روشن‌. قدم‌زنان با پیژامه‌ای گل و گشاد تا انتهای حیاط می‌روی‌. صندلی نیمه خاک گرفته ته باغ را با کف دمپایی پاک می‌کنی و همانجا می‌نشینی‌. بی‌خبر از شهر‌.

بی‌حوصله‌ای و عجیب دلت گرفته‌. دیروز با عمویت حرف زدی و به او فکر می‌کنی‌.

همین‌جا بنشینم و سیگار دیگری آتش زنم بهتر است‌.


نوزدهم فروردین هشتاد و نه

تهران

الی

Saturday, April 03, 2010

جایی برای پریشانی


از دور دست خواستنی تر می شوی .

عکس از الی (خودم)




Friday, April 02, 2010

محبتی که نتواند ابراز نشدن، در دل می‌ماند


جایی خواندم :‌«‌چیزها خوبی‌اشان این است‌، که نزدیک جایی که گم شده‌اند پیداشان می‌شود‌. آدم‌ها نه‌، آدم‌ها را آن‌جا که گم کرده‌ای پیدا نمی‌کنی‌.‌»

من هم کسی را گم کرده‌ام . حتی خاطرم نیست که روز بود یا شب‌، هنگامی که دستش را از دستم بیرون کشید‌ و نگاهش را از من برگرفت‌. نمی‌دانم کجا باید دنبالش بگردم‌. مشکل این‌جاست که می‌دانم نمی‌خواهد پیدا شود‌.

نباید گم‌اش می‌کردم‌. گمانم بر این است که کسی او را پیدا کرده‌. اگر قدرش را نداند چه؟

روزها دعا می‌کنم که دوباره گم شود‌ تا من پیدایش کنم ولی آنقدر فراموشکار شده‌ام که باز شب‌ها در هما‌ن‌ جای قدیمی دنبالش می‌گردم‌. همان‌ جا که گم‌اش کرده‌ام‌.

Thursday, April 01, 2010

Tuesday, March 30, 2010

پاییزان

Not in this life.
No.

آب رفته به جوی باز نمی گردد

به اتفاقی که یک بار افتاده برای بار دوم نمی شود اعتماد کرد . مثل دلی که شکسته باشد , بارها هم این تکه های متلاشی شده را در کنار هم به زور چسب کنار هم نگه داری , باز هم با تلنگری از هم می پاشد . حالا باز هم بگو جوری می بوسمت که مرا ببخشی .

درست نمی شود .