Thursday, September 04, 2008

یکی مرا ندید ، حرف هایم را نشنید

با چشمانی خمار ِ خواب
خیره می نگرم
به خواب آلود تو .
نفس هایت گرم و
سینه ات آرام است .
دلهره امانم را بریده .
سیگاری آتش می زنم .
زمزمه می کنم .
نفس هایت گر گرفته
بوسه هایم آتشت زده اند
کاوشی مطمئن ، با دلهره ای حریصانه .
آزادی از امنیتم بدزدی
آنچه می خواهی .
چون شب است و
آتش به راه است .

Wednesday, September 03, 2008

آیا؟

باید بسرایم از نو ؟
چون پاییز آمده ؟
یا چون تو را دوست تر دارم ؟
باید حرف بزنم ؟
یا سکوت کنم ؟
چون از پلک هایت می ترسم ؟
باید بسرایم ؟
شعری نو؟
بی قافیه ؟
نباید...؟

Monday, September 01, 2008

شب ِ گرم ِ مردادی

گرم ِ شرابم .
آلوده ی بوسه ام .
خمار ِ تنهاییم .
خودم را با نگاهت سرگرم می کنم .
به زودی – حتی خودم را – فراموش می کنم .

Thursday, August 28, 2008

13


آن گونه ای که باید باشی .
آن گونه ای که من می خواستم .
اینک خواسته ام دیگر آن نیست .
خواسته ام پائیز است و نور نارنجی .
تو نیز با منی .
اگر هم نباشی ، آن گونه ای که باید باشی .

Friday, August 22, 2008

ترس ِ شبانه

از تاریکی اتاق ام وهم دارم . صدای زمزمه ای را می شنوم . سایه هایی که همیشه مرا سر حد مرگ ترسانده اند ، بیشتر شده اند .
اگر این جا بودی ، آنقدر محکم می فشردمت تا استخوان هایمان یک به یک بشکند .
ترس محبت نمی فهمد .
من شب ها می ترسم .
محبت را می شناسم .
ولی نه تو هستی ، نه استخوان هایت .

Wednesday, August 20, 2008

Saturday, August 16, 2008

12

چند روزیست استخوان درد دارم ، شاید از بس خوابیده ام استخوان هایم دلشان هوس تو را کرده اند .. شاید .
از روزی که شناختمت ، فاصله ای نیم نیم خواسته ام بود ولی تو در من تنیده ای و دورتر نمی روی .

Sunday, August 03, 2008

صوبا


اینم یک سال بزرگتر شد

Saturday, August 02, 2008

مُرداد پارسال داستانش چیز ِ دیگه ای بود
مُرداد امسال چیز دیگه ای.
چاهار شب شده که نخوابیدم .
عضلات بدنم می پرد .
هفته ی مزخرفی ست.

Thursday, July 31, 2008

Wednesday, July 23, 2008

علی در آفتاب آمد

علی آمد .
علی از اینگیلیس آمد
علی با چمدان آمد

Thursday, July 03, 2008

مدت ها بود تنها که می شدم می رفتم موزه ی جواهرات
حرصی کاملا زنانه ، به دور از پنهان کاری

اینک ، مدت هاست - دوباره - که وقت نکرده ام به موزه بروم .
احساس می کنم زنانگی ام زیر سوال رفته

Friday, June 06, 2008

به خیال ِ خودت


تا بویت را نشنوم
خیانتی مردانه
در حق ِ زنی با اندام لاغر و دلی عاشق -
موهایم را به باد امانت داده ام
انگشتانت را با خودت ببر
پوست دست نخورده ام هنوز هم -می تواند-گاهی بی تو بخندد
به من باز پس می دهی ؟
چی؟
دیر است .
من تن ِ بی سرم را
دوست تر دارم.

Thursday, June 05, 2008

Wednesday, June 04, 2008

صوبائییه

صوبائییه :

مریدان ِ این مکتب استاد خود را در حد ِ خاص می شناسند و راه زندگی خود را از شناسه هایی که صوبا تعیین می کند ، انتخاب می کنند .
صوبا دختریست که در نیمه ی اول بیست و اندی ساله ی خود در خانه ایی شِمرونی زیست می کند .
اتاقش ( با حساب سر انگشتی ِ صاحب این سیاهه ) بایستی کمتر از سی متر مربع باشد .
نیمچه ایوانی دارد که ال برنامه هایی برای تبدیل آن به عشرتگاهی تابستانه داشت – متاسفانه تصمیماتش به آب گوزیده و پیچیده - این ایوان که سبک معماری آذری را دارد ، هم اکنون استراحتگاه برادرزاده ی این جانب می باشد . قربونش برم سیبی دو نیم با باباشه ...ماشاءالله ماشاءالله هر روز داره بزرگتر می شه ...ناخون در میاره مثه تراکتور ...قِربانش برم - خب دیگه ، عمه جان بسه ! بر گردیم سر صوبا .
پنجره ی اتاق صوبا که گاه گاهی سبب تفریح سالم ال و کا می شود محل گذر بوق های ناشیانه ی ماست . روزهایی را داشتیم که ذرت از پنجره عبور می دادیم و لباس هایمان را به کثافت می کشاندیم . صندلی ِ خوشحالی ِ صوبا ( هَپی چیر ) در کنار اتاقش همواره جای ِ لم دادن ِ بنده بوده که هدیه ی پدر ناتنی لویس ( فیوز ) به صوباست . دستش درد نکند .
صوبا موهای فرفری دارد که صدقه سر دنیای مدرن بدست آورده . وقتی می خندد دهانش بیشتر به عرض باز می شود ، بر عکس عمه ی خانواده ( ال ) که طول و عرض را یکی کرده و اصوات ناهنجاری به دنیای اطراف منتقل می کند ، خنده هایش معمولی و از ته دل است . (استغفرالله) . دماغش خوش فرم بوده و به صورتش می آید . از چش و چارش هم دیگر نمی گویم ... چون ما خانواده ای سنتی هستیم و من با زن برادر نبایستی روابط حسنه ای داشته باشم . در خانواده ی ما ارتباط حسنه با بعضی عوامل خانواده منع شده و تمجید از این عوامل ِ خاص مکروه اعلام شده .
صوبا دختری درس خوان است که در مواقع امتحان هایش بنده را مورد عنایت قرار داده و به عرش اعلا می برد . مولتی لینگویستیک ( چند زبانه ) بودن صوبا که باعث افتخار خانواده است ، گاه مانع خوشی های عمه ی خانواده می شود . صوبا در کلاس فرانسه بلبل زبانی می کند ، در حالیکه عمه با چهره ای سه در چاهار به دهان استاد چشم می دوزد و عمیقا به مکتب بیلمیرمیسم فکر می کند . ال به علت سفر کاری و گاه قرارهایی با شوهر عمه ی خانواده اش غیبت هایش سر به قله ی دماوند زده و این ترم را پیچانده و اینک هر شب دعا می کند صوبا این ترم را پاس نکند تا دوباره با هم باشند (این هم از مکروهات خانواده است ولی چاره ای نیست ) . صوبا هنرمند است . رنگ به در و دیوار خانه می پاشد و پوسترهایش جهانی شده است ولی به اندازه ی عمه ی خانواده بویی از موسیقی سنتی نبرده – حیف - . خلاقیتش ترس را بر دل اهل هنر می اندازد و گاه کف بر دهان کا می آورد . استعداد عجیبی در پوشیدن لباس های خاص دارد . از منیر جون ( شخص خیالی ال که احتمالا از اشخاص داغان خانواده می باشد ) شنیدم که می گفت : " ال جون ، صوبا با شما چش و هم چشمی داره ها! " . منیر جون هم زن بدی نیست فقط گاهی زر مفت می زند . شما به دل نگیرید .
در مهمانی های خانوادگی ما گاه گاه صوب فیریک زده و از خود رقص های سرخپوستی ارائه می کند و سبب می شود عمه ی خانواده به سنتی بودن این جمع شک برده و از خود بی خود شود و خنده های عجیب کند. ( به قول کا بخار کند ) .
در انتهای مطلب از خصلت خاص صوبا می گویم که از آن به حالت ِ حجارت و انطقام ( دقت کنید که انتقام نیست آ) یاد می کنم که همان منطقی بودن صوبا است . صوبا فکر می کند وبعد تصمیمات عاجلانه و ناعاجزانه می گیرد . منطقش چشم فلک را کور کرده و خانواده ی سنتی ما را از تعجب مثل صابون توی لیف غلتانده . خردش ما را به فاک عظما برده و احساس را در ما خشکانیده . از شوهر عمه – که از زمین داران قَدَر ِ رودبار قصران و لواسانات کوچک و بزرگ و متوسط است خواسته ام تا کود مرغوبی برای صوبا بیاورد ، باشد که احساساتش شکوفا شود و گل دهد . چند شب پیش را به یاد دارم که صوبا حتی بادکنک اش را منطقی در دست داشت . هفت قرآن به میان ( تست سال 84 ، ادبیات آزاد غیرپزشکی ) ، لِنگه ای ندارد .

صوبا دوست من است .

Thursday, May 29, 2008

قطعه ی بی کلام

تو را من زهر ِ شیرین خوانم ای دوست

Monday, May 26, 2008

سوال و جواب ِ بی ساز


تو : دلگیر ِ دلگیرم
از غصه می میرم .
مرا مگذار و مگذر
با پای از ره مانده بر این دشت تبدار
ای وای می میرم
مرا مگذار و مگذر


.........

من :
دلگیری ات ارزانی این شب ِ حقیر
غصه هایت تازیانه بر دل ِ تنگم می زند
تنها در گذارت
نمی گذارمت
با بوسه ای تو را به خواب می برم


Sunday, May 25, 2008

Saturday, May 24, 2008

شبهای استانبول

وه که چه رقص ِ مهتاب زیباست ...
در این نیم دایره ی گشته بی تاب
کلافه از تحمل ِ راکد ِ آب ..
سحر که شود ٬ آب مهتاب را زیر تن ِ برهنه ی خود می خواباند .